حیف انسانمو میدانم تا همیشه تنهام

 
نویسنده : محمد علی - ساعت ٢:٢٧ ‎ق.ظ روز جمعه ٤ دی ۱۳۸۳
 

ديشب كه از سر كار اومدم خونه از خستگي حال مردنم نداشتم...نميتونستم از پله ها بيام بالا...ديگه پاهام جون  نداشت.... با تمام خستگيم نشستم پاي كامپيوتر و هم چت كردم و هم يه خورده كارهامو انجام دادم....

صبح دير از خواب پا شدم. مثل فشنگ دويدم رفتم سر كار...خيلي بي حال بودم...يعني حتي حال تاكسي گرفتن هم نداشتم....تو فرجام هم اونقدر ترافيك بود كه خدا ميدونه....

شلوغيه محل كارمو دست تنها بودنم و تلفنهاي خروار خروار و افكار خسته و كوفتهء من...فقط دلم ميخواست چشمام و ببندمو چند لحظه رو صندليم بشينمو به هيچي فكر نكنم به جز ذهن مشغولم....

ظهر موقع نماز كه شد مادرم اومد پيشم...هم كاراشو آورده  بود كه انجام بدم... هم نشست تا برم مسجد هفت حوض و برگردم...خيلي روز شلوغ پلوغ و پر مشغله اي بود...اونقدر كه نا چند ساعت دستم زخم شده بود و وقت نكردم ببينم چي شده فقط بعضي وقتها احساس ميكردم كه ميسوزه....

ساعت پنج شد. منتظر شدم كه صداي اذان از مسجد هفت حوض بلند بشه و برم...طاقت نيوردم....مهندس گقت داري ميري مسجد سر راه يه جعبه خرما بخر ببر خير اموات ما بكن...گفتم چاكرتم هستيم....

خريدم . تو راه تو خيابون به همه تعارف كردم...تا رسيدم مسجد... دمه در به همه تعارف كردم... يه آقاهه كه بهش تعارف كردم گفت قبل از نماز نميتونم بخورم گلوم خشكه... گفتم اين خرما فرق ميكنه...

رفتم تو مسجد نشستم و همون آقاهه اومد نشست كنارم...

نماز خونديم...سر نماز همش به فكر خرما بودم...همش به فكر اون بي هستهء پر از تشكيل بودم....نماز كه تموم شد...با همون آقاهه دست دادم و گفتم قبولات پتاسيم...بعد روم و كردم اين طرف با اين يكي بغل دستيمم دست دادم...تو همين موقع اون آقا خرماييه بلند شد كه بين دو نماز يه نماز ديگه هم بخونه...نميدونم چي شد كه يهو افتاد روي من... بعد منتظر شدم كه بلند بشه..ولي انگار نه انگار...ميخواستم بگم حاج آقا راحت باش حالا؟؟؟

ديدم نه بابا انگار خيلي خوشه...هي گفتم بابا بي خيال شو پاشو بزار نمازمون و بخونيم...ولي كو گوش شنوا...تكونش دادم و افتاد رو زمين...چند نفر كه نزديكم نشسته بودن اومدن كمك...

حاجي؟؟ خوبي؟؟؟ الو؟؟؟ صدا مياد؟؟؟

هيچ خبري نبود...در عرض سي ثانيه رنگش شد عينهو گچ ديوار...بدنش سرد شد..انگار تو يخ بوده... چند نفر جمع شديم دورش...گوشمو گذشتم رو قلبش...هيچ صدايي نبود جز صداي باد...يه نفر اومد افتاد رو سينه اش هي پريد بالا پايين ... يكي اومد نفس به نفسش شد....من جورابشو در آوردم و با كليد كشيدم كف پاش....

