حیف انسانمو میدانم تا همیشه تنهام

 
نویسنده : محمد علی - ساعت ۳:٠٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٧ فروردین ۱۳۸۳
 

ديگه روزاي آخره...روزايي كه شايد تا چند وقت پيش فكر ميكردم حالا حالاها نمياد سراغم...تا اين آخريام به دوستم ميگفتم: شانس آوردم حالا كه دارم ميرم سربازي عاشق نشدم وگرنه بيچاره بودم...چند وقت پيش فكر ميكردم بايد از همهء اطرافم دل بكنم و برم...ولي حالا...ديگه اطرافم مهم نيست...چون همهء اطرافم شده يه چيز... حاضرم هيچي نباشه تو دنيا ولي هما باشه... تمام دلتنگيم از سربازي نبوده هماست...نميدونم طاقت ميارم يا نه...امروز بارون اومد... تو بارون داشتم با اون صحبت ميكردم...الانم داره تگرگ مياد...صداي تگرگ داره ديوونم ميكنه...امشب راهه معراج اشياء برام صافه...امشب از اون شباس كه ميتونم با نگاهم يه قطار رو متوقف كنم...امشب خل تز ار شبهاي قبل شدم....بيشتر كه ميبينم...تو صورتش...تو چشمهاش...لاي گرما و سرمايه دستش...خدا بيشتر پيداس...خيلي بيشتر از بقيهء طبيعت منو ياده خدا ميندازه...نميدونم اگه برم سربازي دلم براي خدا تنگ ميشه يا هما...خوب مگه نميگن خدا هميشه با آدمه...مگه نميگن خدا همه جا هست؟؟؟ والا به خدا قاطي كردم...پس من چرا دلم براش تنگ ميشه؟؟؟

علي يارت...سبز باشي...منو دعا كن...!