حیف انسانمو میدانم تا همیشه تنهام

 
نویسنده : محمد علی - ساعت ٢:٥۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۸ امرداد ۱۳۸۳
 

تمركزم پراكنده شده....سوزش افكار داره به دردهاي سرم غلبه ميكنه....تحمل اين حالت براي سيستمهاي عاطفيه زبونم يه كم سخته....نفس كشيدنم لكنت زبون گرفته.....تو ريه هام اكسيژن سبز منتشر ميشه.......هواي اتاقم بنفش شده......ترس دارم از نديدن....از اين كه ديگه هيچ خبري از پارهء روحم نداشته باشم....وحشت دارم از اين كه درست رفتم در خونش يا نه؟! اضطراب دارم از گفتن خداحافظ....وقتي تو آيينه نگاه ميكنم پراكندگيه استكاك رو روي لغزش پوستم ميبينم....

تصور از رفتن هميشه بودن اوضاع بوده كنار نبودن دلخوشي.... هميشه ما نميتونيمم جدايي رو بسازيم...چون اين جداييه كه مارو ميسازه....تو فكر يك حبسم....حبس كردنه تمام مورچه هايي كه همين الان دارن از سلول هاي خاكستريه مغزم تصور ميبرن براي تلويزيونهاي خونشون....

تا حالا به اين دقت كردي كه هر آدمي يه جور دنيا رو ميبينه.....مولكولهايي كه من ميبينم شكلشون با مولكولهايي كه تو ميبيني فرق داره....مولكولهاي كه من ميبينم بيشتر شبيه دگمه هاي موبايل هستن كه هر كدم تو هر محيط يه شكلي دارن.....

بزار حرف دلمو بزنم....هميشه با خودم قصد كرده بودم كه اگه اون بره منم ميرم....ولي بهش نگفته بودم....من خونهء ذهنمو با اون شناختم....با اون رنگش كردم....حالا اون خداحافظي كرد....از من..از همه....ديگه موندنه من واسه چيه؟؟؟ من ذهنمو شكل تخيلات صورتي رنگ چشم اون كرده بودم....فقط نرم افزارهاي نصب شده رو گوش اون ميتونستن بفهمن كه افكار من تلخه يا شيرين.... رفتن اون يعني مردن تدريجيه من....يعني رفتن به آخر اونجايي كه اون ميره....اون به من چيزه مهمي ياد داد...ولي من اونقدر يه دنده بودم كه هيچ وقت بهش نگفتم....اون ياد داد كه اگه تو بخواي ديگه اين ميزو تميز نميكنم چون گردو خاكه افكاره تو روي چوبش ميشينه......

ميخوام كلاه حصيريمو بردورم... برم تو تختم.... يه دفتر بردرم بشينمو بكشمو بخندمو پاره كنم....اين جور موقع ها صداي قيژ قيژ لامپ مهتابي بهتر از صداي كوروش يغماييه.....

ميخوام همينجا رسما بپرسم....آهاي تو كه هميشه افكارت است! داشت تو كلبهء ذهنم ... حالا كه تو رفتي حداقل يه آچار فرانسه بزار رو طاقچه كه بتونم پيچ مخزنه دلمو باز كنم....بي زحمت يه كاسه هم بده كه بگيرم زيرش كه رنگهاش نريزه.....

زندگي اناريست با چاقو بايد خورد....فقط بايد حواست باشه خونش رو لباست نريزه چون ممكنه به جرم ديدن ببرنت زندانه ارواح.....

مثل هميشه از احجام متنم سر گيجه ميشينه روي كيبردت...بازم نميخواي بگي چي به ذهنت نشست از اين حرفاي من؟؟

سبز باشي...علي يارت.....منو دعا كن!