حیف انسانمو میدانم تا همیشه تنهام

 
نویسنده : محمد علی - ساعت ۱٢:٤٩ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۳ آذر ۱۳۸۳
 

بعد از تقريبا يک ماه اومدم  به وبلاگم...خيلی وقته که حتی بهش سر هم نزده بودم...آخرين باركه اومدم اينجا هشت تا کامنت داشتم.... الان ميفهمم چقدر دلم براش تنگ شده بود....

مثل قبلنا اومدم که بگم  سرم شلوغه کارم زياده...بوق سگ ميرم و سوت خر بر ميگردم....صبح پا ميشم خروسارو صدا ميکنم...شب ميام آسمونو تعطيل ميکنم و چراغاشو خاموش ميکنم..کرکره رو ميکشم پايين که اماکن گير نده...هر شب تو راه که ميام خونه نگاه ميکنم ببينم کسی خواب ميبينه يا نه...

صبحا که ميرم بايد حواسم باشه که کسی يه وقت خوابش نبرده باشه...روزا عينک آفتابی ميزنم و شبا موقع برگشت عينک مهتابی... بعضی شبا چک ميکنم ببينم آب وسط خيابونا راه افتاده يا نه...

همه شب و روز ميشه يه لامپ که روش کلی حروفای خارجکی نوشته...زير نور چراغ کم مصرف...شبامونم زير نور چراغا ی خيابونی بخار دهنمونو دنبال ميکنيم...

خستگی مدت نياز داره؟ پس چرا هر چی بيشتر بخوابی بيشتر خسته ميشی؟

امشب که ميومدم خونه تا وسايلمو جمع کنم برم فرودگاه تو راه برف اومد..باورم نميشد...نميدونم چرا ذوق زده شدم...اصلا هم مثل آدمای رمانتيک ياد برف بازيهای بچگيم نيوفتادم...پنجرهء تاکسی و کشيدم پايين يه چيز خيلی جالب توجهمو جلب کرد...هميشه تو اين فکر بودم که چرا وقتی برف مياد همه جا ساکت ميشه...حتی اگرم نشينه رو زمين...

تو دلم داشتن قند آب ميکردن...همش ياد حرم آقا بودم..ياد اوندفعه که رفتم و هيچ وقت مزه اش زير زبونم نميره...دلم داشت دادو هوار ميکرد... هی بهش گفتم بی فرهنگ صداتو ببر مگه نميبينی برف مياد همه ساکتن ياد بگير...

رفتم پيش يوسف..امشب يه جور ديگه تحويلم گرفت... بهم ميگه محمد علی فردين...

رسيدم خونه...سريع چند تا آف لاين گذشتم و زنگ زدم آژانس..آقا يه ماشين جنگی بفرستين واسه فرودگاه..ديرم شده اساسی!

رفتم تو کوچه وايسادم تا ماشين بياد...موبايلمم که دو روزه قطع شده و خيالم راحته..ديگه هيچ کس دستش بهم نميرسه...دارم اين چند روز که موبايلم قطع شده رو کيف ميکنم...

ماشين اومدو سوار شدم..آقا گازشو بگير که وحشتناک دير شده...تو راه کلی با راننده حرف زديم...اقا التماس دعا..نه بابا من که قيافم به دعا نميخوره...ايشالا يه سفر با هم بريم مشهد...

دفعه پيش داشتم باهاش دعوا ميکردم...داد و هوار ميکردم...فقط خواهرم ميدونه چی بود جريان...وسط دعوا شيشهء‌ ساعتم ترک خورد...گفتم دفعهء‌بعد بايد با همين ساعت بيام...من دو تا ساعت دارم...يکيشو اول دبيرستان که بودم از شاهين همسايه روبروييمون بزور بزور گرفتم به جای کادوی تولدم که هنوزم دارمش...يکيشم چند ماه پيش خريدم...همونی که چند ماه پيش خريدم شيشه اش ترک خورده بود....

هفته پيش خونه دختر داييم اونيکيو جا گذشتم محبور شدم اينو دستم کنم...

الان همون دستمه...قرآنم تو کيفمه با اون چفيه...نميدونم الان دوتا لنگش کجاست....خيلي دلم ميخواد بدونم ولی نميشه...به خدا نميشه....همه چيز خراب ميشه...خراب تر از اين...

رفتم تو فرودگاه...مامانم دمه در وايساده بود..گفت چرا دير اومدی گفتم ترافيک خفن بود...گفت جا مونديم..گفتم نه؟!

گفت بابات رفته واسه پرواز بعدی بليط بخره... رفتم سراغ بابام....بليط گرفتيم ولی تازه بعد از بليط ميگن آقا جا نداريم نميشه برين مشهد...آب يخ ريختن تو يغهء لباسم انگار...يهو کف کردم...کيف و وسايلم و گرفتم دستم و راه افتادم...رفتيم تو پارکينگ سوار ماشين شديم....تو راه من رفتم صندليه عقب...گرفتم خوابيدم...چند هفته ای بود که مزهء خواب يادم رفته بود...

خواستم باهاش دعوا کنم ولی گفتم بيخيال بزار واسه بعدا...

خيلی خسته ام...فکرم..چشمم...کمرم...دستم...خيالم...همه جام خسته شده...از همه چيز افتادم...از هر چيزی که بگی قطع شدم..اگر رشته گرافيک و کارهای کلاسی نبود از چيزای ديگه هم قطع ميشدم....

ميدونم خيلی بی معرفتم...خيليا از دستم شاکی شدن...ولی درکم کنين...يه وضعيتی دارم که نياز به اين گم شدن دارم....بايد تو کار گم بشم...بايد روزی بيست ساعت کار کنم....بايد اونقدر به کدهای اچ تی ام ال نگاه كنم و بنويسم كه چشمام در بياد...بايد اونقدر با فتو شاپ برای اين و اون طراحی كنم كه ورم كنم...بايد اونقدر تو برنامهء سی غرق بشم كه تابلو های خيابون ها رو هم توابع برنامه نويسی ببينم...

اونقدر تو مادربرد گم بشم كه وقتی چند تا سنگ ريزه ميبينم فكر كنم چيپهای مدم هستن....

دارم همه چيزو فراموش ميكنم...حتی خودمو..خونمو...مادرمو..بابامو...دوستامو...خدامو...

كمكم كنين....

يا امام رضا به هر خفتی كه شده ميام ميبينمت....حتی اگه شده سينه خيز تا اونجا ميام....دلم واسه همه جای مشهد تنگ شده...حتی واسه خودم كه توی مشهد بيشتر ديدمش....

علی يارت..سبز باشي...منو دعا كن!