حیف انسانمو میدانم تا همیشه تنهام

 
نویسنده : محمد علی - ساعت ٤:۱۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٤ اسفند ۱۳۸٤
 

جهان در دست افکار انسانهاست... و امضاء اعمالشان را تقدير سر انجام ميکند...

سالها شمارنده های تنور پخت افکارما هستند... در هر سال شرايطی که برای اطرافمان ساخته ايم ما را به ورود در سال جديد راهنمايی ميکنند...

در انتهای هر سال از تمام خاطراتمان معدل ميگيريم... بر چشم ذهنمان ميزنيم... و نسبتی به گذشته اش میدهيم... خوبی ها و بديها از آنچه که منطقمان میشناسد جايگذاری ميشود در تقديرمان...

ارتفاع افکار انسانها در نمودار زمان و منطق هر کس يک رنگ دارد...

سالی که من گذراندم آبی بود... با خال خالهای سرمه ای...

خاطراتی بيابانی... خاطراتی از جنس حرمت... شهامت... دوری... خاطراتی که  هر کدام مرا به سمتی کشاندند... انسان های متفاوت... افکار بالا و پايين...سال خوبی بود.... چون همه چيز درونش بود....

چهارشنبه سوری هم گذشت... شلوغ بود ولی نه مثل پارسال. آروم بود ولی نه مثل هميشه... ساکت بود... ولی همراه با ناله های ما

ديروز ساعت پنج و نيم بود که رسيدم دم خونه... داشتم ماشين و ميذاشتم تو پارکينگ که يهو از کوچه روبرويی يه صدای انفجاری اومد که شيشه های ماشين لرزيد...ماشين و پارک کردم و پياده رفتم دنبال بچه ها... که ديدم همه دارن ميدون سمت خونهء احمد اينا... نادر اينا رو ديدم و رفتيم ديديم جمعيت جمع شدن... خونه احمد اينا سیاه شده بود... شيشهء ده-دوازده تا خونه اينور اونور ريخته بود... رفتم جلو ديدم در آهنيه خونه احمد اينا از موج انفجار شکسته... رفتم تو چند نفرم با من اومدن...

ديدم يه نفر که اصلا قيافش قابل تشخيص نبود افتاده رو زمين... به بچه ها گفتم اين احمده؟؟؟ هيچ کس نميتونست تشخيص بده... هيچی از صورتش نمونده بود... ولی هم ميتونست حرف بزنه هم ميتونست ببينه... منو صدا کرد گفت ممد علی چی شده؟؟؟ از صداش فهميدم سامانه...نميتونستم خودمو نگه دارم...يه صلوات فرستادم تو دلم و گفتم  هيچی نشده بابا نارنجک ترکوندی؟؟؟؟ گفت نه بابا همون سی و پنج کيلو موادی که گرفتيم با احمد تو بغلم بود...تو پله ها خوردم زمين...

با بچه ها بغلش کرديم... موقعی که منفجر شده بود محکم پرت شده بود به سقف راه پله ها... لباسش چسبيده بود به سقف و داشت ميسوخت...دستاش از آرنج نبود...همه بدنش سياه بود... صورتش شده بود اندازه يه کف دست... دوباره سامان صدام کرد گفت ممد؟؟ جون عزيزت صورتم جوريش شده؟؟؟ گفتم نه بابا سالمی خيالت راحت..آروم باش تا اورژانس بياد...يکی يه پتو آورد انداختيم روش...

احمد از بالا اومد... موج گرفته بودش... هيچی نميشنيد... فقط تلو تلو ميخورد... هی ميزد تو سرش... اورژانس اومد و سامان و بردن...منگ شده بودم... نميدونستم بايد چيکار کنم... همه بچه محلا اومده بودن... همه از من میپرسيدن زندس يا نه.... هيچی نميتونستم بگم... نادر اينا منو بردن يه کم قدم بزنيم... قيافش از جلو چشمم کنار نميرفت... ساعت هشت دوباره برگشتيم تو کوچه... رفتيم از جلو خونشون رد بشيم ببينيم چی شد...

ديديم نوار قران گذاشتن...همه بچه ها دم در بودن... همه داشتن با صدای بلند گريه ميکردن... ولی انگار هيچ صدايی نبود...هيچی...

از بچگی با هم تهرانپارس و ترکونده بوديم... تابستونا آب بازی ميکرديم... دوچرخه سواری ميکرديم... بعد از چند سال  با هم ميرفتيم قهوه خونه... ميرفتيم فلکه اول دور ميزديم... با ماشين با هم کل مينداخيتم... حتی  يه بار تو خيابون رشيد کل انداختيم... من پيکان داشتم اون موقع... اونم پرايد داشت... يادش بخير... ماشينشو کردم تو باقاليا... رفت تو جوب...

بچه باحالی بود... آروم بود...خيلی هم دلقک بود...

با هشاتاد و پنج درصد سوختگی عيدمون عذا شد... فقط به خاطر چهار تا ترقه که تو شش ساعت حروم کنه...همه عمرشو حروم کرد... مادر بيچارشو داغون کرد...

براش يه فاتحه بفرستين.. پسر خوبی بود!

خيلی خرابم... ديشب تا صبح نتونستم بخوابم... هنوز باورم نميشه...

سبز باشی..علی يارت...منو دعاکن!