حیف انسانمو میدانم تا همیشه تنهام

 
نویسنده : محمد علی - ساعت ۱:٥۳ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٩ اسفند ۱۳۸۳
 

مقدمه:

   بازم يه يادش بخير ديگه...بازم کلی آه و ناله واسه اون قديم نديما که رفتو خبری ازش نيست... بازم کلی از اين چيزا که هر چند وقت يه بار ميشه گفت...

  منکه خسته شدم...تو خسته نشدی؟؟؟ والا چی بگم... امسالم واسه خودش سالی بود...حتی همين امروزشو ديروزشو فرداش که دیگه نفسای آخرشه... خدا وکيلی همه رنگی توش داشت... به قول خودم که چند روز پيشا ميگفت تو هميشه قبلو بعد عيد کارت راست مياد... خودمم نميدونم چرا....!

مفصل:

  مرکزاصله کاريه آدما چشمشونه... عضو آدم حسابيه بدن آدم  چشماشه... تنها عضوی هم که بعد از مخ . منطق حاليش ميشه همين چشم آدمه... واقعا چرا؟؟؟ تا حالا به اين فکر کردی؟؟؟ فکر کردی چرا چشم همه کارس؟؟؟ نصفه بد بختيا و خوشبختيا واسه همين نگاه کردن و تماشا کردن..اگه يکی تو چشم اون يکی بر و بر نگاه نکنه که دعوا نميشه.... اگه اون يکی دزدکی و يواشکی تو چشم اين يکی نگاه نکنه که خجالت نميکشه و عاشق نميشه... اگه با چشمت نبينی که نميتونی بشناسی اين يارو حسین يا غلام؟؟؟ اگه چشم نداشته باشی که نميتونی بفهمی اين تيز يا داغ... اگه نگاه نکنی نميتونی بفهمی که اين ماشينه که داره مياد صاف ميخوره تو مخ تو يا صاف ميره تو درو ديوار...

  چشم خيلی از کارا رو انجام ميده...خيلی هم کار دست آدم ميده... بيشتر از اونی که به قيافش بخوره.... من اگه چشم نداشتم هيچ وقت نميتونست طراحی کنم...تو اگه چشم نداشتی هيچ وقت نميومدی تو وبلاگ من... اون اگه چشم نداشت هيچ وقت عاشق نميشد...خيلی از مواقع به اين فکر ميکنم که دنيا همش چشم و نگاه و اين جور حرفاس...ولی خيليا اينجوری نيستن...مثل يکی از دوستای خودم...که شايد خيلی وقته بيرونو تماشا نکرده و هرچی ميخوام بکشونمش بيرون راضی نميشه... يا مثل يکی از دوستام که دو تا چشم داشت اندازه چشمای غورباقه ولی همش چيزایی روميديد که نه به درد چشم ميخورد و نه به درد فکر...

  به نظرت اگه چشم نداشتيم سال نو رو ميفهميديم يا نه؟؟؟ شايدم به سال اول نکشيده يه مهر کهنه

 ميزديم رو لباس فکرمونو ميگفتيم آقا ما از الان به بعد نو نميشيم...خلاص!

 

در طول زندگی خيلی چيزا رو ديدم...خيلی از آدما...خيلی از جاها...ولی تا حالا آدمی نديدم که نبينه... حالا چه با چشم چه با گوش...چه با دست...

  ولی تا حالا به اين دقت نکردم که کدومشون زودتر عاشق شدن... يا اينکه کدومشون بيشتر عاشق بودن...

  کاش يکی از همين روزا ميشد که دوچرخمو بردارمو برم لب ساحل بشينمو ببينم فکرم کنار کدوم يکی از اندام بدنم نشسته...

   اينجور موقع ها دلم واسه خودم ميسوزه... چون ميتونستم قشنگ تر از اين فکر کنم...مثل يه جا مدادی که از افکار مختلف با رنگهای قشنگ تر توش ميخوابن تا فردا صبح با انرژی بيشتری اذهان گنگ رو بيارن رو مکتوب ....

  سل نو وحشتناک مبارکی داشته باشی و بيشتر از هميشه بهت خوش بگذره....اونقدر امسال موفق باشی که باد کنی از خوشی...

سبز باشی...علی يارت...منو دعا کن!