حیف انسانمو میدانم تا همیشه تنهام

 
نویسنده : محمد علی - ساعت ٢:٠٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۳٠ تیر ۱۳۸۳
 

 نديده عاشقت شدم نميدونم چی ميشه......

.....شاهد اين سوزه دل و ديدهء تر کی ميشه.....

هر چی بگم حسين حسين ....

.....اين دل که سير نميشه.....

----------------

هنوز اين سر درد لعنتی دست از سر فکر من برندوشته...تمام سرم رفته رو ويبره....بعضی وقتا چشمام خجالت ميکشن بيرونو ببينن خودشون يهو بسته ميشن....

از صبح که با زنگ موبايل بيدار شدم تمام ارتعاشات امواج مخابرات رفته لای موهام....بعضی وقتها نتورک بيزی ميزنه...! امروز که ميخواستم نماز بخونم يه دست لای موهام کشيدم...نوشته بود نامبر بيزی..... چرا با من قهر کردی؟؟؟ من امروز خيلی دلم برات تنگ شده...انگار عشقيه خونم افتاده پايين....چند بار سره دلم گيج رفت....بازم دمت گرم که نذاشتی ماشينم روشن بشه...حداقل فهميدم هنوز جزو آدما زندگی ميکنم.....ولی يه جورايی از دست خودم شاکی شدم....دير رسيدم در خونتون....همهء دلا از اونجا رفته بودن...هر چند که امشب با اينکه پيشت نبوديم....ولی هم گريه کرديم...هم حرف زديم باهات...هم ديديمت....همهء اينا به کنار اون زيارت عاشورايی که تو ماشین مهدی خوندم يه کنار ديگه....امشب ميخوام اعتراف کنم...آخه من تازه کارم يه دونه بزنی زير گوشم شماره شناسنامهء خودمو بابامو باباشو ميدم....منو مهدی که رفتيم بيرون...تو خيابون بخارست ديديمش...يادته که؟؟؟ خيلی باصفا بود....زدم تو سر مهدی تا وايسه کنار... پياده شدم رفتم پيشش گفتم اين کنار جايه منه؟؟؟ گفت بشين .... مهدی اومدو سلام کرد..گفتم اين رفيقه من امشب خيلی قاطيه...هر چی بهش ميگم مسخرم ميکنه..اينجا بود که چشمم به گوشهء چشمش چسبيدو ديگه کنده نشد...گفت شرمندم...من داغ ديدم...حالم بده...گفتم چی شده؟ گفت جوون از دست دادم...پسر بيستو دو ساله ام يه هفتس که رفته....هنوز گير کرده بودم تو گوشهء چشمش....هر چی دستو پا ميزدم که کنده بشم نميشد....آخرش شاکی شدمو گفتم ورزشکار بود؟؟؟گفت نه کارگر بود...مهدی گفت نمازاشو ميخوند...گفت با ايمان بود...گفتم از کجا ميدونی شايد اون منو ناخواسته آورده اينجا....گفت بزارين سکوت کنم.... گفتم رفيقم امروز يه گربه کشته با ماشين...گفت هيچ کس اختيار کاره کسی رو نداره..همه مسئول خودشونن...من نميزارم کسی کنارم بشينه...ولی چون شما فقير نوازی کردين حداقل بزارين سکوت کنم.....دهنمو بستم...با يه نگاه محکم بهش تو دلم گفتم به من نگاه کن....برگشتو همون جوری که پايينو نگاه ميکرد يه سر تکون داد...نتونستم چشماشو ببينم...باز مهدی پر چونگی مجالش نداد....آخرش خسته شدو گفت ممد بريم؟؟؟ با سر بهش گفتم تو برو من اينجا چسبيدم بزار ببينم چه خاکی ميشه ريخت تو سرم...مهدی باهاش دست دادو کلاهشو بوسيد...بعدش با هزار بدبختی خودمو از جا کندم...دستمو گذشتم رو دستش...جلوش وايسودمو با صدای بلند گفتم..درويش؟؟؟ سرشو آورد بالا چشماش همه رنگی توش داشت....فقط يک ثانيه تونستيم تو چشمای هم نگاه کنيم...بعدش کله های جفتمون پرت شد....اونجا من دزدی کردم....من همون موقع هر چی تو کشوی چشماش قايم کرده بودو بردوشتمو زدم به چاک....خيلی وقت بود سرقت اطلاعات نکرده بودم...آخرين بارش چند ماه پيش تو کوچهء ۱۹ گاندی اينکارو کرده بودم....سوار ماشين شدمو اومديم به سمت خونه....مهدی داشت برای خودش نوحه ميخوندو گريه ميکردو با خدا حرف ميزد...منم چراغ قوهء بالای موبايلمو روشن کردمو زيارت عاشورای ماشين مهديو بردوشتمو شروع کردم به راه رفتن رو سقف ماشين....رو هم رفته شبه روشنی بود....از اون موقع که بابای اونو دمه پارکينگ ديديم...تا اون موقع که بابام از ذوغ رونيز چند بار رفت تو پارکينگو به ماشين ور رفت....

ولی مثل هميشه...تو همه کلمات ذهنم ابهامی بود که حتی برای گوشام غريبه بود...غريبه ای که فکر کنم قيافش برای خيابونای دلم آشنا بود....انگار زير آسمونش دو سه بار دست فروشی کرده بود.....

به خانه ميرفت با کيفو با کلاه که بر هوا بود

......چيزی دزديدی؟

                  .........مادرش پرسيد!

دعوا کردی باز؟!

                ...........پدرش گفت!

و برادرش کيفش را زير و رو ميکرد به دنبال آن چيز که در دل پنهان کرده بود

تنها مادربزرگش ديد گل سرخ را  در دست فشردهء کتاب هندسه اش

...خنديد..!

---------------------

هيچ وقت شاعر خوبی نميشم...امشب خواستم يه بستنی رو تو دسته يه بچه ترجمه کنم...ولی هر کار کردم چيزی نشد به جز شباهت زندگی و عشق....

اين دلهره رو حتی موقع خواب هم ميشه نگاه کرد...مگه نه؟؟؟؟

سبز باشی....علی يارت...منو دعا کن!