حیف انسانمو میدانم تا همیشه تنهام

 
نویسنده : محمد علی - ساعت ٦:٢٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٦ دی ۱۳۸٥
 

تو یکی از همین شبهای سیاه و ساکت... دوباره شروع شد... دیگه طاقت نیوردم که هی واسه این دل بی صاحاب بهونه بتراشم که حالا نه! یکم صبر کن ! عجله نکن! به موقعش شروع میکنی!

همهء آدما یه روز دچار ایست میشن... بعضیاشون تا‌ آخر عمر فیزیکیشون می ایستن.. بعضیاشون دوباره راه میوفتن... این دستهء دومم بعضیاشون راه میوفتن به سمت عقب... بعضیاشونم راه میوفتن به سمت جلو... بستگی داره قبل از راه افتادنشون فکرشون چی خورده باشه...

کلی وقته که خواب شب از پیشم رفته... به استدلال هر کس یه علتی داره این جغد شدنه من... یکی میگه عاشق شده... یکی میگه دیوونه شده... یکی میگه معتاد شده... یکی میگه بیخیال همه چیز شده... یکی میگه ...چه میدونم چی میگه! صداهای اطرافم شبیه یه ویز ویز تو گوش قناری شدن...

شبارو دوست دارم چون...

چون... یه زمانی چه شبایی داشتم... پر از رنگ... پر از بو... پر از آهنگ... پر از تنفس... تنفس اکسیژن خالص...

نصفه شب تو زندگیه ما آدما زیاده... ولی از اینایی که دوباره دیوونه بشی... دوباره دستتو بزنی به زانوتو بگی یا علی بلند شی ببینی دنیا از این بالا چه رنگیه...کمه...خداییش کمه

این چند وقتم بد نبود... پر از رفت و آمد اطرافی که وقتی میومدن دلتو خوش میکردی که ای بابا خدا چه حالی دادی... یعنی دیگه رفتنی در کار نیست؟؟؟

همچین که این جمله از دهنت در میومد همه چیز که هیچی خودتم میرفتی از پیش خودت...

حالا که اینجام... نمیگم که ایشالا این جا هم نمیره...نه..ولی هرجا بره منم باش میرم... این دنیا اون دنیا...هرجا...

چه ذهن شلوغی... عجیبم نیست... تورو نمیدونم ولی خودم اگه منتظر کسی باشم که تو تنهاییم شبی هزار تا انشا تو ذهنم براش میگم ... وقتی ییهویی از راه برسه خب قاطی میکنم...نمیدونم از کجا بگم... از هر قسمتی از روحم یه تیکه میندازم جولو زبونم هرچی احساسم تا حالا پتانسیل شده میریزم روش...حالا خدا عالمه این همه احساس گوناگون با هم قاطی بشه چی از آب در میاد...احساس درد...احساس گرما...احساس سرما.. احساس گناه...احساس خوشحالی...احساس تنهایی...احساس خفگی...احساس رقص... اووووووه

بیخیال بابا بی احساستم عشقه لوتی...

ساعت شش صبح شد... الان داشتم از دمه سقف خونه رد میشدم... هر کی به یه وضعی بود...

بابام داشت تو اون اتاق اخبار نصفه شبانگاهانه از سی.ان.ان میدید... خواهرم داشت تمرین میکرد چشماشو ببنده تا یادش بره وقتی میبینه همه جا یه رنگیه... مامانم داشت تلاش میکرد بعد یه عمر زندگی کردن بفهمه آدم چه جوری میتونه خودش واسه خودش نماز عشق بخونه...

مادر بزرگم یه وری خوابیده بود چشماشم تا ته باز گذاشته بود و با دو تا انگشتاش میزد رو پاش...انگار منتظر بود این خدایی که یه عمر به خاطرش هر کاری کرده بیاد جولوش بگه جمالتو عشقه حاچ خانوم... نه! مادر بزرگم خاکی تر از این حرفاس... گمونم داشت...

شایدم نمیدونست نماز شده یا نه...

منم که تو تراس نشسته بودم یه عود بد قیافه و بد بو روشن کرده بودم گذشته بودم جلوم منتطر بودم ببینم آخرش میترکه یا فیس فیس صدا میده؟

این چند وقته گذشته انقدر کتاب خوندم و پای کامپیوتر کد نوشتم که چشام شده از جنس کاغذ و صدام شده عین تلق تولوق دگمه های کیبورد...

واسه اولین بار  بعد از ده ماه  ییهویی نوشتن... اشکال نداره انقدر جسته گریخته بگم... راه میوفتم... سعی میکنم برم جلو... حتی اگه طوفان هوس انقدر قوی باشه که هی هُلم بده به عقب...باز میام به جلو...

 دستمو بگیر...فشار بده... نمیخواد زور بزنی... باید خودم به پاهام فشار بیارم دوباره  راه برم...

قشنگه نه؟؟؟

سبز باشی...علی یارت...با خدا مدد!

nothing