من و خورشید توی آخرین لحظات روز نشستیم رو به روی هم، چشم در چشم هم...

شروع کردیم به نگاه کردن، من به غروبش، اون به فروغم نگاه میکرد!
شاید آخرش من خورشید رو  میزاشتم توی سبدم و با خودم میبردمش خونه، شایدم خورشید منو توی خودش ذوب میکرد و میبرد اون دور دورا! 

نمیدونم...

 

/ 0 نظر / 16 بازدید