حیف انسانمو میدانم تا همیشه تنهام

 
نویسنده : محمد علی - ساعت ۱:٤۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٦ اردیبهشت ۱۳۸٤
 

و در بيابان ميگشتم...در آسمان ميديدم... بر صورتم نواختن راه را لمس ميكردم...صداي همراهم مرا سرعتي ميبخشيد كه به گمان زمان پاي رفتنم فراموش ميشد...

مقصدم جايي نبود...صدايي بود كه مرا ميخواند... بادهاي هو هو كناني كه منظورشان را نميفهميدم...چشمانم را ميفشوردم تا گوشهايم دقيق حس كنند دريافتهاي طبيعت را...

زمانم را گم كرده بودم... گذرهاي بي نام و بي صورت, اطراف من حلقه زنان پايكوبي ميكردند... لباس آرامش مرا به آتش جهل بيابان گرديم ميسوزاندن و هلهله كنان از اين طرف به آن طرف با انگشتان زخمي مرا نشاني ميدادند....تمام زمين و آسمان خداي طبيعت دور حلقه تعادل ذهنم ميچرخيدند...دهانم خشك بود و صدايم ناتوان بيان...

دستانم را ميچرخاندم تا به اتفاق به جسمي تصادف كند و مرا ياريه ايستادن باشد...

هيچ نبود مرا ياري دهنده... از ميان نا مفهومان بيابان يكي آمد و مرا با حكم دستانش بر زمين كوباند... هيچ كدام از اعضاي بدنم توان نرفتن را نداشتند... از ميان افكارم شهامتي برخاست... و آنچنان با امواج بلند خواند كه نفسم در سينهء تمام شنها حبس شد...

اينچنين فرياد برآورد كه: من تنها در ميان زمين و آسمان بي نشان.... در ميان طوفان و شنهاي نژاد پرست...در ميان غربتي به وسعت پهناي افكارم... هيچ دستگيري ندارم... تو كدام خداي عدالت پسندي كه اين چنين قريب نوازي ميكني؟؟؟ به دنبال نمايش كدام طبيعتي؟؟؟ اگر تو مرا پناه ندهي من چگونه به مخلوقاتت چشم ياري بياندازم؟؟؟

در همين ميان صورتي مرا به وجد آورد كه از زيبايي نه متوانستم به درختان سبز و گلهاي بهاري تشبيهش كنم نه به سان غروب چندين رنگ و رنگهاي سرد و گرم پاييز...

دستم را بگرفت و صدايي بر آورد كه همان صداي افكارم را همسان ميشد.... با شگفتي رويت يك انسان ياور, در ميان زمين و آسمان مغرور...و در ميان ناله هاي به سمت خدا ...با زبان خشك خطابش كردم كه چه ميخواهي از جانم؟؟؟ با صدايي بسان خود گفت خودم را ميخواهم...جوابش دادم كه خودت را در من ميجويي؟؟؟ گفت تو همان مني هستي كه دنبالش بگرفتم تا به اين ديار كشانيده شدم.....