حیف انسانمو میدانم تا همیشه تنهام

 
نویسنده : محمد علی - ساعت ۳:٤۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٥ آبان ۱۳۸٤
 

وسط زمين و آسمون آويزون باشی چه حسی بهت دست ميده؟؟؟

زياد دلچسب نيست وقتی طنابی نباشه که عينهو يه گيره بهش وصلت کنن...اونوقت ناچاری.. يا بيوفتی وسط موزاييک های حياط يا با دهنت محکم نرده هارو گاز بزنی ... وگرنه بايد سه طبقه وزنتو فدای بی لباسيه طناب کنی...

دير يا زود دستت بند ميشه...زود تر از اونی که افکارت شطرنجی بشه توسط فيلترينگهايی که خدا گذشته تو کاسه ات...

**************

خيلی وقتا ميشينم و دستمو ميزارم زير چونمو به آسمون نگاه ميکنم و به خاک فحش ميدم که چرا صيادی؟؟؟؟

انتظار کور ميکنه هر چی ذوق داری تو دستات...

انتظار دسته گلی که ميون دستت سفت مونده رو پژمرده ميکنه....

بندينکای شلوارتو سفت کن و يه اتو بزن به صورتتو بشين تا بياد...

برای ديدنش عينک نميخوای... بردار از رو صورتت ويتيرن نگاهتو...

احتمالا تا چند قرن ديگه مد ميشه که عينک و بندازن دور گردن... چون چيزای ديدنی تو دنيا مخصوص مجلات و آرشيو ساليانه آدمای کهنه ذهن ميشن!

***********

وقتی قرار باشه هوس بياد سراغ آدم...

مياد!

چه بخوای چه نخوای.... مهم اينکه چقدر محکم باشه ملاجت که از روزنه هاش عبور نکنه نور ظلمت و طناب بی حجم هوس....

هرچی آدم پر تر باشه خنگ تره... چون هر صدايی که  از پشت سرش مياد دنبالش ميگرده و ميره که ببينه چی بود دليل اين صدای گنگ....

چه بسا همين صدا طناب هوس باشه!

***********

علی يارت...سبز باشی...منو دعا کن!