حیف انسانمو میدانم تا همیشه تنهام

 
نویسنده : محمد علی - ساعت ۳:٢٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٤ دی ۱۳۸٤
 

من اينجا نشسته ام...در گوشه کنار افکاری که که نميدانم از کدامين زمان بر چشمانم خودنمايی کرد...

مبهوت و گنگ مينگرم روزنه اي که نور از ابعاد منظم و عجيبش مرا میگزد...

روزها و شبهای زيادی  در اين مکان به رويت اين نور نشسته ام و هر لحظه مرا بيشتر از قبل به ولع پرواز در آسمانش در می آورد...

 شبی از همين شبها که در افکار خود چرخ ميزدم...شبی که هيچ کس نميدانست من در کجای هستی به سر ميبرم...شبی که سرد بود تنفس من از پس شيشه های عينکم...شبی که نمازم قضا شده بود و من بی احتياط گذر ميکردم از خيابانهای لطف خدا...

ناگهان از درون چيستيه خود به بيرون از منطقم پرتاب شدم... به دورانی رفتم که هيچ خيالم نبود از گدشته...

اسمم همين محمد علی بود و نشانه ام MAB ...

ابتدا به سويی رفتم که همه چيزش بر حساب بود... و گويی چشم مرا به تعداد افکارم به تکرار نشانده بودند...

صدای نفسهايم مرا تکرار ميکرد در خود...قدمم خشک بود توان دويدنم آنچنان که گويی قلبم فکر فرار از سينه ام را داشت....

از پشت صدايی مرا تکان داد...به مخض برگشتن خود را ديدم که تصويری از من برای من برميداشت...  هول به جانم افکند...  و فرياد غريبی از چشمانم به هوا برخاست!

چرخيدم و از خود فرار کردم...تمام لحظه های دويدنم تکرار ميشد ... تا به جايی که ناگهان آتشی مرا در خود گرفت!

سوختنی نبود مرا ...گويی که چهره ای از من بود همانند لحظه ای قبل...تنها در جانم هراسی افتاده بود که از اندامم ميکاست!

در برابر اين آتش سرمايی چنان مرا فرا گرفته بود که گويی در بيابانم و راه گم کرده ام!

چشمانم که باز کردم زمين سياهی ديدم و آسمانی زرد که مرا جدا کرده بود از تعلقات خاطراتم.... هرچه ميرفتم همان بودم که اطرافم بود...هيچ چيز تغيير نميکرد جز توان پاهايم...افکارم آنچنان تهی شده بود که گويی ساليان سال است که در اين بيابان مرده ام.... آنقدر جسمم در اين بيابان تنها افتاده بود که تمام سازمان زندگی طعمهء طبيعت شده بود...و تنها ساختار درونيه چهره ام نمايان بر خاک بود....

خود را چندی نگريستم... همه جا را سکوت منزل کرده بود... حتی اشکی هم نميتوانست مرا يار اين بيابان باشد...ديگر خورشيد هم نميخواست مرا يار باشد در زمين فراخ و گنگی که خانه ای نداشتمش...

در همين افکار بودم که صدايی را از آن سوی زمين ميشنيدم... خدا را ميگفتند که نيست جز او... باقی خداست و ميرويم از ديار فانی...

صدايش تکانم داد...اضطرابم چند برابر شد... نا خواسته به سويش رفتم...مسيری  را نبود در ذهنم... گويی که مرا ميکشاندند به آن سمت...

 افرادی را ديدم که در اطراف زمينی که من زيسته بودم در دالانی ميرفتند و جعبه ای را با دستانشان دور ميکردند از من... فرياد ميزدند نيست خدايی جز او...به حق و شرف لا اله الا الله...بگو لا اله الا الله....

رفتند و من ماندم در کوچه ای که بوی خاطراتم مرا حسرت میدادند ....

گوشه ای از اين کوچه خانه ای بود که مرا صدا ميزد....خانه ای که بوی من ميداد... بوی اسباب نقل انتقال دنيايم...

رفتم به سمتش و ديدم خود را که چگونه زمانم را خاک مال کرده بودند زمانهای بی من!

هيبتی مرا تکاند...چشمانم سوخت... نديدم چيزی...تنم درد ميکرد... صدايم خشک بود...زبانم تلخ...نگاهی کردم.... نشسته بودم در شب...گنگ و مبهوت نگاه ميکردم نوری که شوق پروازم ميداد...

نمازم قضا شد...درنگ نيست کار من دراين زمان...نشستن مرا به سرزمينی خواهد برد که لحظه ای پيش مرا در خود دفن کرده بود! 

علی يارت...سبز باشی...منو دعا کن!