سی ام مرداد ماه یکهزار سیصد و شصت و دو هجری خورشیدی

.

.

.

یه پسر بچه که دورش یه حوله پیچیدن... مات و مبهوت چشماشو باز کرده و داره سیاه و سفیدیه عالمی رو میبینه که مثل صدای قوطی کنسرو تو جوب آب تو گوشش بیرینگ بیرینگ صدا میده... مادرش هنوز خوابیده و اطرافیانش هر کدوم از شادی یه کاری میکنن... یکی داره تند و تند یه آیه هایی از قرآن رو میخونه و فوت میکنه تو صورت این پسر بچه... یکی داره میخنده و  هی میگه نیگاش کنین نیگاش کنین... پدرش خیس از اشک و عرق... خوشحال و پر از هیجان... خواهرش هی میپره بالا تا قدش برسه و داداش کوچولوشو ببینه... داداششم تا میخواد ببینتش یکی بهش میگه دستمال کاغذی بیار... اون یکی بهش میگه این گلارو بزار جلو پنجره... و مادرش هنوز خوابه...!

.

.

.

.

این تاریخ مرتب و پشت سر هم بدون توقف تکرار میشه... دو سال...سه سال... چهار سال..

.

.

.

بیست و هشت سال بعد...

سی ام مردادماه یکهزار و سیصد و نود هجری خورشیدی!

یه مرده گنده که ریش و سیبیل در آورده... داره یه دنیا رو با سی و شش میلیون رنگ میبینه که صداش مثل صدای در هم آدما و ماشینای سر چهار راه  ولیعصر تو گوشش صدا میکنن... مادرش بیداره و نشسته دنیارو میبینه و تند و تند زیر لب آیه هایی از قرآن میخونه و مرتب از خدا یه چیزایی میخواد... پدرش آروم و بی صدا نشسته ودستشو میکشه روی سرشو نقشه میکشه برای آسمونو زمینه عشقش...

.

.

.

زندگی رو دوست دارم! با تمام روزهای تولدش...

.

.

.

 

/ 2 نظر / 10 بازدید
Mohammad tOxic

بازم میگم داداش تولدت مبارک عزیز!