حیف انسانمو میدانم تا همیشه تنهام

 
نویسنده : محمد علی - ساعت ۱۱:٥٧ ‎ب.ظ روز جمعه ۳٠ امرداد ۱۳۸۳
 

 

امروز بعد از يه سفر چند روزه داشتم بر ميگشتم تهران....تو ماشين نشسته بودمو داشتم بيابونا رو تماشا ميکردم....راديو روشن بود..يه مرتبه گفت امروز جمعه سی ام مرداد.....

اين روز به گوشم آشنا بود.....کاملا حسش ميکردم....تمام لحظه هاشو... روزی که نعره های عجز آميز يه نوزاد داشت حوصله رو از گوش اطرافيان  پاک ميکرد....روزی که دستم از همه جا کوتاه بود....با گريه های من همه ميخنديدن و منو بالا پايين ميکردن....روزی که خودمو با اولين ورودم ميون جمعی ديدم که از ناله های من سر در نمی آوردن....روزی که از عشقم جدا شدم و تا همين الان ۲۱ سال روز به روز دنبالش گشتم....روزی که اولين طعم جدايی رو چشيدم...روزی که فهميدم مرگ چيه؟ روزی که فهميدم بعد از مرگ ميری تو يه دنيای ديگه که ميخواد رو زا زنو باشه و روزی از نو....اونقدر از غم دوريه عشقی نگران بودم که نميخواستم چشمامو باز کنم....صورتم سرخ بود و دست و پا ميزدم....اون روز فهميدم که نه من ميفهمم اينا چی ميگن نه اونا ميفهمن من برای چی گريه ميکنم...وقتی چشمامو باز ميکردم ميديدم يه نفر منو رو دستهاش گرفته و داره با چشمهای از حدقه در اومده به من نگاه ميکنه يه چيزايی ميگه و غش غش ميخنده....هی منو ميدادن دست اون يکی....تا اين که رسيدم دست يه فرشته....دست کسی که از صدای ناله هاشو گريه هاشو حرف زدنش با خدا  باعث شد اون دنيای پر از عشق و ول کنمو بيام ببينم کيه؟!

منو دادن دست اونی که  بيشتر از همه منو درک ميکرد....سرمو گذشت روی شونه هاشو تکونم ميدادو قربون صدقه ام ميرفت....صدای تالاپ تالاپ قلبش به افکارم شکل ميداد...نفسم رو تنظيم ميکرد....انگار معشوقه ام منو به دست اون سپرده بود....فقط حرف اونو ميفهميدم....بهش احساس مادری داشتم....جگر گوشهء اون بودم....با گريه هام گريه ميکرد و با خنده هام شاد ميشد....اونقدر برام تسلی خاطر بود که نبود عشقيمو احساس نميکردم...ديگه زندگيم با اون شکل گرفته بود....همون روز اول...يعنی همون سی مرداد سال شصت و دو اونقدر بهش انس گرفتم که انگار چند ماهه که تمام وجودمو اون ساخته...

تو همين فکرا بودم که مامانم از صندلی جلو صدام کرد و گفت راستی علی از صبح تا حالا کسی بهت زنگ نزده که تولدت رو تبريک بگه...گفتم فقط شما به من گفتی...يکی دو تا از دوستامم چند روز پيش بهم گفتن....ساکت شدم تو دلم آهی کشيدم و گفتم فقط الان يه نفر هست که خيلی دلش ميخواست رو در رو بهم تبريک ميگفت و نميتونه....فکرمو عوض کردمو دستم گذشتم زير چونه ام...

ياد چند تا از دوستام افتادم...الفم! که حتی تولد خودشم يادش نيست و همهء مشکلات دارن خفش ميکنن....!نسيم که پدر بزرگش فوت کرده و حال مادر بزرگش بده!...هما که اصلا نميدونه الان صبحه يا شبه!....عرفان که فشار درسو کار و بی معرفتيه شيما مجالش نميده!...مهدی که پولشو خوردنو با ماشينش تصادف کرده و اوضاعش ريخته بهم...!معراج که يا داره با ساناز دعوا ميکنه یا داره تو کلانتری تعهد ميده...! انسيه که از بس سرش به کلاسهاش گرمه و الان هم تو اردو هست که از تنگی وقت حتی اينترنت نميره....! فاطمه که الان تو مکه هست و داره به اين فکر ميکنه که قبلنا چی ميخواسته؟؟؟...يکی ديگه از دوستام الان روی کوه دماونده و قراره به خاطر تولدم يه کارايی اون بالا انجام بده!....سعيد که الان درگير سربازی هست و سرشو هم نميخارونه...! محسن که همش داره تو دفتر کل حساب کتابای مغازشو وارد ميکنه...امير حيسن که فکر سپيده روانيش کرده.....هدی که الان رفته کلار دشت و داره حال ميکنه....حسين که داره در به در دنبال يک ميليون تومن ميگرده تا خونه بگيره و عروسيش به هم خورده...اميد که خونشون گاز کشی هست و درگيره اون کاراس....هر کسی مشغول خودشه....همين که اينا باز هم يادشون هست که من هستم تو اين دنيا جای شکر داره!

ميشه گفت تنها نيستم...ولی حيف که انسانمو ميدونم تنهام...ولی حيف که انتظار ياتی داره امونمو ميبره....افسوس که او همه انرژی رو چند ماه پيش حدر دادم....حداقل ميتونستم با اون انرژيا بيشتر منتظر بمونمو جا نزنم....

به هر حال اين مصيبت وارده رو به همهء اون کسايی که تا حالا متولد شدن رو تبريک ميگم....اميدوارم اون محل آرامش اشکال فکرتون رو از دست ندين حالا حالا ها ....چون فقط مادر آدم هست که ميفهمه اون گريه برای چی بوده....

سبز باشی...علی يارت...منو دعا کن!