حیف انسانمو میدانم تا همیشه تنهام

 
نویسنده : محمد علی - ساعت ٢:٢٦ ‎ق.ظ روز جمعه ٧ اسفند ۱۳۸۳
 

دل را به آسمان نسپار که نتوان ديد هوای نم زدهء خدا را...آسمان را در سينه محبوس کن تا اگر دل را به غم ديدی آسمانت ز حال پريشان تو گريان شود تا سرزمينهای دنيای فکرت سيراب گردد از اين نعمت الهی ...

دستت را به چشمت بسپار تا شوی هوای دوست...نبينی آيينهء دنيا را که چون به سياهی بپيوستی! از تاريکيه درونت روشن شود اذهان گنگ امروزت...

نشانم دهيد زبانی را که گفته اسير باشد آن دلی که عشق را به غم جا داده...دل نه به عشقش زندگيست نه به آرامش غمهايش گريان... دل نزديکترين آسمان هفت گانهء خدايان ساليان انسان است...

امشب آنچنان زنده ام که توان ريختن کوه بر سر چشمان فرهاد کاريست همسان ديدن عشق در ميان برق چشمان خدا....

ديوانگان عالمی دارند که در آن نه انتظاری هست نه پايان ديداری...امشب همونجوری شدم....فکر کنم به صبح نکشم

سبز باشی...علی يارت...منو دعا کن!