حیف انسانمو میدانم تا همیشه تنهام

 
نویسنده : محمد علی - ساعت ٥:۳٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۳ امرداد ۱۳۸۳
 

ارباب من تا ابدي...فقط بايد يه قول بدي...

پروندهء دله منو...دست هيچ كسي ندي....

،،،،،،،،،،،،

غباره افكار رو سيم پيچيه چشمام نشسته...داره يه اتفاقايي ميوفته...تو وجودم دارم يه جاي پاي جديد احساس ميكنم....چند روزي كه تو دلم نبودمو رفته بودم به ديار يار يكي اومده تو دلم راه رفته...جاي بعضي چيزام عوض شده....حتي اون عكسي كه دمه سر دره دلم آويزون كرده بودم... يه جورايي ريه هام داره اكسيژن غريب تنفس ميكنه...اين چند روز تعطيلي كه رفتم شمال بيشتر احساسش كردم.... تو درو ديواره دريا عكس خودمو ديدم...قيافم فرق كرده...لاغر تر شدم...اون روز ظهر يادته لبه ساحل زير بارون كنار دوچرخم نشسته بودم...بارون نم نم ميومد و باد عين لگد قطره هاشو ميكوبوند رو پوسته احساسم.... يه لحظه جاي خودمو با اون چهار پنج نفري كه از بغلم رد شدن عوض كردم... ديدم هيچ رقمه نميشه از صداي موتوره افكارم فهميد كه رادياتورم آب داره يا نه؟؟؟ نميدونم چرا تازگيا از شمال كه بر ميگردم براي خودم جذاب ميشم...شايد بخاطره اينه كه اونجا فقط احساس ميكنم خدا تو ذهنم نم كشيده...شايد با يه قرص استامينوفن بتونم غبار آلودگيه چشمامو جارو كنم....

ديشب كه تا صبح داشتم قول ميدادم حس كردم كه بعضي وقتها امواج گوشام خط رو خط ميشه ..آخه هيچ اتفاقيو نديدم كه چهرهء تو توش نباشه....ميدوني همين الان به چي فكر ميكنم ؟؟؟ دارم به اين فكر ميكنم چرا جيمز هتفليد نرفته مدرسهء فيضيه..ممكن بود زود تر برسه به نيازه فريادش...دلم براي نعره هاي گيتار برقيش تنگ شده...از هفت سال پيش تاحالا نتونستم بفهمم چي تو راه رفتنشه...

راستي يه سوال؟!

به نظر تو همه همين فكرو ميكنن؟؟ كه ابهاماته ذهنشون مثله يه خط خطيه كه حتي خالقشون هم نميتونه ازش سر در بياره؟؟

به اين نتيجه رسيدم كه تنها مشكلم چشمام هستن... ميخوام به جاي اينكه به چشمم طناب وصل كنم وبندازم تو دريچهء گذشتهء آدما... يه نخ پلاستيك بهش ببندم و هر وقت رفتم شمال بندازم تو دريا شايد يه خشكي پيدا كردم...

اين حسي كه الان داره تو ريه هام تكون ميخوره شبيه چيه؟؟؟ فكر كنم شبيه چراغ جلو بنزه...شايد شبيه يه آدمه...ببينم مگه نميگن همهء آدما قطره اي از خدا هستن؟؟؟ پس يعني ميشه آدما هم خالق باشن؟؟؟ پس من ميخوام همين الان از جيبه شلوارم يه خورده فكرو خيال و تصميم در بيارمو يه آدم بسازم....يه خورده از دله خودمم ميچسبونم به جايه چشماش....اسمشو چي بزارم؟؟؟ نياز! نه نزار خوبه؟! نه فكر كنم نازي بهتر باشه....اسمشو ميزارم نازي...يه نازيه قدر شناس....ولي ميخوام وقتي ساختمش بفرستمش تو خيابونه مردم....ببينم بر ميگرده پيش خودم يا نه؟! اگه برگشت كه ميشم عاشقش...اگر هم برنگرده اونقدر ميشينمو نخهاي قاليمونوميكنم تا بياد...مثل دخترا كه يه گل و پر پر ميكنن....دوسم داره...دوسم نداره...دوسم داره...دوسم نداره...

ببخشيد شما قالي خدمتتون هست؟؟؟ ميخوام نخهاشو بكنم....ميخوام ببينم مياد؟...نمياد؟..مياد؟....نمياد؟...مياد؟...نمياد؟...مياد؟..........

*********

          شبو روز دويدم....ز شبو روز بريدم.....

از اين چرخ بپرسيد

          كه چون تير بجستم...

            من از غصه نترسم..

             چو با مرگ حريفم!

ميشه بگي از اين حرفام چي فهميدي؟؟؟ خواهشن هر چي به فكرت ميرسه برام تو كامنت بگو....

سبز باشي....علي يارت....منو دعا كن!