داشتم با یکی از دوستام که تو بازاره حرف میزدم... یکم خواستم درد و دل کنم باهاش...

تا بهش یه چیزی گفتم بدون اینکه جوابم بده گفت:

من زندگی را دوست دارم

ولی از زندگی دوباره میترسم...

دین را دوست دارم

ولی از کشیشها میترسم...

قانون را دوست دارم

ولی از پاسبان میترسم...

عشق را دوست دارم

ولی از زنها میترسم....

من میترسم پس هستم!

****

گاه گاهی افکار انسانها حول محور پرسشهایی میچرخند که منبع اصلیشان رشته سیمی است که با مولد برق چشمان خدا اتصال دارد...

یاد گرفته ایم که خدا هست پس قوی باشیم... ولی من اینچنین میبینم... که خدا از بودن ما و شادابیه افکارمان قدرت میگیرد تا دنیارا برقرار کند...

ساخت و اداره این دنیا برای خدا شیرین است...

ولی تا به حال به این فکر کردی اگر یک ساختمان ده طبقه را به تو واگذار کنند تا خدای ساکنینش باشی... چه میشود؟؟؟

در هر طبقه دست کم هشت نفر هستند... در هر لحظه باید خدای مهربان و بخشنده ای باشی برای هشتاد نفر... هر لحظه امکان دارد تمام این ساکنین تورا صدا کنند و از تو درخواستی داشته باشند... در یک لحظه خدایی مهربان ...عادل و بخشنده باش برای  ساکنین این ساختمان...

سبز باشی...علی یارت...یا خدا مدد!

/ 8 نظر / 7 بازدید
دوست من

واقعآ که خدای سبحان از همه عالم لذت می بره لذت ما هم از زيبايی ها و شگفتی های جهان به همين ربط داره

دوست من

زمانی که مديريت اون موسسه با من بود حرف تورو خيلی حس می کردم عدالت فقط خاص اوست و بس مهربانی از اوست و بس ما هر کدوممون که کمی مهربون هستيم از اوست عالی بود موفق باشی

طاووس ۴۰۵

سلام رفيق بازم مثل هميشه قشنگ نوشتی* من تجربه ی ترسو داشتم شايد خيلی بيشتر از دوست شما.ولی اينو اعتراف می کنم خدا با آدمای شجاع.ولی يه چيزی ام من به شما می گم:کسب کردن تجربه يکی از قشنگترين موهبتهای الهی است که به آدم اين امکان رو میده در زندگی کمتر دچار اشتباه بشه*برات آرزوی موفقيت دارم*

چطوری انسان تنها؟

دريا

يه سوال داشتممن هر کار می کنم نمی تونم وب يکی از دوستامو باز کنم چه کار کنم؟

سلام : فقط ميتونم بگم قشنگ بود...

امیر یانی

من روز را دوست دارم ولی از روزگار ميترسم اين حرفايی که دوستت بهت گفت رو از زبون حسين پناهی شنيدم بدجور تهش فکريدم. ............... کاش همه به نقطه ی پايان ترسشون برسن...... ...........