کاش بزرگتر بودم.....!!!

سلام!!!

بدک نيستم..تو چطوری؟؟

......
امشب تو فکر بودم . الان نصفه شب پنجشنبه شب !!
ياد گذشتم افتادم اون دوردورا....وقتی بچه بودم.....يادمه هميشه با دوستام که بازی ميکردم......اسم خودمو يه چيز ديگه ميذاشتم با اينکه من هميشه عاشق اسم محمد علی بودم ولی تو بازی خودمو عوض ميکردم......خودمو پرت ميکردم تو آينده و شرايط و تجربه
می کردم...يادمه اکثر وقتها ميگفتم من اسمم سياوش!!!!هميشه تو بازی ها سنمو ميذاشتم ۲۰...يادمه اون لحظه ها فکر ميکردم بزرگترين ادم دنيام با مداد برای خودم سيبيل
می کشيدم...کيف بابام و يواشکی بر ميدشتم و ادای ادم بزرگارو در میاوردم ....هميشه فکر ميکردم وقتی ۲۰ سالم بشه ديگه هيچ مشکلی ندارم فکر ميکردم مرد ميشم فکر ميکردم ميتونم هر کاری که بخوام بکنم..هر چيزی که ميخوام بخرم...

اصلا چرا اينقدر دور؟؟؟

بچه گيام فکر ميکردم اگه برم پنجم دبستان ميشم مرد مدرسه....زورم زياد ميشه.!!!!يادمه يه بار وقتی سوم دبستان که بودم تو راهروی مدرسه الکی خودمو مامور صف جا زدم..يواشکی دستکش چرميه دروازه بانيه دوستمو از تو جا ميزیش کش رفتم و رفتم سر راه صف کلاس پنجميا...وقتی دستکش و دستم کردم احساس کردم می تونم يه ماشين و از رو زمين بلند کنم ...فکر ميکردم که ديگه حتی کلاس پنجمی ها هم نمی تونن از پسم بر بيان..تو اين فکرا بودم که يه مرتبه يکی از اون کلاس پنجميا از صف پريد بيرون منم که خوشحال بودم يه سوژه پيدا کردم رفتم جلو..با دست دستکش دارم يه دونه زدم تو شيکمشو گفتم برو تو صف...
ولی چشمت روز بد نبينه بخاطر زور زيادی که تخيلم بهم داده بود تا چند هفته روم نميشد دستم و از پای چشمم بر دارم...
هميشه احساس می کردم وقتی بزرگ بشم خيلی اوضاع فرق ميکنه..الان ۲۰ سالم شده ولی می گم کاش بزرگتر بودم ولی ديگه نميخوام زورم زياد تر باشه.........

به اميد حضور دوباره تو تو اين صفحه..

علی يارت...منو دعا کن..

/ 6 نظر / 5 بازدید
gerioush

بزرگی به سن نيست داداش کوچولو روحت رو بزرگ کن هون وقت می بينی که از همه بزرگتری يا علی

asal

سلام زندگی رسم خوشاينديست تو ميان من و روحم استاده ای و نوشته ها يت بوی اندوه غربت ادميست بوی تازگيست عين زندگيست

pink_floyd

daste oon kelas 5 dard nakone ajab bache toopi boode....................... vali az shookhi begzarim adam 200 salesha ham beshe baz bachas ziyad jedi nagir!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

ml;;'

ذمتدنوذت

سمیه

ذهنت رو روی آنچه تو رو به مرگت نزديک ميکنه متمرکز کن بودن کمترين افسوس بودن کوچترين غم بدون نگرانی ذهنت رو روی مطلب متمرکز کن که وقت نداری و بگذار اعمالت در نتيجه آن انجام بشه بگذار هر کدوم از اعمالت آخرين نبرد تو در روی زمين باشه فقط در اين شرايط که اعمالت از اقتدار کامل برخوردار ميشه مرگ در انتظار ماست يادت باشه که وقت نداری قبلا هم گفتم وقت خود رو با انسانهای نادان و درک ناشنودگان مگذرون که راز انديشه و حرکت تو رو نمی فهمنند و می خوان که تو هم مثل اونها دچار باشی ما هممون تنها هستيم مثل خدا هممون تنهای تنها هستيم تا آخر عمر حرف دلت رو به کسی نگو چون وقتی يه راز به زبون مياد ديگه يه راز نيست

زویا

کوچک که بودیم چه دل های بزرگی داشتیم اکنون که بزرگیم چه دلتنگیم کاش دلهامون به بزرگی بچگی بود کاش همان کودکی بودیم که حرفهایش را از نگاهش می توان خواند کاش برای حرف زدن نیازی به صحبت کردن نداشتیم کاش برای حرف زدن فقط نگاه کافی بود کاش قلبها در چهره بود اما اکنون اگر فریاد هم بزنیم کسی نمی فهمد و دل خوش کرده ایم که سکوت کرده ایم سکوت پر بهتر از فریاد تو خالیست سکوتی را که یک نفر بفهمد بهتر از هزار فریادی است که هیچ کس نفهمد سکوتی که سرشار از ناگفته هاست ناگفته هایی که گفتنش یک درد و نگفتنش هزاران درد دارد دنیا را ببین... بچه بودیم از آسمان باران می آمد بزرگ شده ایم از چشمهایمان می آید! بچه بودیم همه چشمای خیسمون رو میدیدن بزرگ شدیم هیچکی نمیبینه بچه بودیم تو جمع گریه می کردیم بزرگ شدیم تو خلوت بچه بودیم راحت دلمون نمی شکست بزرگ شدیم خیلی آسون دلمون می شکنه بچه بودیم همه رو ۱۰ تا دوست داشتیم بزرگ که شدیم بعضی ها رو هیچی بعضی هارو کم و بعضی ها رو بی نهایت دوست داریم بچه که بودیم قضاوت نمی کردیم و همه یکسان بودن بزرگ که شدیم قضاوتهای درست و غلط باعث شد که اندازه