و دیگر جوان نمیشوم

نه به وعده ی عشق و

نه به وعده ی چشمان تو

 و دیگر به شوق نمی آیم

نه در بازی باد و

نه در رقص گیسوان تو

 

چه نامرادی تلخی !

ودریغا !

چه تلخه تلخ فرو میریزم

با سنگینی این غربت عمیق

در سرزمین اجدادی خویش

 

و دریغا

چه عطشناک و پریشان

پیر میشوم

در بارش این گستره ی تشویش

در خانه ی خورشید ها و خاطره ها

 

دریغا ، چه بی برگ و بار لال می شوم

در دوردست آن گل ها

گمان ها

 و گفتگوها

 

و مگر فراموش میشوند

سرانجام آن جستوجو ها

 و آن چشمه و چشم انداز آواز و آرزو ها

 

و مگر فراموش میشود

آن بهاری که آمده بود

با رقص شکوفه هایش

و وعده ی همان بهار

که در کرامت ِ درختان تابستانیش

هیچ سبد و سفره ای

بی نصیب نخواهد ماند

از سرشاری میوه های مهربانیش

 

و دیگر جوان نمی شوم ،

نه به وعده ی این بهاری که آمده است

نه به وعده ی آن شکوفه های شکستنی ...

 

/ 6 نظر / 9 بازدید
ز و یــــا

خوب بود ، فقط یه خرده غمگین بود ... پست قبلی ت و دوس داشتم من ... موفق باشی[گل]

اسحق فتحي

درود... محمدعلي عزيز بگمان من طولاني شدن اين سروده به اون لطمه زده اما زبان ساده و رواني داريد...زنده باشيد

m_toxic

panapa! hehe! dadashi delemon tangide barat! khobo khodet? upetam khondam ziba bood!

گل سنگ

سلام مثل همیشه تاثیر گذاره !!!! اما خواهی نخواهی بار دیگر جوان خواهی شد آن دم که حضرت دوست طوفان عشق را بر باتلاق خاموش زندگی ات نازل کند همان دم تو جوان خواهی شد . زمستان سرد وجودت بار دیگر تابستانی گرم میشود و تو فارغ از دنیای بی تحرک دیگران رقص شکوفه ها را خواهی دید با آوای بهار هم آواز خواهی شد ...

صدی

عاشق نوشته هاتم

هستی

این اولیش بود که عالی بود