حیف انسانمو میدانم تا همیشه تنهام

 
نویسنده : محمد علی - ساعت ۱٢:٠٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٩ آذر ۱۳۸۳
 

  اين يادداشت برای چهارشنبه شب بود به خاطر پرشين بلاگ نشد بفرستم

 امشب نياز اساسی دارم به يه نوشتن اساسی...

خيلی حالم يه جوريه... شايد از صبح اينجوری بودم ولی دير فهميدم که يه جوريم...

   از صبح که هوا گرفته بود و از بس تبم شديد شده بود که خيس عرق شده بودم...تو تاکسی گرمای بدنم چشمای بقل دستيم و گرد و قلمبه کرده بود و داشتم از لرز ميخوردم به در و پنجرهء ماشين... ياد آوری از صبح تا الان برام يه کم جالبه چون نياز به تمرکز دارم... از اون وقتی که رفتم تو دفتر و عين ديوونه ها موبايلمو گذشتم رو ميزمو آهنگ هتل کالیفرنيا رو باهاش گوش دادم...داشتم به عقل خودم شک ميکردم... تا اون موقعی که از شدت عصبانيت همچين کوبيدم تو سر کارآموزوم که دستم تا چند ساعت درد ميکرد...آخه اونقدر خنگه که بهش ميگم ميگو...ديگه اسم واقعيشو يادم رفته...ساعت ۱ بعد از ظهر بهش گفتم فلان سی دی رو رايت کن لازم دارم...بالاخره خودم ساعت سه .بعد ازجمع کردن  سی دی های سوخته که اثر ميگو جان بود رايتش کردم...

    بعد به خاطر اينکه از دلش در بيارم با صدای بلند سرش داد زدم و گفتم: بدو برو دو تا معجون بخر بيار بشينيم با هم بخوريم... بنده خدا نميدونست دارم دعواش ميکنم يا بهش لطف ميکنم...اونقدر هل شده بود که به جای معجون دو تا ساندويچ ژامبون خريده بود و آورده بود...نميدونم چه جوری معجون و با ژامبون شبيه دونسته...

   امروزهوا خيلی ابری بود  شايد بيشتر از هوای ذهن من... اونقدر ابری بود که حتی شنيدن آهنگ محمد اصفهانی هم دردی رو دوا نميکرد...از تو جيب پيرهنم دعای نادعلی رو درآوردم و نشستم چند بار خوندمش...يه خورده آروم گرفتم و دوباره مشغول به کارم شدم... اذون که گفتن داشتم از پنجره گلدسته های مسجد هفت حوض رو ميديدم...دلم تنگ شده بود...نميدونستم واسه کی ولی فقط تنگ بود...شايد واسه اون دو تا چشمی که چند روز پيش ديده بودمو چند ساعت بهشون خيره شده بودم...اونقدر بهشون نگاه کردم که داشت کور ميشد...تو آيينه های تيکه پارهء قهوه خونهء آقا موسی...ميخواستم ببينم تو اين چشما چيه که خبر ندارم...بيست و يک سال و خورده ای که دارم با اين دو تا چشم زندگی ميکنم و نميدونم توش چی ميگذره...

   ساعت حدودای ده و خورده ای شب شد که حامد گفت چه بارونی مياد...الان يه ليوان شير کاکائو داغ ميچسبه...بهش گفتم تو هم خوب به خودت ميرسيا نامرد...گفت آخه ازش خاطره دارم....يه خورده منو مون کردم و گفتم خاطرهء من از شب بارونی چيه؟؟؟ يهو رفتم تو خودم...واقعا خاطرهء من از شب بارونی چيه؟؟؟ هيچی به ذهنم نميرسيد...فقط خاطرات بی تاثير از ذهنيت خيس شب ميومد و مثل يه ضربان قلب رو شيشهء تلويزيون سی سی يو خط مينداختو ميرفت....تو همين فکرا بودم که موبايلم زنگ خورد...آهنگ هتل کالفرنيا شروع کرد به کوبيدن رو اعصاب بی تکيه گاه من...نا خود آگاه به حامد گفتم خاطرهء من همين آهنگ هتله....بعد از چند ثانيه موبايلمو برداشتمو جواب دادم ...يکی از دوستای اصفهانيم که خيلی براش احترام قائل هستم پشت خط بود...حال و احوال کردم...بعد گفتم اون آف لاينی که برات دادم يه سند تو آل بوده...منظورمم از اون کلمه اسکل کردن و سرکار گذشتن بوده...با اين آف لاين يه ملت و ريختم به هم....خلاصه....

   مشغول شدم به انجام دادن کارام...تو راه که ميومدم سوار يه تاکسی شدم که رانندش يه پيرمرد بود که کلی برام حرف زد...بهد که پياده شدم کلی با خدا حرف زدم...تو چرا کارات اين همه حساب کتاب داره؟؟؟ چرا اينقدر دقيقی؟؟؟ چرا به همين زودی حال ميدی در مقابل يه کار؟؟؟ خيلی غلامتم...خيلی بندتم...خيلی ميخوامت....خيلی دلم ميخواد بيام دم در عرش جلو همهء مخلوقاتت يه ماچ آب دار ازت بکنم...

   افکارم خيلی پر شده...خيلی چيزا توش دارم....ولی به خاطر بعضی از اين کامنتا که بعضيا ميدن نميتونم همشو بنويسم....فقط خواهشم اينه که توکامنت دادن يه کم رعايت کنين...وگرنه مجبور ميشم به کل قسمت کامنتارو بردارم....

   خيلی چاکريم...نميدونم چرا ولی همينجوری الکی الکی چکريم... منو دعا کن که خدا يه عقلی بهم بده...نامردي اگه سر نماز واسه من دعا نکني...عاجزانه التماس دعا دارم....

علی يارت...سبز باشی....دعا يادت نره...