حیف انسانمو میدانم تا همیشه تنهام

 
نویسنده : محمد علی - ساعت ۱:٢۳ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٩ خرداد ۱۳۸۳
 

سلام..چطوري؟؟ منم خوبم..چه خبر؟؟ يه چند وقتيه كه َنشستيم يه دله سير با هم حرف بزنيم....دلم تنگ شده برات...يادش بخير...من مينوشتم...احساسمو با سر انگشتام ميريختم اينجا...تو همينجور ساكتو آروم روبروي من ميشستيو يه لبخند كم رنگ ميزدي...دستتو ميزاشتي زير چونت...چشماي سياهت نم ميگرفت...ميلرزيد... دلم براي اون موقه ها تنگ شده...اون وقتا زندگي يه رنگ ديگه داشت ... دنيا رو . آدما رو . كارو . خوابو . عشقو . مرگو . همه چيز و يه جور ديگه ميديدم اصلا خودم يه جور ديگه بودم...يه محمد عليه ديگه.. شنيدي كه ميگن گاهي دلم براي خودم تنگ ميشه؟؟؟ يادته يه زماني چه چيزايي تو وبلاگم مينوشتم؟؟؟ كو؟؟ كجاس اون محمد علي؟؟؟ همش فكرم شده كار...كار...كار... چند وقت پيشا حتي يه لحظه هم دوريه خودمو از خدا حس نميكردم....هـــــــي يادش بخير...(همراه با نفسی عميق)

اين چند وقته خيلي چيزا ياد گرفتم....سعي كردم ياد بدم ولي نشد...

الان ميخوام كمكم كني...مثل قديما دستتو بذاري زير چونتو بشيني و به حرفام گوش بدي...قبوله؟؟؟

داشتم از خيابونه دربند با ماشين ميومدم پايين...آخراش نزديكه ميدون تجريش چند تا دست انداز داره..سمته راست خيابون بقل يه بغالي يه تابلوي سبز زدن...كه با رنگ روشن نوشته...(( يك انسان واقعي)) توجه منو خيلي جلب كرد... يهو هزار بار تو چشمم تكرار شد...انگار خودم با يه صداي خشك كه پس زمينه اش يه طبله كه دارن دو دستي روش ميكوبنو ريتمش هم آرامش بخشه هم پر هيجان تو گوشه خودم ميخونم...انگار يادم رفت پشت فرمون نشستم... رفتم تو يه دنياي ديگه كه جنسش يه جورايي بود...نميدونم چي بود ولي نرم بود...((يك انسان واقعي))...به نظره تو يعني چي؟؟ انسان واقعي....!!!! خب از يه ديد كه نگاه كردم ياده حضرت علي افتادم...كلي در اين مورد ريز بين شدم...بعد از يه ديد نگاه كردم...با خودم گفتم من تاحالا همچين كسي رو نديدم...خودمم همچين انساني نبودم...كسي رو هم سراغ ندارم...از يه ديد ديگه كه نگاه كردم..گفتم اصلا انسان واقعي يعني چي؟؟؟يعني كسي كه قدرتمنده؟؟؟ مهربونه؟؟؟ متواضعه؟؟؟ َمرده؟؟؟ با ايمانه؟؟؟ نورانيه؟؟؟ بچه ها رو دوست داره؟؟؟  نه! نه ! بازم ديدم عوض كردم...اين بار از اين ديد نگاه كردم...يك انسانه واقعي....يك انساني كه واقعيت داره...يك انساني كه رويا براش مفهوم نداره...انساني كه آرزو نداره...انساني كه همه چيزش در زمان حال خلاصه ميشه...انساني كه حرفش واقعيت داره...فكرش واقعيت داره...عملش...حرف زدنش...عشقش...چشمش...دلش...احساسش...عجب چيزه باحالي ميشه ها!!! فكرشو بكن پس فردا ناسا يه اطلاعيه بده كه يك انسان واقعي توسط مهندسان زيرك و سختكوشه اين مجموعه طراحي و به مرحله ساخت رسيد!!!!!!!!!!!! به نظرت همچين انساني چه شكلي ميشه؟؟؟ من فكر ميكنم روي بدنش جاي پيچ و مهره باشه...شكله يه پسر بچه يا يه دختر بچه باشه كه خيلي معصومو آب ذيراكاست...روي سينش سمته چپ يه دستگاهي نصب شده...كه وقتي چيزي رو ميخواد با اين دستگاه به واقعيت تبديلش ميكنه....فكرشو بكن من يه همچين آدمي باشم..اراده كنم كه يه مهندسه درجه يك باشم...نه بابا نميشه كه...پس اون بدبختي كه چهار سال رفته دانشگاه چي؟؟؟ خب يه جوره ديگه...مثلا اراده ميكنم يه مرسدس بنز مي باخ 24 سيلندر نقره اي و مشكي داشته باشم...به دستگاه اشاره ميكنم..كد رو وارد ميكنم...چند تا بوق ميزنه...حالا من صاحبه يه مي باخ شدم...اي بابا اينم كه به دلم نميچسبه...نه اين كه يه انسانه واقعي نميشه...اين انسان همش داره به صورت خيال زندگي ميكنه...اين انسان همش داره فكر ميكنه كه چي ميخواد...انسانه واقعيه من انسانيه كه واقعيت داره...بي نيازه...تواناست...قدرتمنده....انساني كه واقعيت در درونش موج ميزنه...اون انساني كه من ميگم دستگاهي نداره...يه جفت چشم داره...يه جفت قلب....يه خدا...يه درون...يه راهروي بزرگ كه وسعتش دله...آخرش عشقه...يه انساني كه واقعيت داره....انساني كه فكرش تواناست....

نميدونم با اين حرفام سبك شدم يا نه...ولي انگار همچين يه نموره خالي شدم..!

خب...خوابت گرفت؟؟؟ يا داري چت ميكني؟؟؟ ممنون كه امشب دلمو گذشتي تو مانيتورتو نگاهش كردي...خيلي چاكرتيم...

برام دعا كن...سبز باشي....علي يارو نگهدارت!

سعی ميکنم همين امروز فردا يه طرح در اين باره بزارم تو وبلاگم....