حیف انسانمو میدانم تا همیشه تنهام

 
نویسنده : محمد علی - ساعت ٦:۱٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۸ تیر ۱۳۸۳
 

سلام...خوبي؟؟ منم خوبم...چه خبر؟ تو هم كنكور داري يا نه؟؟؟ آره منم كنكور دارم!! من هر روز كنكور دارم..هر روز از صبح كه بيدار ميشم تا شبا كه بيدارم تا صبح.... كنكوره من سخت تره يا تو؟؟؟ خب هر دوتامون بايد بخونيم...ولي تو درس ميخوني من اميد...تو با ياده خدا شروع ميكني ولي من شروع ميكنم براي ياده خدا...تو روزي چند بار تست ميزني ولي من روزي چند بار تست ميشم...جفتمون عين هم هستيم ولي با هم فرق ميكنيم..همه آدما مثل هم هستن...همه مثل هم نفس ميكشن..همه مثل هم غم دارن..تنها هستن..قهر ميكنن..آشتي ميكنن.. قاطي ميكنن...گفتم قاطي! يه جورايي شبيه به منه! نه؟ نه اصلا شبيه به هم نيستيم...

ميدوني بعضي وقتا به عقل و معاشه خودم شك ميكنم...امروز رفته بودم لبه دريا...داشتم عكسمو تو آيينهء دله دريا نگاه ميكردم...هرچي به خودم خيره شدم عضوي تو صورتم نديدم كه شبيه به عقل باشه... يه كم لايه مو هامو گشتم ولي چيزي پيدا نكردم... نزديكاي ظهر كه شد مادرم گفت برو برام قرص بگير...منم دوچرخه رو بردوشتمو اون طرفتر گذشتم رو زمين...پياده راه افتادم به سمته داروخانه كه بعد از ايزد شهر هست...تو راه به همهء آدما خيره شدم!!! ولي همه فقط يه سري اعضاي تكراري داشتن كه اسمه همشونم بلدم...يادمه وقتي بچه بودم خواهرم با من سرو كله ميزد تا ياد بگيرم..هي دماغمو ميكشيد و ميگفت بگو بيني!

...از خونه تا داروخانه و بلعكس تو آدما گشتم...ولي تو همشون توجه من به يه چيز جلب ميشد...به هر كس كه نگاه ميكردم لحظهء اول چشماش ميومد تو نظرم...وقتي چشم بعضياشونو كه نگا ميكردم آرامش ميگرفتم...بعضياشون چشماي شروري داشتن...اينا چه ربطي داره به عقل آدما؟؟؟

خلاصه بعدش يكم تلفني با خودم حرف زدم تا رسيدم خونه...قرصارو انداختم رو ميز آشپزخونه و رفتم دوچرخه رو گرفتم دستمو پياده رفتم به سمته دريا...كنار آب رو سنگا نشستم... موج ميومد محكم ميخورد تو سنگا بعد ميپاچيد رو گوشي موبايله من... وقتي تلفنم زنگ زدو از اونجا بردوشتمش ديگه موج نيومد.... يكم سرمو خاروندمو تلفني با خودم حرف زدم تا رسيدم خونه...بعد كه تلفنو قطع كردم يادم افتاد من با دوچرخه رفته بودم....به ناچار دوچرخه رو سوار شدمو رفتم لبه ساحل ديدم دوچرخمو اونجا جا گذشتم.... رفتم نزديكش ديدم از بس موجه دريا بهش كوبيده شده رنگش ريخته رو زمين...ناراحت شدمو رفتم يه سنگ بردوشتم با قدرت كوبيدم تو شيشهء خونهء دريا اينا.....

...سر شب داشتيم هندونه مي خورديمو تلوزيون ميديدم كه يهو در زدن...رفتم درو باز كردم ديدم دريا با باباش اومده كه خسارت بگيره...دريا داشت گريه ميكرد...باباش با يه لحن تند گفت بزرگترت هست يا نه؟ منم زود رفتم مامانمو از تو گنجه آوردم بيرونو گفتم بيا دمه در....باباي دريا و مامانه من با هم شروع كردن بلند بلند فكر كردن... منو دريا اول يكم با دلخوري به هم نگاه كرديم...بعد يواش يواش به هم نزديك شديم...دريا گفت مياي بازي؟؟؟ گفتم بريم دوچرخه سواري؟؟ گفت آره! من رفتم دوچرخه رو بردوشتمو با دريا فرمونشو گرفتيمو دو تايي پياده لبه ساحل راه رفتيم... رسيده بوديم نزديكاي داروخانه...برگشتم ديدم مامانم و باباي دريا هنوز دارن فكر ميكنن............!

سبز باشي...علي يارت!