حیف انسانمو میدانم تا همیشه تنهام

 
نویسنده : محمد علی - ساعت ۱٢:۱۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٢ شهریور ۱۳۸۳
 

صداهای نا محسوس ذهن نشانی از آفتاب های بی فروغ ابدی ميدهند که طلوع کاذبش نمناکيه  دوست را دو چندان ميکند....

امواج نا منظم اطراف روانم را در خلسه آبی کرده است...از دستان که بنگريم پياده کردن روان مکتوبمان بر روی ديدگان افراد روان تر است تا نشان دادن صداهای بی وزن و مجهول ذهن....

چند روزيست که به فکر نوشتن صداهايی شدم که نباشد آن را در ادب...

آينده را بی وزن ميبينم در برابر اوزان الهی که هيچ کدام از ديوار سپيد آروزو بالا نميروند....

همانند همه هستی روزی تولد و رشد انديشه و نواختن افکار بر قلب...تا رسيدن ديدگان پاک....تا روزی که صدای هزار فلوت کليسا گوش تورا به لرزه در آورد و زانو بر آنچه که ترا نيست بر باور بزنی!

قدمهايت را بر پهنای نگاهت با صدای کوبش عظيم بگذاری....دستانت را همچون سر بازان بی انگيزهء دوش بر مسئوليت بر کنار پهلويت بفشاری....زمان را ثانيه ثانيه به دنبال ميروی تا بيانديشی کجاست آنچه مرا تا به اينجا کشانده است....

رفتارت را مرور ميکنی تا حس کنی آنچه که ترا مپتپاند در لحظه های گنگ نيستی....

بر فراز افکارت بنشينو پا در آبهای سرد تصميم بياندازو با دست .صورت خواهش را خيس کن....

لبهای نگاهت خشک است...بلند شو از پايين تپه بنگر...تا آرزوی نهر اذهانت ديده هايت را پر از آبهای شور درياهای آزاد وجودت کند....

ديده بر گردان...دست بر پيشانی بکش....دور را بين که ترا ميخواند....هوايت را که چه در آن پنهان است....

از روزی که طلوع را ديدی چيزی را پنهان کردی که تا اين حد از زمان به دنبالش ميگردی....رمزی از تصميمت را ديدی...

که گم گشته ای داری در پس آن ابرهای صورتيه غروب....!

علی يارت...سبز باشی...منو دعا کن!