حیف انسانمو میدانم تا همیشه تنهام

 
نویسنده : محمد علی - ساعت ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۸ خرداد ۱۳۸٤
 

سلام...

چرا ايندفعه دير کردم؟؟؟ کار که نداشتم...ذهنمم که شلوغ نبود...بی حوصله هم که نبودم...

شايد اصلا به اومدن فکر نکرده بودم...

معافيمو که گرفتم سه سوت رفتم سراغ درس...کارامم تعطيل کردم و  موبايلمم دادم رفت... نشستم عينهو بز سر درس... يه روز در ميون کلاس.... دو ساعت در ميون يه چايی همراه با آهنگ هوباستانک....هر روزم که کتابخونه...

بعد از چند سال يه مداد گرفتم دستم و يه کاغذ گذشتم رو تخته سلايه خاک گرفتمو شروع کردم به طراحی...خيلی حال داد...

کلا زندگی اينجوری بيشتر ميچسبه...هی با خودم ميگفتم چرا همه رفيقام رفتن سراغ درس...واسه اينکه هيچ زحمتی نداره...ديگه نبايد صبح تا شب به فکر کار باشی...نبايد شب از خستگی آخ و اوخ کنی و بخوابی...ديگه واسه پول خرج کردن نيازی نداری که حتما کار کنی...خدا ميرسونه...با هزار تا ديگهء ديگه...

خودمونيم سن و سال ما خيلی جو پسنده...همه يه جورايی مادرزادي جو گيرن...خيليا هدفشون نگاه کردن به جو بقيه هست تا اونام بپرن تو جو! نميدونم خل شدم يا نه...ولی خيلی افکار آدما  واسم خنده دار شده...حتی حرفهايی که بين خيلی از آدما ردو بدل ميشه...قبلنا افکار آدما واسم نا ملموس بودن...تا چند وقت پيشا خود آدما...حالا فضای اطرافشونم برام غير قابل درک شده... هيچ وقت از يه آدم معمولی خوشم نيمده...دوست دارم خاص زندگی کنم...جوری که بقيه هم به طرز زندگی کردن من بخندن...!

چند وقت پيشا بعد از چند وقت با امير رفتيم قهوه خونهء اقا موسی...مثل قديما نشستيم اون گوشه بالای قهوه خونه..اونجايی که پير مردای مهم ميشينن... يوسف طبق معمول قليون و چايی اورد...نشستيم به کشيدن که يهو يه مرد در به داغون و پاره پوره اومد تو قهوه خونه...گفتم حتما گدايی مدايی چيزيه... نشست اونطرف و شروع کرد با در و ديوار حرف زدن...عين فيلسوفا شروع کرد دستاشو تکون دادن وبا سقف و ستون و اين ور اونور بحث ميکرد...يه خورده گوشامو تيز کردم ديدم داره از الکتريسيته و مغناطيس و جريان الکترونی حرف ميزنه...بلند شدم برم نزديکش که يهو يوسف رفت بهش گفت آقا تختی پاشو برو ميخوايم ببنديم..اونم زود بلند شدو گفت چشم قربان...از در قهوه خونه رفت بيرون و پيچيد پشت ساختمون...به يوسف گفتم اين کی بود...گفت ميگن پسر عموی تختی بوده..دو تا ليسانسم داره...ولی ديونه از آب در اومده...فورا پا شدم به امير گفتم بشين الان ميام...هنوز پنج ثانيه نگذشته بود از رفتنش...رفتم بيرون و پيچيدم پشت ساختمون ...هر چی نگاه کردم ديدم نيست...کف کرده بودم...پشت شمشادارو نگاه کردم..نبود!!! پشت اون مينی بوس و نگاه کردم..ولی نبود..گفتم اين کجا ميتونه بره تو اين مدت کوتاه...اومدم برگردم ديدم سر چهار تا کوچه بالاتر داره آروم آروم راه ميره...واقعا عجيب بود...فکر کردم قاطی کردم...دويدم رفتم سراغش...خودمو معرفی کردم و شروع کرديم با هم حرف زدن..حرفای عجيب غريبی زدو سوالايی که ازش کردم و انقدر جالب جواب داد که مونده بودم اين ديگه کيه...ولی پرت و پلا هم حرف ميزد...

خلاصه...ما هم دنيايی داريم...دنيايی که واقعا نميدونم چی جوری توصيفش کنم...اگه قرار باشه يه دفعه با يکی که تو يه دنيای ديگه زندگی ميکنه حرف بزنی...بعد بخوای اين دنيا و آدماشو براش توصيف کنی...چی ميگی؟؟؟ واقعا چی ميگی؟؟؟ از کجا شروع ميکنی؟؟؟

همچنان سبز... علی يارت ....دعا کن...!