حیف انسانمو میدانم تا همیشه تنهام

 
نویسنده : محمد علی - ساعت ٥:٤۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳ امرداد ۱۳۸۳
 

اين بار ميخوام يه دل سير حرف بزنم....ميخوام از چند جاي دلم بگم...ميخوام حسابي خالي بشم...خب وقتي تنها باشي....به جز خدا كسيو نداشته باشي.....مجبور ميشي يه موقع هايي خودتو خالي كني..آخه خدا همه چيزو ميدونه...ديگه ميخواي چه دردودلي براش بكني؟؟؟ دردودل بايد مزه داشته باشه...بايد به فكرت بچسبه....

ديروز بودم....نزذيكاي صبح...نه! نزديكاي ظهر...نميدونم يادمه كه وارد زمانه برگها بودم...كاراي روز مره ميكردم...نفس ميكشيدم..ميخنديدم...چايي ميخوردم...قليون ميكشيدم...از همين عادتهاي رنگي....با امير بودم...از صبح...بانك رفتيم....اداره پست رفتيم...دنبال كاراي ادامه تحصيل من رفتيم....سر راه دلم براش تنگ شد...گفتم امير بيا بريم يه آب بزنيم به صورتمون بريم يه دالي بكنيم و برگرديم...شايد يه نگاهي بهمون كرد...امير گفت نميتونمو نميشه و از اين چيزا...دست دلخوري زدم لاي موهام و ناچار رفتيم به سمت خونه...قرار شد دوباره عصر بريم دنبال يه سري ديگه از كارهاي من....از وقتي كه ماشينمو فروختم فهميدم خيلي تنبلم....ولي چون ميخواستم به آسمون نگاه كنم بي خيال تاكسي شديم....از اين سر تهرانپارس تا اون يكي سرش پياده رفتيم...شتر اينقدر راه نميره...!!!!

خلاصه دم غروب شد....دل دوباره زد به سرش....هوايي شد...هي دره دهنشو ميگرفتم كه سر و صدا نكنه...مگه ساكت ميشد؟؟؟ مجبور شدم امير و راضي كنم تابالاخره يه آبي به چشممون بزنيم بريم ملاقات....رفتيم مسجد تو خيابون جشنواره....شايد بخاطر اينكه نزديك قهوه خونه بود رفتيم اونجا...من كه از ظهر وضو داشتم...رفتم نشستم تا امير بعدش بياد پيشم....نماز مغرب و خونده بودن...منم زود نماز و زدم تو رگ....موقع نماز....دوباره طوفان زد به اين دل بي صاحاب...تلاطمش داشت زياد ميشد...ميخورد به درو ديوار نگاهم...پاهام سست شدن...دلم تنگ شد...براي همه چيز...براي همهء اون يادو خاطرهء آسموني....ياد همه چيز افتادم...ياد آقاي محمدي كه ناظم راهنمايي بود...خيلي دوسش داشتم ولي هميشه اذيتش ميكردم....اون موقع ها آرزوم اين بود پنجشنبه بشه آقاي محمدي ساعت 6 صبح برنامهء زيارت عاشورا بزاره تو نماز خونه...زود بريم مدرسه كه حليم هم بخوريم....ياده اون موقع افتادم كه خيلي صاف بودم.....ظهر عاشورا بود....با بابام رفتيم قم..تو خيابون صيدون قاطي جمعيت وايسوده بودم با بابام...قدم نميرسيد...خيلي كوچيك بودم..رفتم نشستم رو شونه هاي بابام...از همه بالاتر بودم....همه معلوم بودن...علامتها...زنجير زنها...اونايي كه كاه گل ميپاچيدن به هوا...اونايي كه به سرشون چاقو ميزدن...قشنگ يادمه....از اون بالا...اون بالاي فكر بابام...حتي امام حسين هم معلوم بود...حتي افكار جسته گريختهء بابام...حتي ناله هاي زير لبش....همه چيز يادم اومد....

اون موقع هايي كه تو دبيرستان بوديم زنگ تفريح كه ميخورد مثل گوله از پله ها ميرفتيم پايين تو نماز خونه...نماز خونه پاتوقمون بود...حتي بچه بسيجيهاي مدرسه رو هم نميزاشتيم بيان اون تو..من و مهدي و پوريا و مصطفي و سعيد شاكري و چند تا از بچه هاي ديگه...ميون ما فقط مصطفي سميعي قيافش مثل بچه هاي خوب بود...ريخت و قيافهء من و مهدي و سعيد عين اين بچه سوسولا بود...ژل و كتيرا از مو هامون ميچكيد...پوريا هم موهاش وز وزي بود بنده خدا يا كچل بود يا عين رودگليت بود....هميشه تو نماز خونه بوديم...يا مشقامونو مينوشتيم...يا ميزديم تو سر و كلهء همديگه...خلاصه...سر نماز ظهر ميرفتيم صف اول...

اون موقع ها خدا يه رنگ ديگه بود...همه چيز شيرين بود...حتي اون تي تاب هايي كه مامان پوريا ميذاشت تو كيفش و هميشه من و مهدي از مامانش تشكر ميكرديم و ميگفتيم بيشتر بزارين كه به پوريا هم برسه!!!!

