نمیدونم از کجا شروع کنم...

نمیدونم با چه لحنی حرف بزنم...

تو اولین کلمه گیر کردم... نمیدونم چرا تا حالا نگفتم....

همه سلول های بدنم گنگ شدن...

واسه گرفتن یه لقمه حیات زیراب همدیگرو میزنن...

*****

خیلی وقتها آدم به آینده که فکر میکنه... یه اضطرابی از رسیدن اون روز داره...

خیلیا که از حال و هوای درونیه من خبر دارن...میدونن نگران کننده ترین افکار من در مورد چه چیزایی هست...

تو همین چند روز اخیر یکم به خودم اومدم دیدم ای داد بیداد... خیلی وقته که اون افکار دوری که فکر میکردم حالا حالا ها به نقطه زندگی من نمیرسند..اومدن چادر زدن و دارن بچه محل های روز مرهء ذهنم میشن....

همون شرایطی که حتی فکرشم منو پریشون میکرد...حالا هر روز هزار بار جلو چشم و گوشم خودشون مرقصونن...

حالا با این اوضاع به هم ریخته اسم خودم و محل تولد خودمم یادم رفته..چه برسه به اینکه بهم خبر بدن فلانی اسمش اینه...اونجا هم به دنیا اومده....

bofkdni.jpg

سبز باشی...علی یارت..منو دعا کن!

/ 15 نظر / 7 بازدید
نمایش نظرات قبلی
محمد Toxic

عزيزانم يه فرشته پا ک 16 ساله به سرطان مبتلا شده...و داره جلو چشمان خودمون ذره ذره آب ميشه.... ما براش ختم صلوات گرفتيم... تو هم يه صلوات بفرس بعدش اينو واسه همه بفرست.... 1- ثواب داره 2- اون فرشته پاک بي گناه هم محتاج به دعا ما jo0one man send to all kon salavataram befrest chizi azat kam nemishe

محمد Toxic

عميق ترين درد در زندگي مردن نيست، بلکه نداشتن کسي است که الفباي دوست داشتن را برايت تکرار کند و تو از اون رسم محبت بياموزي

محمد Toxic

من ان گلبرگ مغرورم که میمیرم زبی ابی ولی با خفت و خواری پی شبنم نمی گردم ************** دوستی با هر که کردم خضم مادرزاد شد اشیان هر جا که ساختم لانه صیاد شد ان رفیقی را که با خون جگر پروردمش وقت مردن بر سر دار امد و جلاد شد ************** زندگي كوتاهتر از ان است كه به خصومت بگذرد و قلب ها گرامي تر از انند كه بشكنند انچه از روزگار به دست مي ايد با خنده نمي ماندوانچه از دست برود با گريه جبران نمي شود فردا خورشيد طلوع خواهد كرد حتي اگر ما نباشيم

محمد Toxic

عشق را از کودکی آموختم با نگاهش قطره قطره سوختم عاشقی با کودکی بیگانه نیست حرفهایت سوی این دیوانه نیست

سوده

سلام علی خيلی وقته که ذهنم دچار سکته شده ، خيلی وقته که واژه ها واسم مفهومی نداره ، ولی هنوزم سهراب و تو حفره های يخ زده اش مزمزه ميکنم ! ميدونم که توام با اون اوضاع به هم ريخته هنوز سهراب و يادت مياد ... میکنم ، تنها از جاده عبور : دور ماندند ز من آدمها . سایه ای از سر دیوار گذشت ، غمی افزود مرا بر غم ها . فکر تاريکی و اين ويرانی بی خبر آمد تا با دل من قصه ها ساز کند پنهانی . نيست رنگی که بگويد با من اندکی صبر ، سحر نزديک است . هر دم این بانگ بر آرم از دل : وای این شب چقدر تاریک است !!! خنده ای کو که به دل انگیزم ؟ قطره ای کو که به دریا ریزم ؟ صخره ای کو که به آن آویزم ؟ مثل این است که شب نمناک است . دیگران را هم غم هست به دل ، غم من ، لیک ، غمی غمناک است ....

دريا

سلام رفيق چه عجب بالاخره اومديو وبلاگتو تحويل گرفتی!!! خيلی خوشحالم دوباره آپ کردی.ممنون خب زندگی همينه ديگه چشم بهم بزنی می بينی اون چيزايی که فکر می کردی اوووووووووووووووووووووووووووه کو حالا خيلی مونده من کجا اين چيزا کجا وقتش رسيده و توکل به خدا بايد يا علی بگيو شروع کنی* نگران هيچ چی نباش از تو حرکت از خدا برکت*حلّه. اميدوارم تمام نگرانيات به بهترين حالت ممکن انجام بشه و خودت اندر کفشون بمونی******* همیشه سبز در پناه حق مستدام باشی

دريا

به دنيا پا نهاده ای درست مانند:کتابی باز-ساده و نا نوشته بايد سرنوشت خود را رقم بزنی خود و نه کس ديگر چه کسی می تواند چنين کند؟چگونه؟ چرا؟ به دنيا آمده ای!هم چون يک بذر زاده شده ای می توانی همان بذر بمانی و بميری امّا می توانی گل باشی و بشکفی می تواني درخت باشی و ببالی! (اوشو)

دريا

سلام خوبی؟ تورو خدا زود به زود آپ کن مارو اندر کف قلمت نذار هی بيايم و بريم خبری نباشه!!! من مثل هميشه منتظر ميمونم تا با يه مطلب قشنگ به روز بشی***** علی يارت التماس دعا................

مريم

سلام محمد جان ... خوبی ... چقدر وبلاگت قشنگ شده .... اسم دوستان را که از لينک دوستانت حذف کردی ... بگذريم ... به ما هم سر نمی زنی ... باز هم می گذريم ... اين بار قلمم را از ابر پر کردم و برايتان از باران نوشتم ...

سلام به انسان تنهای عزيز : بابا چرا آپ نميکنی... !!؟ من که کلی منتظرم... تابعد... موفق باشی...