حیف انسانمو میدانم تا همیشه تنهام

 
نویسنده : محمد علی - ساعت ٥:۳۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٥ آبان ۱۳۸٤
 

زاده اوييم... زاده نوريم... زاده نوری که از آن تاريکی ها روشن ميشود...قلبهای خواب آلود را هوشيار ميکند... مستان را ز جهان حلقه دستان ميکند...

يا نور...يا کل نور...ای نوری که از تو روشن تر نيست... به روشناييت قسم که ديده ام در برابر تو آنچنان ضعيف ميشود که سر از گريه در مياورد...ديشب تو را ديدم... تو را حس کردم... ديشب زاده شدم از نور... هرچه که داشتم صرف صدا کردنت کردم...ديشب با تمام وجود بزرگيت را حس کردم...لطافت و نزديکيتو ...

از اين زلال تر نميشد..از اين قشنگ تر نميشد... تا نيمه های شب با هم بوديم... صدای گريه کردنمون همه عرش رو ساکت کرده بود... انگار تمام اجزاء هستی داشتن ما دو تارو تماشا ميکردن...

يا نور... منو درياب...منو دوباره متولد کن...تو که قدرتشو داری....رديفمون کن... قدرت ديدن به ما بده... مارو با آدم خوبا مقايسه نکن... ما بيچاره ايم... رحممون بده...

مردای خدا که ميميرن وقتی ميرن اون دنيا فقط هشتاد هزار سال برزخی ( هر سال برزخی هزار سال زمينيه) آداب برخورد کردن با انبياء رو ياد ميگيرن... فقط طرز برحورد صحيح با انبياء رو ياد ميگيرن....تازه اونا خودشون مرد خدا هستن... يکی مثل رجب علی خياط... ديگه ببين من و امثال من کجاييم؟؟؟

سبز باشی .... علی يارت...منو دعا کن!