اون موقع ها ياد گرفته بودم با خدا لاتي حرف بزنم...صبحا كه از خواب بلند ميشدم بهش ميگفتم چطوري خوشتيب؟؟؟ رديفي؟؟؟ بعضي وقتا كه شاكي بودم بهش ميگفتم ايندفعه توپت بيوفته اينجا پارش ميكنماااااااا...

يهو به خودم اومدم...امير تكونم داد...سر سجده بودم....انگار نمازم تموم شده بود..همه داشتن آماده ميشدن براي نماز عشاء....صورتم شكل آدماي فكر آلود شده بود...نماز و خونديم...تو نماز بودم...يعني دنياي گذشته ام رفته بود تو نماز امشب..هه ! خندم گرفته بود...تو دلم يه ذوقي داشتم...مثل اون دفعه ..فكر كنم دوم دبيرستان بودم كه بابام يه كتوني نايك گارنت برام خريده بود....شبا خوابم نميبرد...تو مدرسه فقط من يكي گارنت داشتم....وقتي ميرفتيم نماز خونه كفشامو يه جوري ميذاشتم كه ببينمشون...

نماز عشاء هم تموم شد...نگاه كردم به اطراف...انگار همون لحظه يهو تلپي افتادم وسط مسجد....به اين ور اون ور كه نگاه ميكردم...همه يه جوري بودن..بقل دستم يه پسر بچه بود...خيلي با نمك بود...سر نماز كه بودم ديدم خيلي تند تند نماز ميخونه...صداش كردمو گفتم عزيزه من سعي كن نمازتو قشنگ بخوني...سعي كن آروم و شمرده بخوني...اونوقت خدا بيشتر خوشش مياد....به ملائكه هاش هم خبر ميده ميگه بياين تماشا كنين چقدر قشنگ ميخونه...گفت چه فرقي ميكنه؟؟؟ گفتم وقتي واسه معلمتون يه انشاء‌مينويسي اگه خوش خط و تميز بنويسي با دقت تر ميخونتش....ولي اگه خرچنگ غورباقه بنويسي فقط يه نگاه معمولي ميكنه يه نمره ميده و ميزاره كنار...ولي اگه قشنگ باشه....متنت رو با دقت ميخونه...نمرهء خوب كه ميده هيچ...به بقيهء معلمها هم نشونش ميده...به بچه هاي كلاس ميگه بياين ببينين ياد بگيرين....قبول كردو خنديد...گفتم اسمت چيه؟؟؟ گفت علي! گفتم اگه يه چيزي سرش بزاري ميشه اسم من!!! يه كم فكر كرد گفت علي رضا؟؟؟ بهش گفتم..سرش بزار نه ته!!!! يه كم فكر كرد به نتيجه نرسيد...مهره نمازم كه جلوم بود وبرداشتم..توش نوشته بود الله...محمد علي....!

گفتم ايناهاش ببين....گفت آره اول اسم تو هست بعد اسم من...گفتم نه هم اسم منه هم تو اگه اسمم محمد بود ميشد اول...ولي الان توي هم ديگس...يه كم فكر كرد ديد بنتيجه نميرسه....موضوع رو عوض كرد...

قرآن بهمون دادن و گفتن صفحهء 126 سورة مائده....خيلي قشنگ ميخوند....خيلي صوت زيبايي داشت...ياد اون موقع افتادم كه كلاس سوم دبستان بودم و بابا بزرگم رفته بود...دمه خونهء مامان بزرگم يه نوار با صوت بود كه جزء سي رو ميخوند....اونقدر خوشم ميومد كه ميرفتم دمه ضبط ميشستم و باهاش تكرار ميكردم....دقيقا امشب همين حس رو داشتم....

با امير رفتيم قهوه خونه...يه قليون و يه چايي زديم تو رگ....كلي با هم بحث كرديم...در مورد همه چيز...يكي از بحثامون اين بود كه حافظ اول عاشق شده يا اول عارف؟؟؟ بحث ميكرديم كه وقتي داشته ميمرده عاشق بوده يا عارف...بالاخره تونستم بعد از دو ساعت فك زدن به امير ثابت كنم كه هم عاشق بوده هم عارف پس يعني موقع مرگش حافظ بوده.....

شب گذشت...صبح شد...هنوز افكارم داشتن دوره حياط خلوته ذهنم دوچرخه سواري ميكردن...هنوز دو چشمام به دنبال چيزي بودن...كه احتمالا تو مسجد جا گذشته بودم....نميدونم چي...ولي وقتي از مسجداومدم بيرون وزنم سبك تر شد....امروز دوباره دلم بهونه گرفت....سر ظهر امير و صدا كردم گفتم پاشو بريم مسجد ببينيم ديشب چي جا گذشتيم....بازم علي رو ديدم....از مسجد اومديم بيرون...باز احساس كردم دوباره چيزي جا گذشتم....نميدونم چيه...از ديشب سبك تر شدم...امروز غروب دوباره بايد برم....بايد پيداش كنم....بايد ببينمش....

اين بار فكرم پر بود....زياد نوشتم...ولي زياد خالي شدم....

اين بار تو ذهنت چي سر سره بازي ميكنه؟؟؟؟ يه جسم سبزو گرد...مثل قلبه افكار مه آلود؟؟؟؟؟؟

سبز باشي....علي يارت....منو دعا كن!