حیف انسانمو میدانم تا همیشه تنهام

 
نویسنده : محمد علی - ساعت ٥:۳٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٤ تیر ۱۳۸۳
 

مثل اون روز كنار دريا نشسته بودمو داشتم ماهي هارو ميشمردم.... اون ماهي هايي كه من ميديدم تو آب نبودن...نوك منقار مرغاي دريايي بودن...همشون دم داشتن...همشون بال بال ميزدن....يه دستي رو مو هام كشيدم و از جام بلند شدم...اين بار دوچرخه همرام نبود....دستام و كردم تو جيب شلوارم و رو سيمانه لب دريا شروع كردم با صداي بلند راه رفتن...داشتم آسمونو نگاه ميكردم كه امتدادش رسيد به اون دور دوراي دريا...ديدم عكسش افتاده تو آب...ولي انگار فقط آسمون نبود....خوب كه دقت كردم...ديدم تو دريا عكس خدا س كه دستشو حلقه كرده دوره گردن آسمون....بيشتر مثل قاب عكس بود....راهمو عوض كردمو از لابلاي درختا رفتم به سمت خونه....تو راه با خودم گفتم خدا بيشتر تو دريا احساس ميشه...آدما بيشتر بهش نزديكن....پس به خاطره همينه مرگ تو دريا بيشتر با آدم حرف ميزنه...تا حالا فكر ميكردم موقع سال تحويل مامانمو بابام به خاطر اين كه مثلا كنار وسعت باشنو اين جور چيزا ميرن كنار دريا سال و تحويل ميكنن...ولي امروز كشف كردم كه ميخوان به خدا نزديك تر باشن....

همينجوري دستم تو جيبم بود داشتم از در پشتي ميرفتم خونه كه مامانم منو صدا كردو گفت يه چيز وحشتناك رو ديواره جلو در آپارتمان.... دستمو مشت كردم و آماده شدم كه هر چي پريد به سمتم دورش كنم....رفتم جلو ولي چيزي نبود...آها انگار اينو ميگفت...يه بچه خفاش كه اندازهء سوسك بود...خيلي ظريف بود...نفس نفس زدنش كاملا معلوم بود...اين صحنه تو چشمم تكرار شد....هزار با تكرار شد...مامانم دمپايي رو داد دستم....منم احساسمو با دستم از چشمام گرفتم گذشتم همون كنار رو پله....با دمپايي يه خداحافظي از خفاش كردم....اونم در جواب مثل يه مرگ افتاد رو زمين....صورتش كوچيك بود...مطمئنم كه چون نميتونسته پرواز كنه به خونهء ما پناه آورده بود...مامانم رفت تو...منم احساسمو از رو پله ها بردوشتمو يه فوت بهش كردمو گذشتم تو چشمام... دوچرخه رو بردوشتم و رفتم يه دوري تو خودم بزنم...لبه دريا بودم كه فهميدم هر كه دلارام داشت از دلش آرام رفت....يه كم دروغ شنيدم....بازم موبايلم زنگ زد...با خودم حرف زدم...ولي هيچ كدوم از ديده هايي كه تو گلوم بود نتونستم حتي به خودم بگم...رفتم رو نرده هاي ساحل نشستم....حدودا 3 متر بالاتر از جايي كه پاي ادما به زمين ميرسه....اون بالا تنها بودم...هوا تاريك بودو خدا بهتر ديده ميشد...برگشتم خونه...بازم از در پشتي رفتم...خفاش رو زمين بود هنوز مورچه ها بيشتره بدنش رو برده بودن تو يخچال خونشون...سرمو خاروندمو گفتم چه قدر زود فراموش شدي..؟!

هنوز شب بود... نگهبان دمه خونه بود..گفتم پشه اذيت نميكنه؟؟ گفت اگه ستاره ها بيان پايين تر كمتر...! يه نگاه به اين ور اون ور انداختمو رفتم دمه تابلو برقه ستاره ها....تقريبا 1 كيلو متر بالاتر از خونمونه....چند تا كليد اونجا بود...باهاشون بازي كردم...تا بالاخره ستاره ها يه كم اومدن پايين تر...سوار ماشين شدمو از تو كوچه طوفان رفتم لبه ساحل...بعد با ماشين رفتم تو اون كوچه باريكه كه از بقل زمين بسكتبال مياد بيرون...

عين چند روز پيش كه اومده بودم اينجا دلم با آب و هوا غريبي ميكرد...بوي نم رفته بو رو سيستماي عصبيه چشمم جا خوش كرده بود...دلم تنها بود...انگار تو يه بيابون دارم راه ميرم...بازم مثل هميشه دور زدمو اومدم خونه...بابام دو تا گالن نفت داد گفت ببر پيش انباري...دمه پله ها ديدم يه بچه گونجشك داره لي لي بازي ميكنه... ولي با گچ رو زمين چيزي نكشيده بود...شايدم از حفظ بوده....من از بچگي ياد نگرفتم كه لي لي چه جوريه...چون هميشه دختراي كوچمون كه لي لي بازي ميكردن منو وهاب و حامد با دوچرخه از وسطشون رد ميشديمو نميزاشتيم بازي كنن....

گنجشكرو از سر بازيش كشيدم كنار...گرفتمش تو بغلم...اومدم ماچش كنم ديدم ممكنه اشتباهي بخورمش...با انگشتم خواستم نازش كنم كه گردنشو چرخوند طرفه منو شروع كرد با جيغ زدن يه آوازه محلي خوند....نميفهميدم چي ميگه...ولي حدس زدم مثل اون مرده كه تو كارتونه تن تن و ميلو لكنت زبون داشت داره آواز ميخونه كه حرف زدنش درست بشه....شب رو كابينت خوابيد....صبح براي نماز بيدارش كردمو گفتم برو لاي اين سبزه ها شايد خدا و كعبهء سهراب و پيدا كردي....

نميخواست بره...دوتايي هم ديگرو بغل كرديم....نميخواستيم از هم جدا بشيم...از من تشكر كردو يه جيغ كشيدو رفت لاي درختا گم شد... هوا هنوز تاريك بود كه داشتم وسايل رو ميچيدم تو ماشين... تيكهء شكستهء قلب اون گنجشك رو پيدا كردم....افتاده بود رو زمين...كنار شير آب باغچهء ما....سرمو خاروندمو گفتم...پس چرا نميميري؟؟؟ با نوك پام زدم بهش ديدم تكون نميخوره...با خودم گفتم اگه تكون ميخورد حتما مثل اون يارش گنجشك با مزه اي بود....مامان و بابام سوار شدن...گاز داديم...تا رسيديم تهران.....!

علي يارت....سبز باشي!

 

size=4>