حیف انسانمو میدانم تا همیشه تنهام

 
نویسنده : محمد علی - ساعت ٤:٠٥ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٧ مهر ۱۳۸۳
 

 new اگه تمرکزت اونقدر پراکنده بشه که حتی برای نوشتن تو وبلاگتم لازم باشه آرزو کنی که فقط چند لحظه اجازه داشته باشی راحت فکر کنی جالبه نه؟؟؟

تازه وقتی ميخوای بنويسی صد نفر هی پی ام بدن يا اينوايت بفرستن که ببينن هستی يا نه....دلت ميخواد با مخ بری تو ديوار...بعد اين مشکلات با چيزای ديگه ای هم قاطی بشن...مثلا مادر بزرگت هر شب ساعت يک و دو تازه سر حال بشه و بهت گير بده که بشين برات از پدر بزرگم حرف بزنم...تا بالاخره ساعت چهار صبح راضيش کنی که بخوابه...بعد که ميخوابی تازه يک ساعت بعدش دو باره بلند بشی برای نماز....حالا بماند که نصفه نماز و با صوت قليل خر و پف بخونی...دوباره می خوابی که بعد از يک ساعت فرزاد زنگ بزنه به موبايلت بگه نميای کوه؟؟؟ آخه بابا کلهء سحر که نميگن ميای کوه يا نه؟؟ حداقل از ديشبش زنگ بزن!!!!...دوباره تا ميای بخوابی...ساعت ميشه هشت...امير باز زنگ ميزنه به موبايل ميگه ديشب ساعت يازده و نيم تو زنگ خونهء‌ما رو زدی؟؟؟؟؟ يکی نيست بگه آدم عاقل موبايلت و خاموش کن بخواب....ولی جای من نبودين که ببينين اون لحظه حتی حال مردن هم نداشتم...خلاصه دوباره يک ساعت بعد تلفن خونه همچين زنگش تو مخت بکوبه که بخوای با همون تلفن اونقدر بکوبی تو سرت تا جوری از هوش بری که حالا حالا ها از خواب بيدار نشی....خلاصه مجبور شدم تلفن و بر دارم که  شنيدم يارو ميگه آقا ترمينال شرق؟؟؟؟ اونقدر لجم گرفت که ....جوابشو ندادم و سيم تلفن رو کشيدم...حالا همهء اينا به کنار...در کنار تمام اين قضايا مادر بزرگت هم نزذيکت خوابيده باشه و با هر کدوم از اين جريانات مجبور باشی با صدای بلند تمام ماجرا رو براش تعريف کنی...تازه بعضی از کلمات رو هم اشتباه متوجه بشه...وای خدا نصيب گرگ بيابون نکنه...

خلاصه باز گرفتم خوابيدم که دوباره موبايلم زنگ زد...تا صدای منو شنيد گفت خوابی؟؟؟ منم يه ممممممم کردمو گوشی رو قطع کردم...اگه بگم باز خوابيدمو دوباره داداشم اومد و بيدارم  کرد اعصابت چقدر خورد ميشه؟؟؟؟ حاضر بودم از دماغ آويزونم بکنن ولی فقط نيم ساعت با خيال راحت بخوابم...

خلاصه تا ساعت يک ربع به دوازده من داشتم با اطراف ميجنگيدم که بخوابم...ديدم اينجوری نميشه..بلند شدمو يه جهاد اکبر کردم و رفتم تو آشپز خونه...يه کم جمع و جور کردم صبحانه رو درست کردمو مامان بزرگمو صدا کردم...

اينجا رو هم داشته باش که ناهار دايی مجيدم قرار بود بياد..عين شتر مرغ همش داشتم ميرفتم اينور اونور...خونه ای که چند روز مادر توش نباشه بهتر از اين هم نميشه....

تا اين که دايی اينا اومدن و ناهار رو خورديم... هر بار اومدم بشينم پای نت يه نفر صدام ميکرد...مجبور بودم هی بلند بشم و اونايی که باهاشون چت ميکردم شاکی ميشدن و يکی پس از ديگری ميرفتن...تازه دقيقا همين الان که اين جمله رو نوشتم موبايل زنگ زد...ميگه کجايی خوش ميگذره ميگم اووووووه نميدونی چقدر خوش ميگذره...بهش گفتم دارم وبلاگ آپ ميکنم دوباره زنگ بزن...تا قطع کردم داداشم صدام کرد گفت برو فلان کارو بکن بيا....خلاصه...با هزار بد بختی نشستم پای اين وبلاگ ولی هر چی فکر کردم يادم نيو مد چی ميخواستم توش بنويسم....اوه مامان بزرگم صدام ميکنه بايد برم......

علی يارت...سبز باشی...منو دعاکن!