حیف انسانمو میدانم تا همیشه تنهام

ديار ناز بازان!!!!!
نویسنده : محمد علی - ساعت ۱٠:۳۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۸ امرداد ۱۳۸۳
 

تو غم خودم بودم...نميدونم روز بود يا شب بود...ولي افكارم تاريك بودن فقط چشمام تو غبار ذهنم برق ميزد....

ساعتم دستم بود ولي زمان شده بود مثل يه پياده روي رو سراميك هاي خونه!

نميدونم خواب بودم يا بيدار...ولي يادمه نفسهام مي خورد به پتويي كه روم بود...شايدم باد كولر بوده!

موبايلم زنگ زدو گوروپي افتادم وسط دنيا....امير بود...گفتم چند دقيقه ديگه بيا دمه در....بلند شدمو رفتم جلو آيينه... يه آب زدم به چشماي بي فكرم...ماشين اصلاح رو برداشتمو خواستم ريشهامو بزنم... ياد دوستم افتادم....ريشهاش يكم بلند شده بود...ميگفت عزاداره فرهاد هستم!!! داشتم دنبال اين ميگشتم كه من عزادار كي هستم؟؟؟؟ بجز خودم هيچ كس ديگه نبود...نمي خواستم بزنم...ولي قيافم مثل آدماي غار نشين بود....خودمو راضي كردمو ماشين انداختم زير همشون....بعد اومدم يه بشقاب غذا كشيدمو نشستم لبه تختم...داشتم ميخوردم كه يهو موبايلم زنگ زد....گوشي رو برداشتم...صداي ناباورانهء اون روزايي كه از آينده خبر نداشتم گفت الو.. سلام.... باهم حرف زديم....گفت راستي حسين پناهي مرد!!!!!!!!!!!!

نميدونم چي بايد ميگفتم....اون موقع هيچي تو ذهنم نبود....فقط صداش بود كه ميگفت نازي؟؟ بيا زير چتر من تا بارون خيست نكنه.. ببينم كسي كه چتر و اختراع كرد عاشق بود؟؟؟ نه نازي اون آدم بود!!!!

دهنم وا مونده بو....نميدونستم چه جوري بهش بگم كه چه احساسي دارم....تصاوير چشمام همه چيز رو دوتا ميديد و شروع ميكرد به چرخيدن.....سر دلم گيج ميرفت.....آب دهنم خشك شده بود.....نفسمو يادم رفت قبلا چه جوري ميدادم بيرون....دلم ميخواست اونقدر داد بزنم كه منو با چماق خاموش كنن.... تو دلم يه بشكه گذشته بودن و همه چيزمو داشتن با هيزم تر بي خيالي و قدر نشناسي ميسوزوندن.....باورت ميشه تا حالا براي از دست دادن خودمم اينجوري عاجز نشده بودم؟؟!!

اصلا هيچ صدايي نميشنيدم...شايد اصلا نميتونستم صداهارو تشخيص بدم!! بعد از يكي دو دقيقه ديدم داره از اون طرف گوشي ميگه بزن كانال شش ببين.....دلم ميخواست اونقدر با سرعت حركت كنم به سمت تلويزيون كه تمام هواي پشت سرم آتيش بگيره..... چند بار خوردم به در اتاقم...خوردم به اين ور اونور تا رسيدم كنار تلويزيون....يادم رفته بود با كدوم دگمه روشن ميشه.....نمي دونم از بيرون چي شكلي بودم دلم ميخواست هاي هاي گريه كنم...عجيب بودم...انگار اصلا ماله خودم نبودم....انگار ....نميدونم.....خبر در مورد حسين پناهي تموم شد....بابام از من يه چيزي خواست....يادم نيست چي بود...ولي انجام دادم...مامانم داشت خواهرمو صدا ميكردو يه چيزايي ميگفت....اونقدر گوشام ضرب ديده بود كه گنجايش صداشو نداشت....داد زدمو گفتم يواش......

