حیف انسانمو میدانم تا همیشه تنهام

 
نویسنده : محمد علی - ساعت ۱٠:۱۳ ‎ب.ظ روز شنبه ۱ فروردین ۱۳۸۳
 

ادامه داستان از دفعهء قبل.......

.....اونم دور شد....دوباره يه نفر ديگه...بعدش يه نفر ديگه..همينجوري آدما ميومدنو ميرفتن...ولي هيچ كدوم نميدونستن من كيم...من براي چي اومدم...هيچ كس حرفمو نميفهميد...هيچ كس شبيه من نبود...هيچ كس نگاهش آشنا نبود....ديگه داشتم نا اميد ميشدم....مثل ديوونه ها با خودم حرف ميزدم...الكي آواز ميخوندم....به هر چيزي ميخنديدم و از دلتنگي يوهو ميزدم زير گريه...ديگه حتي به هيچ كس نگاه هم نميكردم...برام همه چيز تكراري شده بود...رفت و آمدا...روزو شب...زرد شدنو سبز شدن درختا...گذشتن سالها....همينجر كه روزا ميگذشتن به حرفاي دلم اضافه تر ميشد...!!!!!!

يه روز همينجور كه داشتم با خودم حرف ميزدم..صداي خش خش شنيدم...به خيال يه رهگذر ديگه ادامه دادم به حرف زدن...ولي احساس كردم هنوز داره منو تماشا ميكنه...سرمو آوردمو بالا..نور ميزد تو چشمم. فقط يه آدم سياه ديدم كه لباسشو باد تكون مي داد....به نگاه كردن ادامه دادم...تا خورشيد غروب كرد...حالا بهتر ميشد ديدش...چشماش سياه بود....لباسش سفيد بود.....و فقط منو نگاه ميكرد...از نگاه كردنش دست پاچه شدم و حرفمو قطع كردم....اومد كنارمو دو زانو نشست....نگاهشو از من بر نميداشت...با چشماش اشاره كرد كه ادامه بدم...يادم نمياد اون موقع چي ميگفتم...!

يادمه با حالات حرف زدنم چشماش تغيير ميكرد...خوشحال ميشد..ناراحت ميشد...ميخنديد...گريه ميكرد...نميدونم چه جوري گذشت ولي من چهار روز و چهار شب داشتم براش حرف ميزدمو اصلا حواسم به گذر زمان نبود...روز چهارم هر دو تامون از بي خوابي داشتيم تيلو تيلو ميخورديم....اول اون گرفت خوابيد....سرشو گذشت رو پاهاي من...چشماشو آروم بست...همينجر كه دستم روي كتفش بود ديدم وسط پيشونيش بين دوتا ابرو هاش خط و خطوطي شبيه چشم وجود داره!....همينجور كه داشت خوابش ميبرد انگشتمو گذشتم وسط ابرو هاش و گفتم من عاشق اين چشم هستم..اين چشم همهء دله منه كه دادم به تو...اونم يه لبخند زدو خوابش برد....منم دلم براي چشمهاي سياه و درشتش تنگ شد و براي مجسم كردن اون چشمها پلكهامو بستم و به نگاهش فكر كردم....خوابم برد...خواب ديدم كه نشستم زير يه درخت...دارم به گوسفندام نگاه ميكنم و براشون آواز ميخونم كه يه مرتبه يه پرنده اومد نشست رو شونم...يه كم جا خوردم..گفتم تو كي هستي؟؟؟ پرنده سرشو برگردوند به طرف من...تا چشماشو ديدم ياد اون كسي كه چهار روز باهاش زندگي كردم افتادم...گفت به من ميگن هما...!!!پرندهء خوشبختي...!!!باد صداي تورو تو فضا پخش كرد..منم اومدم ببينم اين صدا از كجاست...!!!

.....از خواب بيدار شدم....اون كنارم نبود....انگار از خواب بيدار شده بودو رفته بود....از جا پريدم...قلبم تند تند مي زد....يه ترسه خاصي منو گرفته بود....نميدونستم بايد كيو صدا كنم...هرچي نفسمو حبس كردم تا اسمشو بلند داد بزنم ديدم كه نميدونم اسمش چي بود...اشكم در اومد و مثل آدماي سرگردون تو چمن زار راه افتادم....از دور يه آدم ديدم...از خوشحالي يوهو داد زدم همـــــــــــــا؟؟!!برگشتو منو نگاه كرد....اونم داد زدو گفت محمــــــد؟؟!!.....اون اسم منو از كجا ميدونست؟! اصلا مگه اون هما بود؟! يعني اونم مثل من......؟

مثل يه خواب بود....همونجا نشستم كنار نهر آب تا صورتمو با آب تازه كنم....توي آب چيزي ديدم كه برام خيلي ترسناك بود...! هما داشت از تو نهر منو نگاه ميكرد....دستمو بردم جلو...اونم دستشو آورد جلو ...ترسيدمو خودمو كشيدم عقب !! هما هم رفت عقب....عين يه جرقه تو سرم يه نفر صدا كرد... تو هما شدي؟؟ يا هما تو شده؟؟؟ يا تو و هما هردوتون يه نفر هستين؟؟؟ نكنه هما همون كسيه كه بايد شبيه تو باشه؟؟؟؟

................................

بر اساس سرگذشت چوپانه دل از حرفهاي تنهاييه من...!