حیف انسانمو میدانم تا همیشه تنهام

 
نویسنده : محمد علی - ساعت ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۳ تیر ۱۳۸٤
 

... يك لحظه سكوت به احترام تمام كساني كه به خيال خوش باورانهء خود هر رنگ و بويي را به دنياي موزون عشق دانستند...

به احترام تمام شهيداني كه براي رسيدن به نقطه اوج عشق , خود را  با تمام وجود بر روي مينهاي هوس پرتاب كردند...

تا جايه  پايي باشد براي رسيدن  افراد ديگري  به  عشق...

حقيقتِ عشق...حقيقتي است كه در افكار سبز لحظه ها نوشته شده...هيچ انساني لحظه هاي خود را به همراه ندارد...

اين لحظه ها هستند كه من و تو را در چمدان كوچكشان كه به وسعت زمان است جا ميگذارند...

دستانت را به بالا ببر...

نفس عميقي بكش...

 و چشمانت را آرام و آرام ببند...

و حس كن بوي لحظه را...

اينها وارسان عشقند...

وارسان بي واسطهء عشقي كه از ساليان خدا به ما رسيده اند...

اين وارسان تو را به خانه اي ميبرند كه تصميم تو رنگ سبزي ميگيرد و جامهء اجسام را به دور مي افكند...

...چرخي بزن و دستانت را در اطرافت بگشا...

حس كن زمان هايي كه رنگ هوا گرفته اند...

و تورا ميخوانند...

 و تو را ميبرند...

به اعماق درونيه خودت...

خودي كه از سكوت عشق گرفته شدي...

صداي سكوت سرزمين تو بيشترين قژو قژ را در افكارت توليد ميكند...مانند قژو قژ گهواره اي كه با آن به اعماق نيستي جهان خواب ميرفتي...

 

سبز باشي... علي يارت... منو دعا كن...!