حیف انسانمو میدانم تا همیشه تنهام

 
نویسنده : محمد علی - ساعت ۱٢:۱٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢ آذر ۱۳۸٤
 

با از کار انداختن کيلوتر شمار روزگارت، هيچ فرقی نميکنه تعيين سرنوشت کهنگيه لباسات....

خودت ميدونی که اين راه و رفتی... گول زدن کار آدماييه که هنوز مقداری از دنيا براشون مبهمه...

اين راه رفتنيه... ربطی به تو و کس ديگه نداره....فقط برو... جرات داشته باش و پاش وايسو... به بارون و برفشم کاری نداشته باش...

***********

آره..تو مرام لوتيا رفتن کار گردن شکسته های بزم و جنگ آخر شبه...

ولی اين رفتنی که ما ميگيم... کار لوتيای بی نام و نشون که تو هيچ جای تاريخ اسمشون رو ديوار خونه هيچ آدم زنده ای نوشته نميشه...

سختی برای مرد ساخته شده تا مرد و بسازه... مرد بودن به مذکر بودن نيست حاجی... مرد دل ميخواد با يه ترمز واسه دلش... يه ترمزی که قدرت خواستن دل و ازش بگيره... به قول دوستم دم پنجره رفتن و هوای پاييزی خوردنم يه هوسه...

حالا من ميگم اون مرد ترمزش بايد انقدر قوی باشه که حتی توی يه ساعتايی آب هم نخوره...

بميره اون دلی که عذاب دنيا و آخرت و گذشت تو کاسه ما....

***********

دل نداشتم که اینجا نبودم...اگه دل نداشتم خودم و وقف اختيار و جبر عشق نميکردم...اگه خودم و نداشتم که ميون را تو وسط جاده نمی خوابيدم تا بيای...

اولای راه که داشتم ميومدم يه توشه راه برداشتم و با خودم اوردم...ولی هنوز تو دستام مونده...منتظرم تا بيای با هم بخوريم...

***********

همه مشکلات به دست من حل ميشه تو اين محدوده زمانی... کی ميفهمه من چی ميگم؟؟؟

اگه من با يه بغل رو کم کنی نيام جلو... يه بغل آرزو دود ميشه ميره هوا...

فرار ميکنه هر چی فکر و ذکر داری تو ذهنت....

ولی دنيا که بی نشون نيست...من هنوز زندم...تا زمانی که حرف ميزنم هنوز خدا صدامو ميشنوه...

ميدونم تا چند وقت ديگه دم صبح ميام و از ته دل داد ميکشم .... بيدار ميکنم هرچی درخت خشکيده رو زمين مونده....

اونقدر دم صبح فرياد ميزنم تا پرنده های خواب آلو يادشون بره خواب چه شکليه تو فکر يه آدم گنگ... ثابت ميکنم که من هرچی بخوام همونه....

**********

زياد گفتم از حال و هوای فکرم... ولی هنوز مونده مبهمات ذهنمو شک ميکنم به وجودم عقلم...

خاطرات با سرعت انتقال ذهن نسبتی ندارن... خاطرات از دوستان قديمی و خانوادگيه احساسات هستند...

...الان اول نوشته های من برای تو يه خاطره محسوب میشه...ولی چرا فردا شب يادت نيست...

چون تو تمام زندگيه ما آدما خاطراتی که به اونا احساس داشتيم بيشتر يادمونه...

 اگه بهت بگن سال دوم راهنماييت و برامون تعريف کن... ميشينی سير تا پيازشو ميگی... حتی اضافه تر هم ميگی... ولی اگه بگن صفحه يازدهم کتاب ادبيات دوم راهنماييت چی بوده؟؟؟

خاطرات...شرايط...افکار...آینده...مسئوليت... بدهی... مرام و مردونگی...

زمان هست... بشين يکی يکی پازل روده های فکرتو بچين کنار هم....

***********

از يه کافينت نسبتا بزرگ..تو يه خيابون نسبتا معروف...تو يه شهر نسبتا کوچيک...

سبز باشی..علی يارت...منو دعا کن!