هنوز پشت گوشي بود....گفتم حالم گرفته شد...نميدونم چي كار كنم...فردا حتما ميرم تشييع جنازش...اونم گفت آره برو لباس مشكي هم بپوش....نميدونم چرا اين جمله اش عين پتك خورد تو فكرم....تازه فهميدم اين غم و اين احساس و اين سنگينيه افكار و همهء ناراحتي ها يه طرف....اين كه به كي دردمو بگم..و..كي ميفهمه چرا ناراحتم يه طرف ديگه....تازه فهميدم يعني چي كه ميگن .خموشيد خموشيد...همه زندگي آن است كه خاموش بميريد...تنها چيزايي كه ميتونستم بهشون بفهمونم چي تو چشمام داره اين ور اونور ميره چيه؟ دوتا چيز بودن...يكي سه تارم كه تنها يار تنهاييم بود و يكي امير....ديگه هيچي و هيچ كس نبود.....هيچ جايي نبود كه بتونم بهش نگاه كنم و عاجزانه گريه كنم....تو اين حال هر كس فكر اسباب بازي هايي بود كه شايد حسين اونارو دوربين لوبيتل ميدونست و آهن پاره هايي كه آخر دنيا به خاطر نظريهء دانشمندا بايد سرخشون ميكرديم و به جاي گوجه فرنگي ميخورديم....يكي دنبال پيتزا بود...اون يكي دنبال اين بود كه پژو بخره...اون يكي منتظر بود تاكسي براش يه امانتي بياره....اون يكي به اين فكر بود كه ناخن هام بلند شده....يكي به فكر اين كه چرا تو خواستي من مريض بشمو بياي سر تختم برام ياسين بخوني....هيچ كس نميتونست بفهمه يه انسان موقع مرگش ميتونه چه قدر پرباشه و چشماشو ببنده...نميدونستن كه ميشه اونقدر افكارت پر از اشكال هندسيه خدا و خدايان اطراف پر باشه كه تو قبر هم جا نشه....هيچ كس نميتونست درك كنه كه يه آدم ميتونه براي بالا نگه دوشتن بخاريش از آجر نسوز استفاده كنه يا كتابهاي افلاطون و عطار نيشابوري..نميدونستن درونشون ميشه مثل يه كتاب خونهء غبار گرفته پر از بهم ريختگيه كتابهايي باشه كه اشكال هوا رو مثل اسكلت بنيانهاي شيميايي معلق ميبينه .. و بيرونشون رو مثل يه اتاق پذيرايي مجلل كنه از پرده هاي مخمل و تلويزيونهاي چند اينچي.....شايد همه اينارو ميفهميدن ولي هر كدوم به يه شكل...آره من ميدونم اون شكلي كه حسين پناهي ميديده كلا يه چيز ديگه بوده...حتما اگه منو ميديده من تو نظرش مثل يه كوزه گلي نقش ميبستم....اون دوچرخه سواري رو ختما يه تفريح تو هواي آزاد نميدونسته....شايد يه چيزي تو مايه هاي پا زدن به فرمان دست ميديده...يه چيزي مثل شنا كردن تو اكسيژن ولي با يه مايو كه از آهنو پلاستيك و اينجور چيزاس.....

واي كه چقدر سخته....نميدونم چه شكلي افكارمو بريزم رو ميز...نميدونم چه جوري به آدما نگاه كنم كه نترسن...من خودمو متهم ميدونم...خودمو مديون ميدونم...من در اين منطقه از زمان اعتراف ميكنم كه چشمهامو از ديدن ارواح سر گردان در كلمات به هم ريخته اي كه حسين پناهي با لكنت زبان مادريش روي كاغذ پشت سر هم چيده بود و آخر سر يه دست دلداري به موهاش كشيده بود كه حتما بر ميگردي...من به اين همه اشباح متبرك چشم ننداختم...آخه بابا چرا نميفهمه كسي؟؟؟؟ چرا نميشه يه غم رو صدا زد؟؟؟ چرا نميشه به جاي اكسيژن تنفس كردن بريم فرمول انيشتن رو فرو كنيم تو ريه هامون؟؟؟

حتما خودش ميدونسه كه من خيانت كارم...سه بار وزن صداش رو خريدم و به علتهاي نا معلوم از كفم رفت....

از امروز به مدت چندين سال نوري عزاي عمومي براي مردن ستاره هاي آسمان افكار پنهاني يا افكار زير خاكي!!!

ديگه نيست! ديگه تموم شد...

اگه بخوام از دلمو از غمو ناله هام بگم تا قيامت اين هوا هاي رنگي ميان و رو چشمهاي تاريكم ميشينن....

ديگه نمي تونم اينجا بشينم...ميخوام با امير برم يه خورده راه برم...ميخوام برم لباسهاي عادتمو بزارم در راه خدا و با قباي اتو شده بشينم پشت فرمون فلسفه...شايدم رياضي...نه...همهء اينا ناتوانن براي گفتن ذهنيتي كه من براي از دست دادن حسين دارم....

به همهء بي دلهاي آباديه مادري تسليت ميگم...اميدوارم اولين باري نباشه كه ميفهمين ميشه يه ستاره از تو چشمهاي يه دنيا كم بشه!!!!

سبز باشين....علي يارت...منو دعا كن!