حیف انسانمو میدانم تا همیشه تنهام

ديگه فهميدم تنها نيستم..........
نویسنده : محمد علی - ساعت ۸:٠٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٩ خرداد ۱۳۸٢
 
سلام!!!!

من حالم ای ميشه گفت خيلی خوبه!!...تو چطوری؟؟؟

امروز خيلی رديفم! تعجب نکن من يه کم قاطي ام بعضی وقتها توپم بعضی وقتها تو کفم!!!!!

ولی امروز خيلی توپم سر کار که بودم يه چند باری يه وری پشت ميزم نشستم و با دو تا

دستام ضرب گرفتم..!!!!!!

آره خل که هستم ولی نه به اين شدتی که تو فکر ميکنی!

امروز بعد از کار با يکی از دوستای خوبم رفتم انقلاب.

سفر خوبی بود چند تا کتاب خريد منم یه کم وسیله خریدم..

تو این سفری که برای اولین بار با این دوستم داشتم به يه چيز خيلی بزرگ رسيدم

يعنی یکی نه چند تا!!

يکيش اين بود که يه مشکل هيچ وقت نميتونه ادم و از پا در بياره حالا هر چقدر که بزرگ باشه

يکی ديگش اين بود که يه ادم چقدر ميتونه با صفا باشه

راستش ديشب داشتم ميلم و باز ميکردم ديدم يکی ديگه از بهترين دوستام يه متن خيلی

باحال برام داده خيلی قشنگ بود مو به تنم سيخ شد .

:..............

ديشب رويايی داشتم

خواب ديدم بر روی شنها راه ميروم. همراه با خود خداوند

و بر روی پرده شب

تمام روزهای زندگيم را. مانند فيلمی ديدم.

همان طور که به گذشته نگاه می کردم .

روز به روز از زندگی را .

دو رد پا بر روی پرده ظاهر شد .

يکی مال من و ديگری از ان خداوند .

راه ادامه يافت و تمام روزهای تخصيص يافته خاتمه يافت .

انگاه ایستادم و به عقب نگاه کردم .

در بعضی جاها فقط يک رد پا وجود داشت ...

اتفا قا ان محلها مطابق با سخت ترين روزهای زندگيم بود .

روز هايی با بزرگتزين رنجها . ترسها . دردها و ...

آن گاه از او پرسيدم :

خداوند! تو به من گفتی که در تمام ايام زندگيم با من خواهی بود

و من پذيرفتم که با تو زندگی کنم .

خواهش می کنم به من بگو چرا در آن لحظات درد آور مرا تنها گذاشتی ؟

خداوند پاسخ داد :

فرزندم . تورا دوست دارم و به تو گفتم که در تمام سفر با تو خواهم بود

من هرگز تو را تنها نخواهم گذاشت .

نه حتی برای لحظه ای.

و من چنين نکردم

هنگامی که در آن روزها . يک رد پا بر روی شنها ديدی .

من بودم که تو را به دوش کشيدم .


.......با خوندن اين متن ديدم که خدا چقدر مظلوم .

يکی از دوستام توصيف زيبايی برای

خدا داره :...

(شاه شهيدان)

علی يارت

منو دعا کن