حدودای ساعت یازده شب، تو یکی از کوچه هایی که ولیعصر و به جردن وصل میکنه.

یه لیوان نسکافه از همون اطراف خریده بودم،ماشین و خاموش کرده بودم و نشسته بودم توی ماشین...

تکنوازیه سه تار هم توی ضبطه ماشینم با صدای بلند داشت چهار ستونه بدنم و درو دیوارایه ماشینو میلرزوند...

کوچه هم تاریک بود...

انقدر صدای ضبط ماشین بلند بود که هیچ صدایی رو نمیشنیدم!

از انتهای کوچه یه نفر یه آکاردیون دستش بود و ساز میزد و میومد جلو، هر از گاهی میرفت زیر پنجرهء یکی از خونه ها وایمساد و یکی از توی پنجره یه کیسه فریزری که فکر کنم توش پول و میوه بود، براش مینداخت پایین!

صدای سازشو نمیشنیدم ولی مطمئن بودم که داره سلطان قلبهارو میزنه!

نزدیک تر که شد حرکاته دستش و کاملا میدیدم، با صدای سه تاری که ار بلندگوهای ماشینم بیرون میومد هماهنگ بود...

ولی هنوز صدای سازشو نمیشنیدم...

یه چراغ قرمز رویه سازش روشن بود که تو تاریکیه کوچه کاملا معلوم بود.

به چند متریه ماشینم که رسید صورتش و دیدم!

یه پسره هم سن و ساله من بود، تقریبا بیست و شش - هفت ساله، حرکاتش با صدایه سه تار مرتب هماهنگ تر میشد. نزدیک تر که شد یه مرتبه چراغ قرمزه روی سازش خاموش شد! سرجاش وایساد، یه کم با آکاردیونش ور رفت! بندشو از روی شونش درآورد.  از حرصش یه دونه محکم زد روی سازش!

حدس زدم باطریه آکاردیونش تموم شده!

از بخار دهنش فهمیدم که یه نفس عمیقی کشید، بعد منو نگاه کرد... رفت رویه پلهء  در ورودیه یکی از خونه های اونجا که روبروی ماشینم بود نشست.

پولاشو در آورد و میشمرد، هر از گاهی هم یه نیم نگاهی مینداخت توی ماشینه منو دنبال چشمای من میگشت که ببینه من دارم کجارو نگاه میکنم، وقتی چشمام و پیدا میکرد، دوباره سرشو مینداخت پایین و پولاشو میشمرد!

پولاشو گذاشت تو جیبش و سازشم یه وری انداخت رو شونشو اومد نزدیک پنجرهء ماشینم، دم پنجرهء صندلی شاگرد، دستشو آورد بالا که بزنه به شیشه...

قفل مرکزیه ماشین و زدم و درو براش باز کردم!

اومد نشست توی ماشین، صدای ضبطمو کم نکردم! فقط ماشین و روشن کردم که بخاریو روشن کنم تا یکم گرم شه...

چند بار سلام کرد، ولی جوابشو ندادم! انگشتمو آوردم به سمت دماغم که بفهمه نمیخوام حرف بزنه، بعد اشاره کردم به ضیط که یعنی دارم آهنگ و گوش میدم...

اونم ساکت نشست و با تعجب به من نگاه مبکرد و دستشو دراز کرده بود سمت دریچه های بخاریه ماشین، داشت از باد گرم بخاری،خودشو گرم میکرد.

از روی ساعت نگاه کردم! چهل و پنج دقیقه گذشته بود، یکم خودشو روی صندلیه ماشین جابه‌جا کردو سازشو گذاشت پاین صندلی جلوی پاهاش...

هنوز هیچ حرفی نمیزد...

تقریبا شده بود یک ساعت. منم داشتم مستقیم جلورو نگاه میکردم، هم فکر میکردم هم حرکاتشو زیر نظر داشتم!

بعد از چند دقیقه سرمو چرخوندم که ببینم داره کجارو نگاه میکنه که دیدم خوابش برده!

آروم راه افتادم، رفتم به سمت میدون تجریش!

