حیف انسانمو میدانم تا همیشه تنهام

 
نویسنده : محمد علی - ساعت ٦:٤٢ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٠ آبان ۱۳۸٤
 

چی ميشه که آدم داد و بيداد راه ميندازه...؟

چی ميشه که طبل بی عاری ميگيره دستشو تو گذر راه ميوفته و ميريزه بيرون هرچی کم و کسری داره اين دل بی صاحابش؟؟؟؟

چی میشه که آدم يه مسئوليت ميندازه رو گردنشو وسطش جا ميزنه؟؟؟

هرچی که با صفا باشی... بازم چشمات درويش نميبينه....

بابا لوتی... مرامتو بگير دستت عين تسبيح بالا پايينش کن... فوقش که چی؟؟؟ بهت که نميگن بی معرفت؟!

نا سلامتی يه زمونی لوتيه بازار بودی...حرفت حرمت داشت... خودتو دست کم نگير...الکی نشستی جلو آينه داری با ماتيک رو شيشه ميکشی که چی؟؟؟ از جلو آينه که بری اونور هنوز همونی... مرد باشو بشين خودتو ببين...

***********

دلم تنگ شده...ميگردم و پيداش نميکنم...ازش خاطره دارم فراوون... ولی ديدن همين خاطره ها آتيش بيچارگيو بيشتر ميکنه...

بهم رحم کرد و منو فرستاد پيش خواهرش... نوکر خواهرشم هستم... ولی دل بی صاحابم که حرف حساب حاليش نميشه... ميگه من آقا رو ميخوام...ميگه خونه ميخوام...ميگه...

************

آره حسابی گرفتارم.... گرفتاره ذهن و معادلات بيخودی... ميگن واست خوبه داری مرد ميشی... ولی من مردونگی و الان لازم دارم... الان ميخوام امتحانش کنم...ميخوام بسازمش...بعدا به چه درد ميخوره اگه نتونم استفاده کنم ازش؟؟؟

 مردی صدای کلفت کردن و کلا شاپو رو سر گذشتنو لنگ حموم لوله کردن دور انگشت که نيست...

مرد زخم لازم داره... استخون نرم ميخواد...مرد پشتش بايد ستون باشه... دنيا خرابش نکنه...مگه اينکه....عزيزش و بده به اون دنيا...

هرچی دلمونو ميکوبيم به شيشه که يادش بره چی ميخواد... تازه ميگه اين کبوترا چه عاشقونه میپرن..من کبوتر ميخوام....

**********

علی يارت...سبز باشی...منو دعا کن!