حیف انسانمو میدانم تا همیشه تنهام

 
نویسنده : محمد علی - ساعت ٢:۳٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٧ دی ۱۳۸۳
 

امشب بعد از چند ماه رفتم يکم وبلاگ گردی کردم...ياد  قديما افتادم ...ياد همين دو سه ماهی که قديمی شده...ياد شبايی که آهنگ وبلاگ الفم و گوش ميدادم و بعدش ميشستم زيارت عاشورا ميخوندم...ياد اون موقع هايی که وبلاگ دورترين مرغ جهان و ميخوندم و  به عمقش نرديک ميشدم...ياد اون وقتهايی که ميگشتم تا وبلاگم و مثل حال و هوای درونم بکنم...

امشب با تمام خستگيم ياد اونروزايی افتادم که خستم کردن...ولی هيچ وقت از فکر کردنش خسته نشدم...

امشب يه نگاه به خودم کردم... اصلا اونی نيستم که ديده ميشم...خيليا يه آدم  عصبی و شلوغ و به هم ريخته از من تصور ميکنن...بعضيا يه آدم نا اميد...بعضيا يه آدمی که اصلا با اون محمد علی که قبلا ميشناختن يکی نيست... من همونم...هم شادم  و هم غمگين... هم شلوغ و هم آروم...ولی اصلا نا اميد نيستم...نااميدی واسه کسيه که خدا نداره...کسی که هدف نداره...کسی که عشق نداره...

من نا اميد نيستم ولی مغرورم نيستم... شايد خشن شده باشم ولی هنوزم عين قديما اشک تو چشمام قلمبه ميشه...هنوزم وقتی هوا بارونی ميشه تنهايی ميرم بيرون و داد ميکشم...عينهو مستا...

شبی در ميخانه تيغ بر دستم کشيدم ...گفتم که من مستم ٫ تو از مستی چه ميدانی؟؟

روزگار غريبی شده...آدمام خودشونو نميشناسن...نميدونن کجای دنيان... فقط ميدونن بايد برن جلو...حالا هر جايی که ميخواد باشه...چرا آدما فکر ميکنن تنهان؟؟؟ يکيشون خود من! من ميگم چون آدمم تنهام... بس خدا اين وسط چی کارس؟؟؟ بس خدا با کيه؟ خدا مهربونه کيه؟؟؟ آدم به آدم که نياز نداره... درد همهء آدما اين بوده که کسی و ندارن که هميشه کنارشون باشه..کسيو ندارن که هيچ وقت از دستشون ناراحت نشه... کسی که هميشه دوسشون داشته باشه... کسی که هميشه همه چيزبده و هيچی طلب نکنه... اين آدمی که ما آدما ميخوايم که آدم نميشه... آدم يکيه مثل خود ما... بايد يه چيزی فرا تر از آدم باشه... حتما به اين خاطر ميگن آدم تنهاس چون آدمای ديگه باهاش نيستن... بازم که نشد...بس خدا اين وسط چيکارس؟؟

دلم هيچی نميخواد...بجز يه تراس  تو يه باغ... که همه چيز داشته باشه...راستی تو به چی ميگی همه چيز؟؟ همه چيز تو کيه؟؟؟ همه چيزت چيه؟؟؟ يه روز مامانم بهم گفت اگه زلزله بياد چه چيزايتو بر ميداری با خودت ميبری جايی که قايم ميشی؟؟؟ گفتم ستار...موبايلم...قرآنم...ديگه چيزی به ذهنم نرسيد... گفتم شما چی؟؟؟ يکم فکر کرد...بعد يه خورده بغز کردو گفت: همه چيز من شماهايين...تو٫خواهرت٫برادرت٫بابات...بجز اينا هيچی ديگه ندارم...

دنيای آدما مثل همه ولی هيچيش مثل هم نيست... همه تمام وجودشون مهروعاطفه هست...ولی هيچ مهری مثل اون يکی نيست...

شبی باز از آن کوچه گذشتم...

ذهنم کنجکاويست  در آيينهء دل که نه چشمش به سر حد رسد و نه به بای دل ديوانه ء من

گفته باشم ار همين رمز شب و راز نهان سحری... که چه در شب بنهفته است که آرام دهد اين دل من...

فريبرزميگفت هيچ وقت اين بنج دقيقهء سحرتو از خودت نگير... تو همين بنج دقيقه هاست که همه چيز بدست مياری... ميگفت قبل از اذون صبح بلند شو بشين فقط بنج دقيقه به يه گوشه خيره شو...به هيچی فکر نکن... هيچيو تو ذهنت راه نده...

شبی بود که بريشونيه منو ريخت تو سر اين دگمه های کيبرد.. متنی که آدم تو رختخواب  تايب کنه بهتر از اين نميشه...ولی بيشتراز اينهم از ته دل نميشه...

علی يارت...سبز باشی...منو دعا کن!