هنوز خواب بود، ماشین که تویه دست اندازهای خیابون میوفتاد، هر از گاهی سرش اینور اونور میشد و همینجور که خواب بود جاش و درست میکرد!

صدای تکنوازیه سه تار همچنان تا آخر بلند بود و داشت چهار ستونه فکرمو میلرزوند!

رسیدم میدون تجریش، گوشهء میدون ماشین و نگاه داشتم، خواستم صداش کنم، ولی بیخیال شدم، گفتم شاید خودش با وایسادن ماشین بیدار شه!

از روی ساعت یه ربع گذشت تا خودش یهو بیدار شدو سروصورتش و یه تکونی داد با دستاش چشمامشو مالید و به اینور اونور نگاه کرد.

داشت فکر میکرد که من کجام، اینجا کجاست، این آقاهه کیه! که صدای ضبط و کم کردم و گفتم رسیدیم، نمیخوای بری؟

یهو خودش و جمع و جور کرد و گفت چقدر میشه؟!

تو چشماش نکاه کردمو گفتم خداحافظ، بعد یه چشمک زدم و گفتم خوش گذشت!

یهو یه لبخندی زد، همینجور که داشت سازشو از جلوی پاهاش برمیداشت و در ماشین و باز میکرد که پیاده شه، معلوم بود که تو دلش داشت میگفت این دیگه چه جور دیوونه ایه!

از ماشین پیاده شد و گفت بازم میای اینطرفا؟

گفتم اگه اومدم میبینمت!

خداحافظی کردم و گاز دادم و اومدم به سمت خونه، صدای سه تار هنوز بلند بود. هنوز نسکافه ام تموم نشده بود، لیوان نسکافه تویه دستم بود! رسیدم جلوی در خونه؛ آخرین قلوپه نسکافه ام و خوردم و رفتم توی پارکینگ!

همینجور که داشتم از ماشین پیاده میشدم فکر میکردم، به این که چه مکالمهء قشنگی داشتم امشب.

خیلی ساده، خیلی عجیب، مثله دیوونه ها!

 

/ 17 نظر / 7 بازدید
نمایش نظرات قبلی
غزاله

میدونی اینچندوقته خیلی دوست داشتم برم توی یه پارک قدم بزنم راحت روی یه صندلی بشینم اما نمیشه همیشه یکی پیدا میشه که نمیذاره اینجور وقتا تنها وقتیکه حسرتمیخورم که چرا پسر نیستم[خنثی]

لیلا مهربان

سلام قشنگ بود، اما نوشته خودت بود یا از جایی کپی کرده بودی؟[نیشخند]حتی اگه تجربه خودت هم نباشه اما بازم از این مطالب بذار تو وبلاگ اگه همچین تجربه ای رو داشتی باید بگم خوش به حالت. چون تو این دنیا کمتر کسی و میشه پیدا کرد که ساکت باشه میگما شاید حس خوبی که آخر کار داشتی به خاطر کمک به اون جوون بوده؟ این احساسی که تو ازش حرف زدی رو من هروقت به یه نفر کمک می کنم دارم. امیدوارم یه روز برسه که همه ما ساکت بودن رو یاد بگیریم

صدی

زاستی عکسش جالبه ها

صدی

عکس بکت خیلی جالبه

fafa

hamin divone baziyate ke hame doset daran DIVOONE

تارا

آن نوازنده ی دوره گرد منم با سازم به کوچه قدم می گذارم ....باران می بارد....برف می بارد... دستانم یخ می زند...میمانم....میمیرم... تو اما شعله ی آتشی ...نگاهت...صدایت..یخهایم آب میشود...دستت را به من بده...دستهای تو آشناست...دستهای تو همان شکوه عارفانه ی احساس است...دستهایت را به من بده...همچنان می نوازم می نوازم

soodi

چه قدر عوض شدی ؟! چه قدر عوض شدم ؟ امیدوارم عوضی نشده باشیم ........... اون شب ، تفکرت چی ؟ آغشته شد ؟!!!

fafa

shayad vase hamin sokotete ke eshghe bi seda mikhai!!!

fafa

:)

desiderio

حسرت..حسادت.... ممنون از نوشته هات...........ممنون