حیف انسانمو میدانم تا همیشه تنهام

 
نویسنده : محمد علی - ساعت ۱٢:٠٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٥ آبان ۱۳۸۳
 

دلم ميخواست يه دستگاه بسازم كه باهاش بشه فكر افراد و خوند...باهاش بشه فهمید بقيه چي ميگن...يه دستگاهي كه وقتي يه جمله ميشنوه با در نظر گرفتن تمام جوانب برداشت كنه...

همهء صداي من اين بود كه من كسيو نديدم كه باز تو غمها غوطه ور بشم...صداي كسي به گوشم نرسيد كه شكسته بشم بي صدا....من يك سال كه منتظر بودم...يک سال منتظر بودم كه باز اون روزا برسه...همون روزايي كه برام پر از خاطره هست...سحر و افطارش...من از سوم راهنمايي تصميم گرفتم كه هر سال تا جايي كه ميتونم آدم بمونم تا شب احياء وقتي ميخوام با داييم برم  حسينيهء چيذر جلو خدا رو سياه نباشم... ولي امسال...داشت اون قول و قرار فراموش ميشد...كه يهو صداش رسيد به گوشم...تو تمام غم و غصه هام غرق شدم...تو اين يك سال فراموشي....

*****

دست و پام يخ كرده بود...دو تا جوراب پوشيدم...رفتم تيمام و پام كردم...اون كت مشكيمو تنم كردم...زيپشو كشيدم بالا...موتور خونه رو  روشن كردم...مچاله شدم  تو خودم...نشستم رو صندلي,با هر تكونم يه قژو قژ بلند ميشد...دل و رودم داشت ميلرزيد...احساس ميكردم دماغم عينهو دلقكا سرخ شده...موبايلمو بردوشتم گذشتم جلو چشمام...يه خورده به عكس بنزي كه رو صفحه دسكتاپ مونيتور بود خيره شدم...بعد وينمپ رو باز كردم...تو فولدرا گشتم يه آهنگ بي اسم پيدا كردم...انتخابش كردم

ولي جا خوردم...زنگ موبايلمم همين آهنگ بود...حال و روزم يه جوري بود...نا خود آگاه چشمم بسته شد..خيلی آروم و نرم بسته شد...از در كافينت اومدم بيرون...بشقابي كه از آشپز خونهء هيئت گرفته بودم تو دستم بود... هيچ كس تو خيابون نبود...اين خيابون دور شهر قم تو روز روشنش هم كسي توش رد نميشد چه برسه به ساعت دو نصفه شب...

يه دستم بشقاب بود...يه دستم تو جيبم ....داشتم وسط خيابون راه ميرفتم...بخار دهنم خط کشيای تيکه پارهء خيابونو هر از گاهی به هم وصل می کرد....تو فکر بودم...فکرخيلی چيزا...چرا منو کشوند قم؟ چرا رفتم تو آشپزخونه هيئت...؟ چرا تو ايام محرم به جای اينکه تو تهرون در به داغون باشم اومدم اينجا؟؟ چرا شبا بعد از هيئت بايد بيام کافی نت خودمو ببينم؟ موبايلمو در آوردم رفتم تو آهنگاش... آهنگ هتل کاليفرنيا رو انتخاب کردم و شروع کردم گوش دادن و شکوندن شب خيابون دور شهر...

ده بار...بيست بار...صد بار...هزار بار...همهء اون شبا ميومد جلو ذهنم و رد ميشد...شبی که تو کافی نت پولم تموم شد...شبی که شماره موبايلمو مامان بزرگم اشتباه نوشته بود و فکر کرد من از قصد اشتباه دادم...شبی که ساعت سه رفتم خونه ديدم نشسته داره قوی ترين مردان رو ميبينه....

عجيب اون آهنگ تو ذهنمو دلم ميشست...

...چشمامو باز کردم...فرو رفته بودم تو صندلی...يقه‌کتم اومده بود تا بقل گوشام...ديگه دماغم سرخی رو احساس نميکرد...صدای اين هتل کالفرنيا گرمم کرده بود...وينمپو بستم... از رو صندلی بلند شدم...رفتم جلو آيينه...همهء صورتم سرخ بود به جز دماغم...حتما بوی آشپزخونهء هيئت داغش کرده بود....

پا شدم رفتم تو اتاقم يه دور زدم...سه تارم...طرحايی که کشيدمو زدم به ديوار اتاقم...

فضای گنگی بود...رو مبل اتاقم ولوو شدم...دستمو گذشتم رو چشمام...سرم درد ميکرد...گلوم خشک بود...سينه ام سنگين بود...

سرمو از رو زانوهام بردوشتتم...نگاه کردم به حرم آقا...گفتم کجا برم؟؟ پيش کی برم؟؟ من که جايی ندارم...من که کسی ندارم...همينجا پيشت ميمونم...نه غذا ميخوام..نه جا ميخوام...يه گوشه ميشينم زانو هامو ميگيرم تو بغلم...به کسيم کاری ندارم...ميشينم فقط نگات ميکنم...ساعتمو نگاه کردم...يه ساعت ديگه قطار حرکت ميکنه...بلند شدم...

..دستم و از رو چشمام بردوشتم...گفتم پس کجاس؟؟؟ کو؟؟؟ من کجا خوابم برد؟؟؟ چی تو دستم بود؟؟

از رو مبل بلند شدم...تو جيبم يه چيزی لرزيد...بعد شروع کرد آهنگ زدن...هتل کاليفرنيا...محمد علی؟؟؟ افطار کردی؟؟؟ بريم مسجد؟؟؟

علی يارت...سبز باشی...منو دعا کن!