حیف انسانمو میدانم تا همیشه تنهام

 
نویسنده : محمد علی - ساعت ۱۱:٤۳ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳۸٤
 

اين چند هفته خيلی واسم جالب بود...روزگار قشنگی بود... با آدمای جديد و جالبی آشنا شدم... سر بالايی و سر پايينی زياد توش داشت... کارای مختلف...

ولی اونقدر که سرم شلوغ بود و فکرم درگير بود که داشتم خسته ميشدم... بالاخره جمعه امير رو راه انداختم و رفتيم کوه... البته مثلا فرزادم قرار بود بياد  ولی خواب موند...

رفتيم کوه...قليونم گذشتم تو کيفم و رفتيم بالا... تو راه که کلی خنديديم و هی اين دختر پسرای تنگ و مسخره ميکرديم... رفتيم اون بالای بالا نشستيم و قليون و چاق کرديم و مثل هميشه نشستيم به بحث کردن... در مورد دنيا ...آخرت...توحيد...معاد... رسيدن به خدا...دنيا ی سه بعدی...دنيای چهار بعدی... رفتن به عمق هستی...خلاصه که خيلی حال داد...جات خالی!

خستگيه اين چند روز فکر مداوم از ذهنم اومد بيرون!

امروز صبح هم ساعت هشت بلند شدم که برم سراغ کار و زندگيم... موبايلم زنگ خورد و خانم برادرم از اونور گوشی گفت نميخوای مشتلق بدی؟؟؟ گفتم مگه چی شده؟؟؟؟ گفت داداشت رفته دم در کارت معافيت و بگيره... يهو از ناباوری و بهت و خوشحالی جيغ کشيدم و گفتم دمت گرم... گوشيو بدونه اينکه قطع کنم گدشتم رو ميز و رفتم پايين دم در... آقا پستچی مهربون يه کارت دستش بود که عکس قشنگ من روش بود... کارت معافيت خدمت وظيفه عمومی...!

اونقدر خوشحال بودم که دلم ميخواست لپ آقاهرو بگيرم بکشم...

يه شيرينی هم بهش دادم و با داداشم اومديم بالا... اونقدر خوشحال بودم که نميدونستم چی کار کنم... شايد از گرفتن گواهينامه هم اينقدر خوشحال نشده بودم... زنگ زدم به بابام و گفتم حاج آقا شيرينی بده که بالاخره خلاص شدم..

...

سبز باشی...علی يارت...منو دعا کن!