شكه شده بودم...دستام يخ كرده بود...موهام سيخ شده بود... كف كرده بودم...هيچ رقمه تو كتم نميرفت كه چه خبره...فوري از تو جيب پيرهنم دعاي نادعلي رو در آوردم و شروع كردم خوندن.... دست خودم نبود ولي اشكم بند نميومد...نميتونستم كاري بكنم...عين آب خوردن بغل دستيم مرده بود...آخه بابا الكي كه نميشه...يه غشي...يه ضعفي...يه جيغي چيزي ميزد بعد ميمرد...من همين الان باهاش دست دادم...دستش داغ داغ بود...جون داشت...بهم گفت التماس دعا جوون...تا روم و كردم اينطرف و برگشتم ديگه نبود...به اندازهء چرخوندن سرم...نماز دوم شروع شد....چند نفر هي داشتن نفس به نفسش زندگي ميكردن...بلند شدم و نمازمو خوندم...سر نماز بي اختيار اشكم در اومد... يا امام رضا اين چرا اينجوري شد؟؟؟

اين كه طوريش نبود  بابا؟؟؟؟؟!!!!!!!

... بدنش يخ كرده بود...ديگه همه نا اميد شده بودن...يه مرد چهل يا پنجاه ساله...با موهاي جوگندمي.. نماز تموم شد.....با دو سه نفر ديگه بغلش كرديم و برديمش تو آشپزخونهء‌مسجد...گذشتيمش رو يه موكت...من پشتشو گرفتمو نشوندمش و گفتم كتشو در بيارين...در آوردن و شروع كردم تو جيب كتش گشتن دنبال يه نشوني...يه پسره ديگه هم مشغول شد...يه دفترچه تلفن پيدا كرد...صفحه اولش آدرس دقيق خونش بود...با يه قبض حقوق از اداره بيمه تامين اچتماعي...گفتم اسمشو بخون...گفت محمد علي....

يهو خشكم زد....همينجوري موندم...دهنم باز مونده بود...هم اسم من بود...اين دومين محمد علي بود كه از ديروز ديدم مرده...محمد علي ناجي...منم كه محمد علي بودم...فقط فاميلم فرق ميكرد...عجب اوضاع قاراش ميشيه ها ... آخه يكي به داد من گنگ و مبهوت برسه...شماره خونشو يكي خوندو من از موبايلم زنگ زدم...نميدونستم چي بگم...دستام يخ كرده بود و نميتونستم رو پاهام وايسم...كسي گوشي و بر نميداره آقا...به اين يكي زنگ بزن...بازم كسي بر نميداره...به اين شماره موبايل زنگ بزن...آقا شما آقاي ناجي ميشناسي؟؟؟ بله ميشناسم چيزي شده..نه آقا اتفاقي نيوفتاده( تو دلم گفتم فقط يه خورده بگي نگي مرده) آخه بابا تو داري از تعجب سكته ميكني بازم دست از مسخره بازي بر نميداري؟؟؟؟

قرار شد دو نفر برن در خونش...ديگه نتونستم تحمل كنم...از در مسجد اومدم بيرون...دهنم هنوز باز مونده بود...رفتم به سمت دفتر...حال و روزم ريخته بود به هم...ولي ناراحت نبودم...

 

نميدونم چي بگم ولي تو هم واسه خودت دنيايي ساختيا...معلوم نيست چي كار ميكني...ميزاشتي نماز اول تموم بشه بعد...شايد ميخواست بره سر سجده يه چيزي بهت بگه...شايد پشيمون ميشدي...

چي بگم والا...آخه قربون اين شكل ماهت برم....چرا يه خورده به من جنبه نميدي؟؟ چرا انقدر حسودم؟؟؟ چي ميشد بجاي اون محمد علي اين محمد علي رو مرخص ميكردي؟؟؟؟ چي ميشد شب عيد وسط دو نماز من و ميكشوندي اون طرفا؟؟؟؟

وقتي رفتم دفتر...بعد از چند دقيقه مهندس و يكي از همكارام رفتن و من تنها شدم...يه سي دي آهنگ تكنو خفن گذشتم و صداشو تا ته بلند كردم...يه نسكافه درست كردم و خوردم....

نميدونستم چمه...فقط يه چيزيم بود...عين موقع هايي كه خل ميشم و دلم تنگ ميشه...نميدونم واسه كي...فقط ميدونم كه تنگ ميشه...

داشتم فراموشت ميكردم اما..........چرا؟ ....چرا؟..........چرا؟؟

 

علي يارت....سبز باشي...منو دعا كن!