حیف انسانمو میدانم تا همیشه تنهام

 
نویسنده : محمد علی - ساعت ۳:٤۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٤ اسفند ۱۳۸٤
 

صدايی از آينده مرا ميچرخاند به حول محور تصميمم....

نميدانم چگونه جاری کنم افکارم را در توليد نيروهای جديدی که ميسازد نشانه های نگاه مرا....

به جايی خواهيم رسيد که تقاضا های مغز بيش از توان ديدمان است....

تنها راهی که مارا به انسان بودن ميرساند اراده ايست برای رسيدن به تفکری آغشته از عشق... عشقی که ميان چند انسان در يک بازه زمانی به يک چيز يا به يک کار فکر ميکنند.... مثل زمانی که در کافه گودو نشسته ام ...نيروی مشترکی بين من و کسانی که آن طرف نشسته اند و کتاب ميخوانند...

ما در آن لحظه مالک زمين عشقيم.... ما در دراز ترين دنيای ابدی پيوسته در تفکريم... و هر کس به يک دليل!

اسمت را عوض ميکنم.... ميگذارم خودم تا نباشد مثلش در دنيا....

خدا را ستايش بيهوده برای خواسته ها عملی ست بسان ضربه های مستمر بر روی ميز... تنها تکرار است که ميماند!

تا به حال جز خواستن از خدا و گريه های پنهانی و راز و نياز... فکر کردی خدا به چه درد ميخورد؟؟؟

ميخواهم ثابتش کنم در زمانهايم... چشمی از او ميسازم و ميزان افکارم قرارش دهم تا بداند به قوت او میتوانم که باشم چون فکر ميکنم!

تلف کردن زمان به صرف بودن چون هستن کاری بيهوده تر از دود کردن سيگار است!

زيستنی پر از تحقيقات خواستن من است چون حادثه های بی نظيرش مرا ميکشاند به سمت رفتنی با قدرت...

مدال و درجه برای نشان دادن در ميهمانی های فاميليست که با خوردن شام دوباره به پستوی اتاق ميرود...  اما دانستن حادثه ها هميشه در چشمان تو باقی ميماند و ترس از بودن دنيا خواهد مرد!

پس باش چون خواهی رفت...

سبز باشی...علی يارت...منو دعا کن!