حیف انسانمو میدانم تا همیشه تنهام

کاش بزرگتر بودم.....!!!
نویسنده : محمد علی - ساعت ٢:٤٠ ‎ق.ظ روز جمعه ۳٠ خرداد ۱۳۸٢
 
سلام!!!

بدک نيستم..تو چطوری؟؟

......
امشب تو فکر بودم . الان نصفه شب پنجشنبه شب !!
ياد گذشتم افتادم اون دوردورا....وقتی بچه بودم.....يادمه هميشه با دوستام که بازی ميکردم......اسم خودمو يه چيز ديگه ميذاشتم با اينکه من هميشه عاشق اسم محمد علی بودم ولی تو بازی خودمو عوض ميکردم......خودمو پرت ميکردم تو آينده و شرايط و تجربه
می کردم...يادمه اکثر وقتها ميگفتم من اسمم سياوش!!!!هميشه تو بازی ها سنمو ميذاشتم ۲۰...يادمه اون لحظه ها فکر ميکردم بزرگترين ادم دنيام با مداد برای خودم سيبيل
می کشيدم...کيف بابام و يواشکی بر ميدشتم و ادای ادم بزرگارو در میاوردم ....هميشه فکر ميکردم وقتی ۲۰ سالم بشه ديگه هيچ مشکلی ندارم فکر ميکردم مرد ميشم فکر ميکردم ميتونم هر کاری که بخوام بکنم..هر چيزی که ميخوام بخرم...

اصلا چرا اينقدر دور؟؟؟

بچه گيام فکر ميکردم اگه برم پنجم دبستان ميشم مرد مدرسه....زورم زياد ميشه.!!!!يادمه يه بار وقتی سوم دبستان که بودم تو راهروی مدرسه الکی خودمو مامور صف جا زدم..يواشکی دستکش چرميه دروازه بانيه دوستمو از تو جا ميزیش کش رفتم و رفتم سر راه صف کلاس پنجميا...وقتی دستکش و دستم کردم احساس کردم می تونم يه ماشين و از رو زمين بلند کنم ...فکر ميکردم که ديگه حتی کلاس پنجمی ها هم نمی تونن از پسم بر بيان..تو اين فکرا بودم که يه مرتبه يکی از اون کلاس پنجميا از صف پريد بيرون منم که خوشحال بودم يه سوژه پيدا کردم رفتم جلو..با دست دستکش دارم يه دونه زدم تو شيکمشو گفتم برو تو صف...
ولی چشمت روز بد نبينه بخاطر زور زيادی که تخيلم بهم داده بود تا چند هفته روم نميشد دستم و از پای چشمم بر دارم...
هميشه احساس می کردم وقتی بزرگ بشم خيلی اوضاع فرق ميکنه..الان ۲۰ سالم شده ولی می گم کاش بزرگتر بودم ولی ديگه نميخوام زورم زياد تر باشه.........

به اميد حضور دوباره تو تو اين صفحه..

علی يارت...منو دعا کن..