حیف انسانمو میدانم تا همیشه تنهام

 
نویسنده : محمد علی - ساعت ۱۱:٢٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٦ شهریور ۱۳۸۳
 

چند ساله بودم که هوای نم دوری بر سرم زد....آن زمان نه ياتی بود و نه آمال و نا چشم تيز بين گذرا....

شيطنت های کوچک بچگانه....دزديدن سيب از درخت....زدن گلدون همسايه با سنگ....ريختن دوغ تو کولر خونه....!

در همين روزها بود که رفت...گل سوسنش رفت و جايش را به خاطراتش داد...بعد از چندين سال درد ماندن....ديدن پير در خواب.....

همان روزها بود که در زمان نبود و آه و ناله....خوردم از آنچه ميخورند و گفتم به رب يا خدا!...نبودش مرکز و نديدم سختيه دندان....چيزی که هنوز کمتر کسی ديده بود....بی هستهء‌ملکوت...گفته اند که خواب بر بهشت مياد و بيداری را برين ديدند آنانکه نديدند هستهء‌ملکوت خوراکش.....

اميدم بلند شد و به اميد روزهای شيرين پرواز کرد.....نبود مرا غم نديدن برين!....

دستان کوچکم بر آسمان ميرفت چشمانم قول ميداد که ديگر هيچ نباشد...

نبود مرا مهلت مطلق.....شکست آنچه ديده را نبايد ديد....از دست رفت آن بی هسته !

هر چه به دنبالش دويدم شتابش بيشتر شد!...ديگر نديدمش...نبود....خوابی بود اين غفلت بی آزادی که نه خود را نه خدا را در آن شک نبود.....

آيه های آسمانی بر سر افکار ميکوبيدند....

سالها گذشت....صدای قژو قژه چرخدنده های روزها در اتاق فکرم پيچ ميزد....نزديکيه صدا و دوريه راه....درون گوشم ميگفت و در چشمم نميگنجيد آنچه آمال بود مرا!...

~~~*****~~~

نميشه با فکر به اين نتيجه رسيد که چرا بعضی وقتها يه جورايی راه باز ميشه تا بتونی کامل و واضح خدا رو ببينی! ديدن نه هر ديدنی ولی اين بار با چشم دنيا...با چشمی که هزاران بار  خودتو توآيينه باهاش ديدی!

چشمی که تا حالا باهاش هزار دفعه راه رفتی..خوابيدی..گريه کردی....دادزدی...سکوت کردی!

 نميتونی به هيچ نتيجه عقلی برسی که خدا ميتونه تو اجسام غوطه ور بشه..نميتونی بفهمی که چه جوری ممکنه خدا لباس دنيايی بپوشه مثل پيرهای قبيله يه عصای چوبی و نقره ای بگيره دستش و يه قبای سفيد و سبز بپوشه و بياد ميون مردم بشينه کنار يه پسر بچه و باهاش دل بده و قلوه بگيره!

نميشه درک کرد که از خدا مکان بخوای برای دل بی قرارت و زمان بخوای برای چشم بی يارت!

نميشه درک کرد که از خدا بخوای بهت نشون بده اون چيزی رو که همون لحظه ميخوای و همه رو جزء به جزء بدون کمی بلکه بيشتر بزاره تو سينی تقديم دل کوچيک پر وسعتت بکنه! با هيچ کدوم از دستورات کامپيوتری و هيچ فرمول فيزيکی نميتونی اين رو ثابت کنی مگر اينکه دلت يه چشم بزرگ داشته باشه...مگر اينکه دلت دريچه ای داشته باشه با يه ديافراگم ديجيتالی!...مگر اينکه فکرو انديشه و چشم دلت يه جا باشه! جايی که وجود خارجی نداره جايی که نتونی يه دستمال برداری و گرد و خاکش رو از بين ببری....شايد به اين خاطر باشه که اصلا گردو خاک روش نيست!

تا حالا چند بار شده که يه چيزی رو ازش بخوای و همون لحظه بدون تاخير بهت بده...يه چيز محال يه چيز که حتی تو استدلال ذهنت هم فکر کردن به اون رو مسخره ميدونه! تا حالا چند بار شده ازش خودش رو بخوای؟!

حتما برات هيجان انگيز ميشه اگه خودش رو بخوای و همون لحظه بهت بده!!!

مثلا چه شکلی؟ به شکل يه پير مرد با ريشو موهای مشکی....عصای عجيب و غريب  چوبی و نقره ای...ميون مردم...تو حرم امام رضا مشغول حرف زدن با يه بچه! بعد بهت لبخند بزنه و بگه جای تو پيش منه! بعد وقتی که از سجده بلند بشی نه بچه باشه نه خودش.................

............

علی يارت...سبز باشی...منو دعا کن!