حیف انسانمو میدانم تا همیشه تنهام

 
نویسنده : محمد علی - ساعت ۱٠:٥۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٢ مهر ۱۳۸۳
 

 new روی زمين بودم....خاکها نشان از بی صدايی ميکردند...چراغ افکار خاموشی زده بود....نور و آسمان لا به لای درختان مدفون بودند....ناله هايی از  خورشيد تيکه و پاره شده روی غبار تنهايی را گرفته بود....

دست در جيب و چشم جويبار و جوينده...گوش حس ميکند نمناکيه بادی که نه دل دارد و نه دلاويز...

تنها صدای آينده ترا آزار مدهد ...

نه فضای قضا و نه دلتنگيهای ديرينهء بوته هايی که له شدند بر زير پاهای بی عبرت جنگل نورد....

گنگ شدن و گم شدن...ندانستن محلی که درختان را از هم دور بداند و آفتاب را همچون سايه ای ببينی که نه روزنه ای دارد و نه ديواری....

علی يارت...سبز باشی...منو دعا کن!