حیف انسانمو میدانم تا همیشه تنهام

 
نویسنده : محمد علی - ساعت ۱٢:۱۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳ بهمن ۱۳۸٤
 

و قرار دادند دو دنيا بر انسان.... يکی بيرونی و ديگری را درونش نهادند... يکی را حمل بر  ماده و ديگری را رفع بر ماوراء آن...

در قسمتهايی از دنيای مادی رابط هايی را به سبب نگاه به درونش يا همان دنيای دوم قرار دادند....

هرچه بر سر افکار انسان آمد از همين رابط ها بود... غمها و شادی هايی که هيچ نيازی به هيچ دنيايی ندارند...

آنچه که چشمانمان ياد ميکند تغيير وضعی خواهد يافت تا درونمان قبولش کند...

روزگار را خود ميسازيم... و نيرويی که بر روزگار حاکم است به سبب درکمان از آن روز نشانه هايی به ما ميدهد و هدايت ميشويم....

روزگاری شيرين و سخت را گذراندم...روزها از تمام آنچه که داشتم دور بودم...تجربه هايی را داشتم که مثلش را نشنيده بودم... سفر هايی که نبود در آرمانهايم... انسانهايی که به نوعی هدايتم کردند... خوش بوديم.... چند ماهی را به دور از گذشته ام با خيالاتی نه از آينده و گذشته در شهر قم کنار مادر بزرگ تنهايم گذراندم.... به نحوی که دلم را به خود چسباند...

زود گذشت.... تلاشم را کردم... سختی ها و دوريها را چشيدم...آشنايی ها را ديدم...

تا زمانش رسيد....

.... و آنگاه که من دانشجو شدم!!!!

از ساعتی که خبر قبوليم و تو دانشگاه رشته کامپيوتر شنيدم... خون به مغزم نميرسيد.... باورم نميشد... چهارشنبه صبح به محضی که اسمم و تو سايت ديدم که جزو قبول شده ها هستم... پريدم به سمت دانشگاه... اونجا سوال کردم و گفتن که درسته... شدت کف اونقدر زياد بود که انگار تو رگام به جای خون .آب کف جريان داره....

به چند تا از دوستام خبر و دادم... يکی هم که فکر ميکردم از خوشحالی دق ميکنه وقتی پشت تلفن بهش بگم که قبول شدم... بر خلاف انتظارم انگار خيلی هم ناراحت شد...دليلش و نميدونم و نميخوام هم بدونم... ولی تکليفمون بالاخره روشن شد... منم رفتم سراغ زندگيم.....

قرار شد مدارک و شنبه صبح ببرم دانشگاه... و اينکارو هم کردم... و ثبت نام شدم... بيرون که اومدم زمين و زمان داشتن واسه من سوت ميکشيدن.... بالاخره قبول شدم...بالاخره دانشجو شدم.... بالاخره اومديم جزو آدمای با هويت!!!!!!!!!!

رسيدم خونه...بابام کلی خوشحال تر شدو يه جايزه هم نثارمون کرد و منم شرمنده شدم!

بعد از چند دقيقه گفتن خانم برادرم که حامله بوده و تقريبا بيست روز به زمان تولد کوچولوشون هست دچار درد شيرينی شده و به سمت بيمارستان رسالت داره ميره...

بابام سريع بهم چک داد که برم بانک و پول بگيرم و برم بيمارستان پيش داداشم... بماند که اطراف ونک برف ميومد و نزديک بود تصادف کنم...

تمام لحظات چشمم تو لحظه ای بود که به مادر بزرگم خبر قبولی رو دادم و همينجور که شونه هاشو بالا مينداختو بشکن ميزد...تو چشماش غم تنها شدنش موج ميزد...واسه منم سخته... چهار ماه با هم تو قم زندگی کرديم...شبهای شاد...پر از شور...شبهای پر از حرم...پر از کافی نت...پر از.....

فقط در عرض چند روز شهرقم و همه چيزای توش برام شد يه خاطره با کلی عطرو بو.....

ماشينا پشت سرم شروع کردن به بوق زدن و من و پرت کردن وسط خيابون...راه افتادم رفتم تو فکر داداشم.... اين چند وقته خيلی گرفتار بود...حاملگی خانمش... درس خوندن واسه امتحان تخصصش... به جاش امروز خوشحال شد... دختر خانمش داره به دنيا مياد...دريا خانم... منم عمو ميشم... دم بانک پياده شدم و يه زنگ زدم به داداشم گفتم اوضاع چطوره؟؟؟ گفت اومد! گفتم نه بابا؟؟؟؟ گفت  باور کن...قطع کرديم و رفتم پول گرفتم و راه افتادم به سمت بيمارستان... تو راه به بابام زنگ زدم . گفتم حاج آقا هم بابا بزرگ شدی هم بابای آقای مهندس!!!!! به خواهرم زنگ زدم و گفتم حالا که عمه شدی چه احساسی داری خانم خواهر آقای مهندس؟؟؟؟

بعدش باز به داداشم زنگ زدم...گفتم چطوره؟؟؟ گفت رفت!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

گفتم کی رفت؟؟؟؟ گفت بچه!

گفتم کجا؟؟؟؟ گفت اون دنيا!!!!!!!!!!!!!!!!!

.........

فقط يک ساعت عمو بودم.... همه دنيا سياه شد.... حالا ديگه کلی رويا و آرزو تو يه لحظه شد کلی خاطره بدون هيچ عطرو بو!!!!!!!

وقتی رفتم پيشش داغون بود.... تاحالا اينجوری نديده بودمش...خانمش تو اتاق عمل بود... حالا همه دعا ميکردن اون جايی نره و نرفت... تا حالا گريهء داداشم و نديده بودم... تا حالا نديده بودم بشينه وسط راه رو بيمارستان و مشت بکوبه  به زمين....

هی ميگفت دو روز پيش سالم بود... صدای قلبشو خودم شنيدم... هيچ مشکلی نداشت...

فقط به خاطر ناف که دور گردنش پيچ خورده بود....

ناف هر کسی و با يه چيز ميبرن...ناف اينم با مرگ بريدن...

روز بدی نبود..خوب هم نبود...

زندگی مثل پيانو ميمونه... دکمه های سفيد شادی ها و دکمه های سياه غم...

و اين دو رنگ در کنار هم آهنگ زندگی رو ميسازن!!!!!

بعد از چند ساعت مبايلمم قطع شد...حالا ديگه راحت شدم... تو راه برگشت از بيمارستان با ماشين تنها برگشتم....صدای ضبط و تا ته دادم بالا....برف باحالی ميومد...رحمت آسمانی...اونم قلمبه.... شيشه هارو هم کشيدم پايين... بخاری هم تا آخر زياد کردم.... و گوش دادم به سکوتی که اون آهنگ ميشکوندش....

الان هم خوشحالم که دارم ميشم مهندس... هم ناراحتم که شدم عموی ناکام...

سبز باشی....علی يارت...منو دعا کن!