حیف انسانمو میدانم تا همیشه تنهام

 
نویسنده : محمد علی - ساعت ۱٠:٠٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٢ بهمن ۱۳۸۳
 

يه روز يه نفر ميره پيش يه آدم حسابی که انگار دانشمندی چيزی بوده... شروع ميکنه غر غر کردن از روزگار و بدبختياشو از اين جور چيزا...

اون آدم حسابيه هم يه نفس عميقی ميکشه و ميره کنار اون بنده خدا ميشينه...يه کم صبر ميکنه بعد ميزنه رو شونه يارو ميگه:

ببين داداش... تا شب نيامده گله از روز مکن!

امروز صبح برعکس خودم خيلی خسته هستم...امروز اصلا دلم نميخواست از خواب بيدار بشم... بدنم وحشتناک کوفته شده... هرکی امروز قيافمو ميبينه پيش خودش ميگه اينو با چهار تا کاميون خامه عسلی هم نميشه خورد ...

 ولی درونم خيلی سرحال شده... فکرم خيلی انرژی داره... همش دارم به کارامو تصميمام فکر ميکنم...

راستش ديگه انقدر به اين چيزا فکر کردم که همه حرفامم همينا شده... ديگه بايد بيام تو وبلاگمم از اين افکار بنويسم...

روزگار داره خيلی سريع پيش ميره... اصلا فکر نميکردم يه روز اين جوری همه جيز عين ساعت انجام بشه...کارام خيلی داره خوب پيش ميره...تا حالا طراحی دو تا سايت رو گرفتم و دارم روشون کار ميکنم... يه پيشنهاد کاری هم در اين مورد بهم شده... فقط خيلی ميترسم... از اين که دوباره گندم بخورم و از بهشت و مهشت وهمه جا بيوفتم بيرون... خيلی ميترسم...ولی اين لامذهب نميذاره که! اصلا هم حرف حساب حاليش نيست... نميدونم ديگه به چه زبونی به اين خدا بگم منو بی خيالم بشه... ميگم آخه بابا اين همه کار تو اين دنيا کردی...اين يه کارم واسه ما بکن...يه کاری بکن که اين يادش بره اصلا من هستم يا نیستم...آخه کار بيهوده چه سود داره؟؟

 

بخوان علی را که مظهر کلمات عجيبه است ...تا ياری کنننده تو در تمام مشکلات باشد...اين بنده ناچيز پيوسته بخدا نيازمند است....

روز به روز داره تجربياتم بيش از حد ميشه....بيش تر از اونی که فکرشو بکنم...

سبز باشی... علی يارت...منو دعا کن!