حیف انسانمو میدانم تا همیشه تنهام

 
نویسنده : محمد علی - ساعت ۱۱:٤۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳٠ شهریور ۱۳۸۳
 

هوای پاييز که مياد ياد خيلی چيزا ميوفتم...احساسای گونانون ميان دور و بر افکارم....که معمولا همين موقع ها قاطی ميکنم...دقياقا ياد اولين روز مدرسه ميوفتم که اول دبستان بودم...ولی اون موقع ها پونزدهم شهريور ميرفتيم مدرسه....کچل کرده بودم...يه پسر بچه توپولی...روی سرش پر از شکستگی...چشمای مظلوم و شرور...ياد روز اول کلاس سوم که وقتی رفتم تو حياط مدرسه دستم تو دست بابام بود که يهو شهاب پريد و بغلم کرد و منو ماچ کرد....

ياد اول راهنمايی که بابام يه کيف سامسونيت برام خريده بود و فکر ميکردم خيلی گنده شدم و عين مهندسا شدم....ياد اون روزايی که بچه های سال قبل رو تو حياط ميديدم و شروع ميکرديم چاق سلامتی...ياد اون دو سالی که اول مهر ميشد و بوی مدرسه ميومد و ميرفتم سر کار...بچه ها رو ميديدم....

~***~~~~***~

يه حاليم...ياد اون انتظاره پار سالم افتادم....ياد اون موقع که رفتم پارک لاله...اون موقع که با سعيد بعد از کارمون رفتيم بهارستان سه تار خريديم...

اين بار خيلی قاطی ام...خيلی بيشتر از اونی که تا حالا تو ذهنم نشستی...تا به حال صدای افکارت بر گوشت غلبه کرده؟؟؟ رنگهای چشمت بر ذهن سردت چی؟؟؟

تا حالا بی قرار شدی که سال بعدش يادش بيوفتی؟؟؟ ياد اولين روزايی که  نوار خط سوم رو خريده بودی...فقط به ياد يه چشم و يه انتظار طولانی اون و گوش ميکردی....

من با اين ذهن آشفته چند ساله که آشنام...ولی هنوز باهاش اخت نشدم...از دست مبدل های سيستماتيک ادبی خسته شدم....حوصله دل بستن و دل کندن رو ندارم...اصلا ديگه حوصلهء دل رو ندارم...ميخوام عين يه مرد خشن فقط کار کنم...فقط به آينده فکر کنم...به موقيت اچتماعيم...ديگه دوره افکارواذهان بيهودهء عشق رو خط بکشم...ميخوام دوباره مثل قديما متاليکا گوش بدم با صدای بلند و باهاش بخونم و داد بکشم....دلم ميخواد.....

~***~~~~***~

تا همچون ذره ای پر قدرت از درون دريچهء کوچک مشکيه ديده بر فراز راههای قرمز رنگ درون .به فضای مه آلود دل پرتاب شوی....شانه ها را بالا بياندازی و آستين تجربه ات را بر نمناکيه پيشانيت بفشاری...تنفس عميقی داشته باشی از هر آنچه که ترا بدين سان گريز از ترک ديده کرده است....همراه با گردش دورانيه خورشيد تا به پشت ماه های بی رنگ و آب که نه چشمی دارند و نه توازنی که صورتشان را دستوری باشد برای زيبايی.....

زيبايی را نه بر پنجرهء اتاق بيانديشی نه بر تاقچهء خانهء مادرت....سبز را نه چمن بناميو نه جنگل....

سبز را زيبا بدان...يارت را همراه نامت بگنجان...صفای دل را از زبان با صفايان طلب کن....تا آنچه که بر تصميم قدمهايت ترا ميکشانند تسکينی باشد برای لحظه ای از نوشيدن نور....

تورا ديوار دل بود و قلم بی رنگ هوای باغچه...فضای بستهء موسيقيه استاد طرح و نه زبان گفتن و ديدن....رفتن در اعماق هستی...دست گذاردن بر زانوی اطمينان....

رفتن را تلخی نديدن و گنگ بودن گذشتهء پر از ابهام....سلاطين حکومتهای بی فروغ را استيضاح نمودن به آنچه که باور ترا تار کرده....نيست ترا مقامی..

نوای هيچ خيابانی ترا به خانهء دلت نميبرد...نمای  هيچ منزلی ترا ساکن انديشه ای نميکند...گريستن نه ترا پادشاه کرده و نه پادشاه را گريان....لحظات مناجاتت را بيهوده به بی خدايی ميگذرانی که نه دستان لطيف و نه آبهای زيبا ترا به منزل آرزوهايت نميکشانند....حل کردن خانه ای از جدول غصه های ديرينه ات ترا ديريست در کنج زمين محبوس کرده....روان باش تا ديده ات ترا ياری کند به بودن نوای کوچه و نمای سکونت....دوستبدار مردانی را که از شوق ديدار روزهای نبرد اشک حلقهء درب دلهايشان شده و طلب ميکنند آنچه را که در تخم چشمشان در جريان است.....

ترحم از دستانت دور کن که سگان پاسدار محل سکونت ترا نميخوانند برای طلب کردن.....زمان است و گذشتن انسان....هر زمانی جايگاه محدودی برای هر انسانی با گنجايش روزهای قبل دارد....

علی يارت...سبز باشی...منو دعا کن...!