حیف انسانمو میدانم تا همیشه تنهام

 
نویسنده : محمد علی - ساعت ۱:۳۸ ‎ب.ظ روز جمعه ٤ اردیبهشت ۱۳۸۳
 

مرا خواندي...خواندمت

آغازم كردي...آغاز كردم ترا

گفتي بيا...آمدم

گفتي بمان ... ماندم

گفتي بخوان...خواندمت

گفتي عشق بورز...عاشق شدم

گفتي برو...سكوت كردم

.........................................................

تمام حرف دلم اين است

من عشق را با نام تو آغاز كردم

در هر كجاي عشق كه هستي آغاز كن مرا

............................................................................................

و همچنان گذشته را روبروي چشمان لرزانم ميبينم...

و همانند روزگاران گذشته بر روي صندليه انتظار خواهم نشست و مشت تماشا را زير چانهء بيكاري خواهم گذاشت...

و همچنان به اميد آينده....

با اين تفاوت كه گذشته بي نام و نشان بودم...بي اصل و نصب...

اكنون زاده شدهء قلبي هستم...

نامم...

شهرتم....

بادهايي مي آنيدو ميروند...

مهم رسيدن به در خانهء يار است

تا صبح حلقه بر در ميزنم...تا كه گويي جوابم را

تا به صبح حلقه بر در ميزنم تا بگويي جوابم را...

امروز ظهر را همچون شب تاريك ميدانم...

معادله هاي ذهنم همه پر از نشانهاي عجيب و غريب شدن...

چشمانم فرياد ميكشند و هنجره ام پلك ميزند..

پس تكليف دلم چي شد؟؟؟

شايد فقط خودم بفهمم كه چي نوشتم....

شايد خودمم نفهمم!!!!

تو چي؟؟؟؟

نمايش کامل عکس