حیف انسانمو میدانم تا همیشه تنهام

 
نویسنده : محمد علی - ساعت ۳:٥٩ ‎ب.ظ روز جمعه ۳٠ بهمن ۱۳۸۳
 

...خيلی زود ميگذره همه چيز...عين برق...دقيقا پارسال بود...يادش بخير...فکرشم نميتونستم بکنم سال ديگه يعنی همين امروز کجام...چی ميشه؟...تو اين يک سال چه اتفاقايی ميوفته؟...حالا که نگاه ميکنم ميگم اوه  چقدر اتافاق...چه قدر زندگی...چقدر درگيری...خيلی باحاله ها!

  يادته يه زمانی آخر شبا ساعت دوازده کانال يک طبيعت و نشون ميداد؟ مثلا از بالای يه کوه يه دشت و نشون ميداد که ابرا با سرعت دارن حرکت ميکنن...عين طوفان...عين ماشينای اتوبان...ولی اگه تو اون لحظه ثابت ميبودی اصلا به حرکت ابرا توجه نميکردی...مثل همين امروز من که وقتی به پارسال تا حالا فکر کردم ديدم چقدر روزگار سريع ميگذره...عين همون ابرا...دقيقا وقتی تو لحظات پارسال که بودم حرکتشون و حس نميکردم...فقط ميفهميدم که يه چيزی داره حرکت ميکنه...

   تو کتاب خوشنويسی راهنمايی يادمه يه حکايت نوشته بود شايدم کتاب ادبيات...که يه مرده يه کيسه طلا داشته ...ميخواسته يه جا قايمشون کنه...ميره وسط بيابون و يه چاله ميکنه و اونارو ميذاره توش و دوباره با خاک پرش ميکنه...بعد از چند وقت مياد که يه سری بهشون بزنه ولی هرچی ميگرده جاشو پيدا نميکنه و ميترسه و هی از اين طرف به اون طرف چاله ميکنه...بعد يه رهگذر مياد و بهش ميگه چيکار ميکنی؟؟ ميگه چند وقت پيش اومدم و ثروتم و دفن کردم...همونجا که سايهء اون ابر کوچيکه افتاده بود...ولی حالا نه از سايه ابر خبريه نه از ثروت مدفون شدم...

***

  ميدونم سنگينی نگاه خيلی طاقت فرساست...ولی سنگينی نگاه نکردن خيلی بدتر و خفن تر از اونه...حتی سنگين تر از يه ساختمون پنج طبقه با پنج تا خونه و روزگار هر روز اون خونه ها با صاحباشون و زندگی سريع ساکناشون...دلم واسه محرم خيلی تنگ بود...واسه همه چيزش...پارسال رفته بودم قم خونهء مادر بزرگم...شبا ميرفتم آشپزخونهء مسجد داييم اينا بعدش ميومدم تو خيابون دورشهر و ميشستم تا نزديکای صبح تو کافی نت چت ميکردم...يه شب مامان بزرگم شماره موبايلمو گرفت که بهم زنگ بزنه ببينه من کجام...ولی شمارهء منو اشتباه نوشته بود...بعدش که رفتم خونه با عصبانيت نشسته بود رو صندلی جلوی در و منتظر بود که من برسم و ....آره ديگه!

  يه شب تو کافی نت که بودم پولم تموم شده بود و از شانس من کافی  نت هم ظرف نداشت که به جای پولم بشورم...

...الانم مثل همييشه دلم يه جوريه...ولی جدا با هميشه فرق ميکنه...هم غم دارم ...هم لبخند رو صورتمه بخاطر تمام پارسالهای گذشته...و سنگينم به خاطر مجسم کردنه سال ديگه همين موقع...واقعا نميدونم سال ديگه هم که نگاه کنم امروز و با دقت يادم مياد يا نه؟؟؟ مثل پارسا تا حالا رنگارنگ و پر از مزه های مختلف بوده يا نه؟؟؟

   امسال و خيلی دوست داشتم...اونقدر برام عزيزه که تمام اجزاء و احشام آسمون که از رو سرش رد شدن و مثل برق چشمام قبول دارم...

   يادمه قديم نديما تو وبلاگم يه نامه نوشتم واسه يه آدم بی آيينه...که خيلی سخته بری جلو آيينه و خودتو توش نبينی ولی صورت معشوقه خودتو توش ببينی...خيلی سخت تره که دلتو صاف و پاک مثل آيينه بکنی...و سخت تر اينکه اون آيينه رو بزاری جای دلتو هر وقت که به دلت نگاه ميکنی عکس اون معشوقه توش باشه...

   امروز وقتی مجسم کرم که جلو آيينه وايساده و داره خودشو ميبينه احساس کردم الان من جلو آيينه وايسادم و دارم اون و توش ميبينم... خيلی مهيج بود برام...من جلوی آيينه هستم ولی تو آيينه منم ولی با فرض اون...نميدونم واقعا آيينه اون و نشون ميداد يا چشمای من اصلا آيينه رو نمیديد...با طبيعت جور در نمياد ولی با عقل عاشق جور درمياد...ولی عاشق با همين عقل. طبيعت  و نگاه ميکنه و قبول ميکنه...

***

مگه هرکی که بد بشه دل نداره؟

مگه عشقت واسه من حاصل نداره؟

مگه آدم بدا عاشق نميشن؟

به والله دل کمه دنيا مو ميدم!

......

   ياده حسين پناهی بخير...بهترين استاد من بود...هنوزم هست...خيلی دلم براش تنگ شده...واسه نگاه کردنش و حرف زدن از نگاهش...

   ...در انتهای هر سفر دار و نداره خويش را در آيينه مرور ميکنم..

اين خاک تيره.زمين

           پاپوش پای خسته ام.

                           اين سقف کوتاه. آسمان

سر پوش چشم بسته ام.

       و.ای خدای دل!

                        در آخرين سفر در آيينه

به جز دو بيکرانهء  کران

به جز زمين و آسمان

چيزی نمانده است.

من گمگشته ام..... کجا؟؟؟

نديده ای مرا

؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

سبز باشی...علی يارت...منو دعا کن!