حیف انسانمو میدانم تا همیشه تنهام

 
نویسنده : محمد علی - ساعت ٢:٥٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢ شهریور ۱۳۸۳
 

چرا به سر نميشود خزان قصه های من

چرا نميرسد به گوش طنين نعر های من

رها نمی کند مرا اين تن خاکيه حقير

رسيده ام به انتها مرا تو از تنم بگير

چه سر نوشته مبهمی نوشته شد برای من

نمی رسد به داد دل گريهء های های من

بيا بيا عطش شکن بيا بيا که تشنه ام

بيا هنوز جاده ها سينهء ريش و دشنه اند

مرا به خلوتی رسان ترانه ای ساز کن

اين شب بی ستاره را تا سحر آغاز کن

مرا بخوان اميد جان که در سکوت خوانده ام

گوشه نشين غربتم در انتظار مانده ام

کجای اين در به دری به شور و حالی رسم

پرسه زنان و بی هويت نعره زنان ميرسم

******************************************

ياتی کجايی که دل برای ديدنت پر پر شد....چشم برای ماندنت بی پر شد....

ياتی تمام جسمم اسارت بيهودهء انتظار گرفته....نزار به مرگ تدريجی محکوم بشم....

توی تمام کلمات تنفسم تو هستی توتمام لحظه های زندگيم جای خاليت داره منو از پا در مياره....نميخوام مثل خيليا جا بزنم و برم سراغ موندگار های بی زمان......

***********

قصد سفر دارم....جايی که خيلی وقته دلم براش پر پر ميزنه.....ميام که اونجا ببينمت ياتی......!

علی يارت .....سبز باشی...منو دعا کن!