حیف انسانمو میدانم تا همیشه تنهام

 
نویسنده : محمد علی - ساعت ۱۱:٥۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۳ تیر ۱۳۸۳
 

اين يه هفته سخت ترين هفته اي بود که تو اين چند وقت گذروندم....مخم داغ کرده بود.... تمام بيت و بايت هاي فکرم جا به جا شده بود....چشمام درست کار نميکرد....ديگه مثل اون موقع ها خدا رو نميديدم...دلم واسه خودم تنگ شده بود...همهء خودمو داده بودم دست زندگي....روحم شده بود مثل مداد تراش....چند روز پيش از صبح تو فکر بودم...هيچ جايي نداشتم برم...حتي تو دله خودم....يه سر پاشدم رفتم پيش اون پسره که باهاش تصادف کرده بودم...سره کوچهء خودمون تو رشيد...خيلي وقت بود نرفته بودم سراغش ..تو کار ساز بود...مغازش فلکه اوله...رفتم پيشش....داشت گيتار ميزد...نشستمو گوش دادم....دلم حال اومد....رفتم تو فکراي هميشگي....ياده گذشته...ياده اون انتظارهايي که ميکشيدم....اون موقع ها که تنهاي تنها بودم...يه خدا بودو يه انتظار آبي آسموني....يه محمد عليه گردن شکسته که با تنهايي بار اومده بود.... ولي حالا؟؟؟ هم خدا داشت...هم انتظار...هم يه محمد عليه گردن شکسته! پس چرا فرق ميکردن؟؟؟؟خوب رنگشون عوض شده بود....انتظارم حالا شده بود سياه با خطاي خاکستري....محمد علي شده گردن شکستهء پر گذشته و بي خاطره....خدا ولي همون بود...ولي راهش گم شده بود....يعني يادم رفته که دفعهء‌پيش چه جوري بهش رسيدم....خنگ شديم يا پير شديم؟؟؟؟ با همهء اين حرفها ولي يه چيزي يادم بود....هنوز بلد بودم که يا د بگيرم...بلدم که از همهء چيزايي که ميگذره توش رو ببينم...تو اين هفته به يه چيزاي خاصي رسيدم...نميدونم چه جوري ميشه نوشتش...ولي فکر کنم اين شکلي ميشه....
آدم تو زندگي مثل اون ماشينس تو آتاري...سر جاش ميمونه ولي چيزاي اطرافش ميانو ميرن....هيچ کدوم نميمونن...چرا ميمونن...نميدونم اينو قبلا بهت گفته بودم يا نه...هر چيزي تو دنيا يه روحي داره....يا بهتره بگم هر جسمي تو دنيا يه روح داره و يه جان...هر جاني يه مرگي داره...جان مخصوص جسمه....اين چيزايي که ميانو ميگذرن جنسشون با هم فرق داره...ولي همشون وجود و تاثير فيزيکي دارن...هميشه اين گذرونا جسمشون ميره...ولي روحشون ميمونه....ميدوني يه چيزي ميشه تو مايه هاي ماديات و معنويات...که بستگي  داره از هر کدومش چه جوري استفاده کني....ميشه از جفتش استفاده کرد ولي نه به يه اندازه...از جسم ميشه استفادهء مادي کرد که زمانش فقط موقعيه که تو مکانه تو باشه...يعني جسم هم زمان لازم داره هم مکان....از روحشم ميشه استفاده کرد...مثلا اول با روحش آشنا بشي...بعد تاثيره روحشو رو جسمش  ببيني....ولي اين ديد ميمونه...يعني اگه جسمش هم بره هنوز ميتوني با روحش ارتباط بر قرار کني...يعني اون روحش بهت يه چيزايي ميگه...يه ارتباط عاطفي بين چشم ماديو  چشمه معنويت ميده....بهت ياد ميده که فقط با چشمت جسم رو نبيني...بهت ياد ميده که هر چيزي يه دروني داره...ميتوني با ديدنش بري به عمقش...تو عمقش فلسفهء ساختش هست....روش زندگيش هست...وقتي که جسمش بره هنوز اون چيزايي که از روحش ديدي تو افکارت هست...پس يعني ميتوني هنوز ازش استفاده کني...ميتوني هر وقت خواستي بهش فکر کني با چشم انديشت ببينيش...پس روح نه زمان داره نه مکان....ياد گرفتم که وقتي يه جسمي از کنارم با سرعت ثابته زندگي کذشت....تا زماني که کنارمه خوب ببينمش...خوب بشناسمش....خوب جسمشو  تماشا کنم...ببينم خطوطي که روش هست از کجا شروع ميشه؟؟؟ حتما مرکزش روحشه...پس روحشم پيدا ميکنم...ياد گرفتم از زمانم استفاده کنم...اگه داشت ميرفت بهش گير ندم که صبر کن ميخوام بازم نگات کنم...چون اون موقع اون صبر نکرده...تو از حرکتت گذشتي...يعني درگير جسمي...جسم خيلي هم پيچيده نيست....ولي روحش...يعني فلسفهء ساخت و شناختش خيلي پيچيدس....ياد گرفتم که منم يکي از اون جسمهايي هستم که تو دنياس....منم ممکنه مثل بقيهء ماديات جزء گذر يکي ديگه باشم....ياد گرفتم درگير جسمم نشم...ياد گرفتم با روحم دل بدمو قلوه بگيرم... چون ديگه نه زمان روم تاثير داره نه مکان...يعني هميشه هستم...هميشه باعث ميشم از کنار کسي که بگذرم...يادش بدم که تا ميتونه تماشا کنه و روح ببينه...خودشو بيکار نکنه....جسمشو پير نکنه...شروع کنه به ياد گرفتن.....اين چند روزه خيلي اتفاقا برام  افتاد يادمه هميشه منتظر يه چشم سياه بودم...که مثل چشم نارسيس عکسمو توش ببينم....شايد اون آيينه رو ديدم....بالاخره تو عکسه اون آيينهء سياه که  راه داره به دل....اي بابا.....امون از دسته دل....
زدست ديده و دل هردو فرياد....که هر چه ديده بيند دل کند ياد
بسازم خنجري نيشش ز فولاد....زنم بر ديده تا دل گردد آزاد......
ميدوني چيه؟ من نميدونم اين شعر ماله کيه...ولي همش تو اين فکرم که اين شاعره چه قدر خودشو زحمت داده تا اين دو تا بيت رو بگه...ولي حسين پناهي فقط با يه نصفه جمله هزار برابرش کامل گفته.....
چشمها نگهبانه دلهايند....
راستي صحبتم از کجا اومد به کجا رسيد.....تو مغازهء رضا بودم که باهاش تصادف کرده بودم...تو همين فکرا بودم که يهو يه اس. ام . اس برام اومد...بازش کردم ديدم مامانم بدونه مقدمه و هيچ حرفي فقط اين جمله رو نوشته....
من طالب جام مي از دست دلبرم.....اين غم به که گويم و اين راز کجا برم....
خيلي حالمو پريشون کرد....انگار با يه کفشه پاشنه سراميکي کوبوندن تو کلهء مبارکم....يادته اين شعر رو؟؟؟؟؟ برات گذشتمش تا هر وقت ياده منه گردن شکسته کردي بري تو کوچهء ??? اين شعرو بخونيو حال کني شايدم نه.......!
سبز باشي....علي يارت!